شنبه ۴ آبان ۱۳۹۲ ه‍.ش.

بنده به عنوان کسی که همواره طرفدار صداقت خالص (حتی تا سر حد حماقت) بوده‌ام، از همین تریبون اعلام برائت می‌کنم. به طور کلی در زندگانی یک سری حقایقی وجود دارند که بهتره رو نشن. آدم‌ها – کم و بیش - خیلی خود‌خواه‌تر از اون هستن که منافع شخصی‌شون رو فدای احساسات دوست و آشناهاشون بکنن. شما اگر کسی رو پیدا کردی که این‌طوری نبود جدن بذارش رو سرت و حلوا حلوا کن. حالا بعضی‌هاشون یک کم به خودشون زحمت می‌دن دروغ مروغ‌های کوچولوی مصلحتی سر هم می‌کنن که لااقل احساسات طرف جریحه‌دار نشه. مثلن اینکه طرف قرار بوده بیاد خونه‌ی من، حالا یه برنامه‌ی بهتر براش پیش اومده واسه اینکه من ناراحت نشم می‌گه سرم خیلی درد می‌کنه نمیام. خب الان دونستن حقیقت خوبه واسه من؟ دِ نه دِ. منِ قبلی پاشو می‌کرد تو یه کفش که نه نه آدم باید پای کاری که می‌کنه وایسته و جرئت داشته باشه به طرف همه چیزو بگه. می‌گفت وای چرا یارو الکی گفت سرش درد می‌کنه یعنی من ارزش راست گفتن رو نداشتم؟ اما منِ جدید معتقده که نه تنها لازم نیست آدم تمام حقایق رو بدونه، بلکه لازمه یک سری از حقایق رو ندونه.
مثلن من نشستم دارم ماستم رو می‌خورم، می‌فهمم که فلان دوستی که به من یه قولی داده بود، واسه خودش به این نتیجه رسیده که قضیه مشمول مرور زمان شده و حالا گور باباش و به همین راحتی زده زیر قولش؛ و این باعث می‌شه که من ماستم بپره تو گلوم. البته تقصیر خود خرمه، یه ضرب‌المثل نمی‌دونم کجایی می‌گه اگه یک نفر برای بار اول بهت خیانت کرد بیشعوره، اگه برای بار دوم کرد تو بیشعوری. نشون به اون نشون که بنده اصطلاح وات سو اور رو از توی اون ای‌میل ایشون یاد گرفته بودم که گفته بود من دیگه با فلانی تماسی نخواهم داشت وات سو اور، چون تو ناراحت می‌شی. حالا گیرم که اون دفعه خنجر زد این‌دفعه کارد میوه‌خوری، اون دفعه سه سال طول کشید تا نفسم اومد سر جاش این‌دفعه دو هفته، اما به هر حال دلیل نمی‌شه که فیلان. منی که اون‌قدر سیب‌زمینی نیستم که بتونم راحت آدم‌ها و کارهاشون رو بگیرم به آرنجم، نمی‌تونم هم برم بزنم تو دهن یارو که چرا این کارو کردی بلکه‌ هم یک کم دلم خنک شه، پس بهتره یه چیزایی رو ندونم. شمایی هم که اسم خودت رو می‌ذاری دوست، وقتی می‌خوای یه گه زیادی بخوری، کمترین کاری که می‌تونی بکنی اینه که خیلی شیک و مرتب بشینی سر میز با کارد و چنگال گه رو میل کنی. آخرش مهم‌تره: بعدش هم دور دهنت رو با دستمال تمیز کنی، بنا بر احتیاط واجب بعدش مسواک هم بزن.
اه. فاک یو لعنتیا :|

سه‌شنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۲ ه‍.ش.

هیچ‌وقت تو زندگیم حالم به اندازه‌ی الان بد نبوده. بد که چه عرض کنم، افتضاح. گرچه فکر می‌کنم که همین‌که بعد از چند روز بالاخره اومدم کامپیوترم رو روشن کردم و حتی در این حد که اومدم این چند خط رو تو وبلاگم بنویسم، نشونه‌ی اینه که دارم بهتر  می‌شم. یک کم امیدوارم شدم به خودم.‏تازه اینم خودش نشونه‌ی خوبیه که من بعد از چندین روز بالاخره احساس گرسنگی کردم.
گرچه باز هم فکر می‌کنم که هیچی نمی‌تونم بخورم الان، ولی خود گرسنگی خوبه دیگه نه؟

