بابا میگه: داشتم ظرف میشستم که نور رو دیدم و بلافاصله نشستم رو زمین. بعدش صدای انفجار وحشتناک اومد. از سمت پایین که میزنن خونه خیلی میلرزه. ولی از بالا که میزنن چون بینش چند تا ساختمون بلنده، شدتش گرفته میشه.
من از تصور اون صحنه که بابای من یه هو سرش رو بگیره و پشت کابینت آشپزخونه پناه بگیره دیوانه میشم. من خبرهای نصفه نیمه که گیرم میاد رو میخونم و هر بار که اسم محلهی بابام یا خالهم یا دوستام هست مثل مرغ پرکنده این ور اون ور میدوم تا شانس بیارم و یه خبری بتونم ازشون بگیرم که سالمن. من از خودم خجالت میکشم که وقتی اسم محلهای هست که خونهی آشنایی توش نیست یه نفس راحت میکشم.
امروز یه بانک رو زدن. وسط روز، یه جای شلوغ شهر. کارگرهای گلفروشی و آجیلفروشی کنارش کشته شدن. فکرشو بکن. تو توی گلفروشی کار کنی و با بمب کشته بشی. فکر کن بچهت، همسرت، نمیدونم خواهرت برادرت صبح پاشه بره سر کار که سنبل هفتسین و آجیل مشکلگشا بفروشه، بعد خبر بمبش برات بیاد.
گاهی نمیفهمم بیدارم یا کابوس میبینم.
چرا تموم نمیشه؟