الان که این توضیح رو می‌نویسم یازده روز از نوشتن بالایی‌ها گذشته : شوک اومدن مدیکال و مقادیری ناراحتی‌های قبلی با خوردن یک قرص بی‌ربط که عوضی تجویز شده بود و ساید افکتش دامن ما رو گرفت به اوج رسید و من از شدت اضطراب و تپش قلب هیچ چاره ای به جز خوردن آرام‌بخش و خوابیدن نداشتم. عوضش بالاخره در عرض همین چند روز  چند کیلو وزن کم کردم و خوشحال شدم  :دی
 حال غریبی داشتم، مگس تو هوا بال می‌زد گریه‌م می گرفت. الان خیلی بهتر شدم.‏ 

یکشنبه ۷ مهر ۱۳۹۲ ه‍.ش.

آمدی جانم به قربانت ولی ... بودی حالا؟!؟!

داشتم فکر می‌کردم  باید توی روابطم با آدم‌ها مسطح‌تر بشم. یعنی بیام تو سطح قضایا. توی عمق که بری، بار بیشتری میاد روت و طبعن پتانسیل سرویس‌شدن دهن آدم هم خیلی بیشتر می‌شه. البته به همان نسبت هم لذتی که از رابطه‌هه می‌بری کمتر و بی‌کیفیت‌تر می‌شه. ظاهرن این مقدار سطحیتی که توی این هفت هشت ساله بهش نائل شدم کفایت نمی‌کنه. دارم درباره‌ی ماجرای تکراری مهاجرت دوستان و شکستن دلم حرف می‌زنم. ولی این چیزی نبوده که من بتونم براش تصمیم بگیرم. آقا از فردا دیگه آدم جدیدی نیاد تو زندگیم؛ از فردا دیگه یک مولکول به دوست داشتنم اضافه نخواهم کرد؛ از فردا دیگه سیب‌زمینی می‌شم؛ و الخ. نیستم من بابا جان. من این‌طوری نیستم. حالا تازه یک مدل جدید برام رو شده. این‌طوریه که فکر می‌کرده‌م همان نزدیک‌های سطح دارم تردد می‌کنم، حالا که طرف می‌خواهد برود، تازه فهمیدم که ته قسمت عمیق‌ش بوده‌م و قراره دهنم برای بار هزار و یکم سرویس شه.
دو سه هفته پیش زارا گفته بود کتاب‌هام پیش تو باشن. به جای اینکه بذاردشون تو کارتن تو انباری، پیش من باشن. چند روز بعدش بهم گفته بود که راستی تو خودت بخوای بری کانادا کتاب‌های من چی می‌شن؟ گفته بودم: اووووووه حالا کو تا من برم کانادا. تا چند سال دیگه کی زنده‌س کی مرده. هر وقت غر می‌زدم سر رفتن آدم‌ها، یکی پیدا می‌شد که بگه تو مگه خودت داری نمی‌ری؟ و من می‌گفتم اوووووه حالا کو تا من برم. اصن شاید نشد، شاید نرفتم. خدا رو چه دیدی. اصلن کارمندا تو اعتصاب بودن تا پریروز، کارها خیلی کند شده و اونایی که سه سال از من جلوتر بودند هنوز نرفته‌اند و پرونده‌ی من تازه دو ماه پیش باز شده. یک جورهایی خیالم تخت بود که حالا حالا اتفاق نمی افته، منتظر نبودم و بهش هم فکر نمی‌کردم. یعنی سعی می‌کردم بهش فکر نکنم. می‌گفتم اوووووووووه حالا کو تا اون موقع. فکر می‌کردم سه سال وقت دارم پوستم را کلفت‌تر کنم، شاید تا سه سال دیگه یه معجزه‌ای می‌شد. نمی‌دونم چی. فقط یه معجزه، یه معجزه می‌فرستاد. سلام هامون.
اینه که به خودم حق می‌دم که هنوز تو شوک باشم از ای‌میل چهارشنبه. فرم‌های مدیکال را فرستادند، و این یعنی چند ماه دیگه باید بریم. دلیل این سرعت‌عمل غیرمنتظره رو نمی‌دونم. یا به جای کیو استک کار گذاشتن، یا اون‌طور که یک بابایی می‌گفت رشته‌ی ما جدیدن موردنیاز شده یا حالا هر چی. حالا دیگه اووووووه کانادا اون دور دورا نیست. به من نزدیک شده. دهنشو باز کرده که منو بخوره، و منم انتخاب کردم که با پای خودم برم تو دهن گشادش. حالا که عکس‌های رنگی و خوشگلی که توی فیس‌بوک و اینستاگرام می‌دیدم دارند واقعی می‌شن برام، کلد فیت گرفتم طبعن، و ترسیدم و قاط زدم. مسخره‌ترین قسمتش اینجاست که بخش بزرگی از ترسم به خاطر حال بدیه که قراره وقتی رفتم دچارش بشم. خب الاغ آخه وایستا پات برسه اونجا، بعد عزای دلتنگی‌تو بگیر. حرف تو گوشم نمی‌ره. حالم بدجوری خراب شده به جان شما.

 وقتی که تصمیم گرفتم برم، این جای زندگیم نبودم که الان وایستادم. خیلی خیلی خسته و پریشون بودم. اصلن خوش نمی‌گذشت بهم.  حالا یک کم طول می‌کشه تا از اینِ الانم فاصله بگیرم، بیام یک کم بالاتر وایستم و اون طرف‌تر از نوک دماغم رو هم ببینم. یک کم طول می‌کشه که دیگه پای فیس‌بوک با دیدن تبریک تولد پدری از طرف دخترش در کانادا آبغوره‌گیرون راه نندازم. یک‌کم طول می‌کشه تا به محض فکر کردن به آدم‌های اینجا پامو نکوبم زمین و عر بزنم که نمی‌خوااااام برم. مدام به خودم یادآوری می‌کنم که چرا خواستم برم. چقدر زحمت و انتظار کشیدم که کارم به اینجا برسه و حالا توی رودرواسی با خودم هم که شده باید برم و این دندون لق رو بکنم. یا رومی روم یا زنگی زنگ، و این چیزیه که تا نرم نمی‌فهمم. 

یکشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۹۲ ه‍.ش.

قر و قاطی، بی‌ویرایش، با مقادیری رودرواسی.

دیشب خواب یک عالمه آدم را دیدم که همه‌شان رفته‌اند خارج. صبح که پاشدم حال به شدت گرفته‌ای داشتم. از پریشب که این تئاتر ترانه‌های قدیمی را دیدم، بند کرده‌ام به این آهنگ "رفته". هدفون چپیده در گوش، ری‌پیت سینگل ترک  به راه است و توی کندی‌کراش بیخودی کندی‌ها را می‌ترکانم و آبغوره‌ی مختصری هم می‌گیرم.  نمی‌دانم شاید هم به خاطر قرصم باشد. در حال قطع‌کردن قرص روانم هستم. قرصی که دلیل اصلی خوردنش پی‌ام‌اس‌های وحشتناکی بود که دچارش می‌شدم. بالاخره یکی از آن بارها خودکشی رو شاخم بود لابد.  فکر می‌کردم راه حلی برایش ندارد. ولی یک دکتری بهم گفت هست، و بود هم. یک سالی روی دوز ثابتی ماندم و نم‌نمک کمش کردم و حالا باید قطع بشود. یک روز در میان یک دوز پایینش را می‌خورم. ولی این یک‌روز در میان هم باید بالاخره تمام بشود یا نه؟‌ چند ماه پیش‌ها قرصم تمام شده بود و گیر نیاوردم و دو روزی نخوردم. غروب روز سوم توی میدان فرح‌بخش بغض الکی داشت خفه‌م می‌کرد و به خاطر اینکه آژانس بر میدان فرح‌بخش ماشین نداشت و همه‌جا راه‌بندان بود، تمام خیابان فتحی‌شقاقی تا سر تخت‌طاووس و از آنجا تا نزدیک میدان ولیعصر را گریه کنان رفتم. قرص بدمصب.
حالا کی حالش را دارد چیزهای پایان‌نامه را بکند؟ مساحت‌های موردنیاز را حساب کند و جدول عملکردها را در بیاورد؟ من هم که طبق معمول دقیقه‌ی نود، تا فردا صبح باید آماده بشود. طرح کف خانه‌ی دربند هم دو هفته‌ای می‌شود که مانده  بی‌جواب و الان است که صدای کارفرما دربیاید؛ تازه لابی و سرویس‌ها هم قوز بالا قوز. به آن دختره هم که برای همکاری زنگ زده بودم و گفته بود توی هفته‌ی پیش تماس می‌گیرد که قرار بگذاریم و نگرفت، باید باز هم زنگ بزنم، چون می‌ترسم بپرد. من هم که به طور کلی از تلفن‌زدن متنفرم. حالا عوض همه‌ی این کارها هدفون را فرو کرده‌م تو گوشم و این آهنگ گریه‌زا را گوش می‌دهم و این‌ها را می‌نویسم بلکه دلم یک کم خالی بشود. آخه همه‌چیز را هم که نمی‌شود نوشت لامصب. یک بار دیگر اگر دست چپم خواب برود به فال نیک می‌گیرم و می‌نشینم سر کارم. از صبح دو بار تا حالا این‌طوری شده و من واسه خودم تز پزشکی در کردم که به قلب مربوط است و آرزو کردم که قلبم وایستد. آن‌طوری مرگ خوبی است. می‌دانم که الان چیز ننری نوشتم، ولی چه اشکال دارد من هم گاهی ننربازی در بیاورم؟ مگه من آدم نیستم؟  گاهی حس می‌کنم صد سال است دارم زندگی می‌کنم و خسته شدم و دیگر بس است. گاهی دیگر هم فکر می‌کنم کاش الان ده‌سال جوان‌تر بودم. الان از گاهی‌های مدل اول است.
پ.ن. من که مثل آیدای پیاده نمی‌توانم خوب بنویسم، پس نوشته‌اش را کپی می‌کنم که خیلی وصف حالم بود:‏

"گاهی در بازخوانی نوشته‌ای قدیمی یادم می‌آید که آخ اینجا بین این خطوط چیزی برای کسی نوشته‌ام که فقط خودش می‌دانسته که مقصود اوست و هیچکس دیگری نمی‌دانسته. چه غمگین که حتی شاید خودش هم شاید وقتی خوانده نفهمیده که اورا می‌گویم و فکر کرده این من نیستم، این هرکسی می‌تواند باشد لابد جهانی را عاشق است این دیوانه. ولی مهم نیست، مهم یادآوری خوبی است که برای خودم می‌شود. یک خط خطاب به کسی پیدا می‌کنم که هیچ ایمیلی از نامه‌های که برایش نوشته‌ام ندارم، هیچ جا یک خط هم ازش ننوشته‌ام و همه چیز پاک شده، پاره شده، از بین رفته و فقط این ردهای گنگ لای نوشته‌ها مانده که یادم بیاورد آخ، چه حالی داشتی اون لحظه. انگار در برابر چشمان همه دنیا چیزی را جایی گذاشته‌ای که همه از برابرش با خونسردی رد می‌شوند و امید داشتی که فقط یک نفر آنرا خواهد دید. هیچکس خبردار نشود و فقط خودش بفهمد. مثل عطری که یواشکی به شال‌ آویخته در کمد کسی بزنید و وقتی دم پنجره سیگار می کشد و سردرگریبان فرو برده همه فکر کنند سردش است و فقط شما بدانید سردش نیست که، دارد شما را بو می‌کشد."


شنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۲ ه‍.ش.


- پریروز چک اولین حقوقی را گرفتم که برای درآوردن قران قرانش "با لذت" زحمت کشیده بودم. تا حالا برای حقوق‌های قبلیم "با زجر" زحمت کشیده بودم. البته بالاغیرتن در این شرکت آخریه زجر نمی‌کشم، ولی اینجا رئیس طرح می‌دهد و من می‌کشم. من نظر خاصی نمی‌دهم. مثل اینکه شما پشت‌دست یکی بشینی که قوانین حکمی چیزی را یاد بگیری. حقوق مختصری هم که می‌گیرم چندان نمی‌چسبد. ولی این‌که یک نفر بیاید به خاطر طرح خود خودم بهم پول بدهد باعث شد که در ماتحتم مهمانی مفصلی برقرار بشود. اولین اسکیس‌ها را که نشانش دادم، رفت تو هم. همه را رد کرد. حتی یک نیمچه اوکی هم بهم نداد. بعدن بهم گفت که ناامید شده بوده و می‌خواسته برود سراغ یکی دیگر. خوشحالم که توانستم بفهمم چی می‌خواهند و طرح‌هایم را کمپلت عوض کنم. خوشحالم که اسکیس‌های بعدی را که دید بهم گفت تو استعدادش را داری. خوشحالم که وقتی طرحم را توجیه می‌کردم، یک‌هو گفت بابا تو اشتباهی رفتی کامپیوتر خوندی. خوشحالم که توانستم نمایی طراحی کنم که خودم ازش خوشم نمی‌آید ولی کارفرماها (که چند تا آرشیتکت و مهندس سازه هستند) ازش خوششان بیاید. خوشحالم که تصمیم‌ گرفتند طراحی لابی و سقف‌ و کف‌ها را هم بدهند به من.
 تازه که کار را شروع کرده بودم می‌خواستم به چند تا از معمارهای کاردرست دور و برم مثلن لاغر یا همین آقای رئیس نشان بدهم که نظر بدهند. ولی هنوز جرئت نکردم! من این کار را با کمبود شدید اعتماد به نفس و عدم درباغ‌بودگی شروع کردم و الان توانایی روحی‌اش را ندارم که یک نفر بیاید به من بگوید مثلن که، خواهرم شما برو کشکت را بساب یا یک چیز کمی ملیح‌تر در همین مایه‌ها.

- با اینکه هی می‌نالم که همه‌ی دوست‌هام رفتن خارج و ال و بل، خوشحالم که اونقدر دوست و رفیق و آدم‌های دوست‌داشتنی درست و درمان دارم که باید به خاطر جادادنشان توی لیست  محدود مهمان‌هامان،  وایستم با مامان‌ و باباهامان چک و چانه بزنم. بماند که هر روز بیشتر از دیروز اعصابم خرد می‌شود، ولی بعضن انرژی غریبی برای مثبت‌اندیشی و دیدن نیمه‌ی پر لیوان در خودم می‌بینم که باعث تعجبم هم می‌شود.

- امروز برای اولین‌بار خودم را داخل یک دعوای خیابانی کردم. یک زن میانسال با یک مغازه‌دار دعواش شده بود و فحش و فحش‌کاری و داشت مرده را هم می‌زد یک مقداری. رفتم زنه را از مغازه بکشم بیرون. زورش خیلی زیاد بود. نمی‌آمد. کاسب‌های محل و یک سری رهگذر فضول که همه‌شان هم مرد بودند، وایستاده بودند نگاه می‌کردند، و وقتی دیدند که من وارد قضیه شدم هی به من می‌گفتند خانوم بیا برو اینو آروم کن ببرش. از آن طرف زنه  گیر داده بود که من موبایلم همرام نیست زنگ بزن صد و ده بیاد. این به من فحش هرزگی داده. بعد در حالی که می‌لرزید آروم بهم گفت به من گفت جنده. بااااید ازم معذرت بخواد. باااید بگه گه خوردم.  من نمی‌دانستم که وقتی می‌خواهیم با موبایل زنگ بزنیم صد و ده باید کد بگیریم یا نه. ولی در هر دو حالت بوق تندتند می‌زد و نمی‌گرفت. زیاد سعی نکردم بگیرم. به نظرم به شدت کار بیهوده‌ای بود زنگ زدن به صد و ده. به زنه گفتم فکر کردی الان پلیس اگر هم بیاد طرف تو رو می‌گیره؟ بیست دقیقه‌ای آنجا بودم. بهش می‌گفتم بی‌خیال، داری بیخود خودتو اذیت می‌کنی. من می‌فهمم کجات می‌سوزه ولی همین‌که ساکت نموندی و داد و بیداد راه انداختی خودش خیلیه. تو کتش نمی‌رفت. می‌گفت من باید پلیس بیارم در مغازه‌شو ببندم. پسرم تو وزارت دفاع فلان‌کاره‌ست و بلاه بلاه. این یارو باید بگه خواهر و مادر خودم جنده‌ن. من گفتم آخه چرا؟ مادر و خواهر اون چی کاره‌ن این وسط؟ آرام‌تر که شده بود بغضش ترکید و گفت خانوم من اگه الان برم خونه با یک کوه غم می‌رم. دلم براش سوخت. من به آن‌صورت آدم حرف‌بزنی نیستم. نمی‌دانستم دیگه چی می‌توانم بهش بگویم که آرام بشود. در عوض داشتم به یک جوش سرسیاه روی صورتش نگاه می‌کردم و دلم می‌خواست ناخن‌های شستم را بگذارم دو طرف قضیه و فشارش بدهم در بیاید. زنه شده بود عین موج سینوسی.  یک کم که آرام می‌شد تا بازوش را می‌گرفتم که از آنجا ببرمش انگار دوباره داغ دلش تازه می‌شد و دستش را می‌کشید و می‌گفت از اینجا تکون نمی خورم تا این نگه گه خوردم و دوباره شروع می‌کرد به داد و بیداد و فحش و فضیحت. کم هم بی‌چاک دهن نبود ها. من دیرم شده بود و می‌خواستم بروم سر کار. آنجا که برگشت به مغازه‌داره گفت من پسرامو می‌آرم چوب بکنن تو کیونت، دیگه من گذاشتم رفتم.
من نمی‌دانم آیا کلمه‌های جنده یا فاحشه واقعن معنی بدی می‌دهند یا صرفن به معنی تن‌فروش هستند. ولی خیلی حرصم می‌گیرد که این کلمه‌ها به عنوان فحش استفاده می‌شوند. مثل حمال و عمله.

چهارشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۲ ه‍.ش.

چه قشنگه/شوخ و شنگه/ همه‌رنگه مثل طاووس/ خوش به حال شادوماد :دی


اون وقت‌ها که تازه وارد دهه‌ی دوم شده بودم، بزرگترین دغدغه‌م پریود شدن یا نشدن، مسئله این بود. البته شما اگر هرگز در زندگی‌تون یک دختر تازه‌بالغ  - مخصوصن با پریود نامنظم- نبوده باشید، احتمالن متوجه عمق نگرانی‌ و درگیری‌ای که من با خودم داشتم، نمی‌شید. بعد من این‌ور و اون‌ور می‌دیدم که ملت می‌خوان تاریخ عروسی‌شونو تعیین کنند (البته بماند که خود پروسه‌ی پیدایش همسر هم برام یک راز سر به مهر محسوب می‌شد. اینکه از کجا میاد چطوری میاد و چرا میاد اصن) یک تقویم می‌گیرن دستشون و می‌گن فلان تاریخ که فرداش هم تعطیله یا میلاد فرخنده‌ی حضرت فلانی هم هست و خوبه. بعد من فکر می‌کردم آخه از کجا می‌تونه مطمئن باشه که اون شب پریود نمی‌شه و عروسی‌ش به عزا تبدیل نمی‌شه؟ این سؤال بالاخره وقتی دست از سوراخ‌نمودن مخ من برداشت، که فهمیدم با یک قرص‌هایی می‌شه پریودشدن یا نشدن رو تا حد زیادی کنترل کرد و خیالم راحت شد. دیگه می‌تونستم تمرکزمو بذارم روی مرحله‌ی بعدی که همانا یافتن شوور بود. حالا در طول بیست‌سال گذشته، اینکه آیا من ازدباج خواهم کرد یا نه، خودش در پرده‌ی کلفتی از ابهام بود. اما فکر می‌کردم که اگه بشه چه دوغی می‌شه. یعنی نقشه می‌کشیدم که تو عروسیم چی کار کنیم و چقدر خوش بگذرونیم  و چطوری مسخره‌بازی در بیاریم طوری که تا سال‌ها بعد همه عکس‌های عروسی‌مو نگاه کنن و بگن یادش به‌خیر چقدر خوش گذشت.
حالا عروسی‌مه. دو سه هفته دیگه یا دو سه ماه دیگه. نمی‌دونم. ولی فرق خاصی واسه من نمی‌کنه. من به جای این‌که تقویم بردارم ببینم چه روزی فرداش تعطیله و وفات و این‌چیزا نیست، نشستم یکی یکی ای‌میل می‌زنم به آدم‌هام. ازشون می‌پرسم میاین ایران؟ اگه بیاین کی میاین؟ چقدر احتمال داره که بیاین؟ اگه بیاین چند روز می‌مونین؟ بعد باید به هر کسی یک ضریب وزنی تخصیص بدم و ضرب‌در احتمال اومدنش و تعداد روزهایی که می‌مونه بکنم و تقسیم بر فاصله‌مون به کیلومتر. لابد بعدش هم کل دیتاها رو بدم یک سوپرکامپیوتر تحلیل کنه ببینم که آیا به یک تاریخ طلایی می‌رسم که احتمال حضور حداکثر تعداد ممکن از اون آدم‌ها توی اون تاریخ، بیشتر باشه.  آخه عروسی چه معنی‌ای داره وقتی بیشتر آدم‌هایی که حضورشون الزامیه مثل بستن کمربند ایمنی، توی عروسی آدم نباشن؟ من همیشه دلم می‌خواست یک عکس از عروسیم داشته باشم که من با اون لباس سفیده وسط وایستاده باشم و دور و برم اونقدر آدم باشه که تو قاب دوربین جا نشن. ولی طبعن، اگه اوضاع به دل‌بخواه من بود، این‌طوری نبود که. حتی این‌طوری نبود که الان همه داشته باشن راجع به بمب و زلزله حرف بزنن و من احساس ان‌بودن و عذاب‌وجدان و مرفه‌بی‌دردی بکنم از اینکه دارم به این چیزها فکر می‌کنم.

چهارشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۱ ه‍.ش.


الان ساعت به وقت محلی 3:45 بامداد است و من از خواب بیدار شده‌ام و خوابم نمی‌برد. در نتیجه تمام موضوعات عالم اعم از متفرقه و غیرمتفرقه چه بخواهم چه نخواهم می‌آید توی مغز و ملاجم (سلام لالا). بعد طی چند فقره بررسی موردی که انجام دادم به این نتیجه رسیدم که چند وقت است تمایل غریبی پیدا کرده‌ام به دخالت بی‌جا در کار مردم. قبلن شاید فوقش به دخالت‌های باجا تمایل می‌داشته‌ام. فکر کنم تأثیر سفر ترکیه است. حالا یکی نداند فکر می‌کند صد سال توی خارجه مانده‌ بودم! ولی عزیزان کمیت مهم نیست بلکه کیفیت مهم است. ظاهرن من اوقات باکیفیتی را در کشور دوست و برادر سپری نموده‌ام. بله حالا که خوب فکر می‌کنم می‌بینم که مخصوصن اوقات صرف صبحانه برای من کیفیت خاصی داشتند. اولن اینکه یک نفر دیگر صبحانه‌ - مخصوصن از نوع مفصل- برایم آماده کند از جمله فاکتورهای بهشت موعود بنده است. بعد غذاخوری نقلی هتلی که بودیم سرجمع چهارتا و نصفی میز و صندلی داشت و شاید بشود این‌طوری گفت که ما و مسافران دیگر از لحاظ معنوی سر یک میز می‌نشستیم. بعد از آنجا که من نه تنها آدم پرحرفی نیستم، بلکه تا وقتی صبحانه نخورم هم موتورم روشن نمی‌شود، بیشتر وقت صبحانه‌خوردن به دی‌کد کردن حرف‌های مردم می‌گذشت. به اینکه بفهمم این‌ها الان روسی‌ حرف می‌زنند یا ایتالیایی، آلمانی یا فرانسه. تشخیص کره‌ای از ژاپنی و امثالهم که عملن مقدور نبود در نتیجه خودم را بیخود درگیر نمی‌کردم. توی خیابان هم که راه می‌رفتیم هزاربار ملت آمدند از ما به ترکی یک سؤالی آدرسی چیزی پرسیدند و وقتی می‌گفتیم ترکی بلد نیستیم با ایما و اشاره یا انگلیسی درب و داغان یک چیزی می‌گفتند که قاعدتن به این معنی بود که : ئه عجب آخه قیافه‌تان عین ترک‌هاست. توی مترو و اتوبوس هم که هی ترکی می‌شنیدم و نمی‌فهمیدم و توهم این را داشتم که لابد یکی دارد به من می‌گوید مثلن برو کنار رد شم یا کیفت را بگیر آن‌ور یا آی لهم کردی یا همچین چیزی.  خلاصه فکر کنم همه‌ی این‌ها باعث شد به سندروم عقده‌ی حرف مردم را نفهمیدن دچار شوم. حالا در خاک پاک وطن گاهی که سفر هنوز از من برنگشته باشد، از اینکه حرف مردم را می‌فهمم هیجان‌زده می‌شوم. مثلن می‌خواهم برگردم به دختره بگویم آدم وقتی می‌خواهد یکی را غافلگیر کند برنمی دارد زنگ بزند بهش که یک سورپرایز برات گذاشتم روی میز آشپزخانه. یا مثلن زنه توی سالن سینما به آن مرد همراهش می‌گوید وای چقدر گرمه الان چراغ‌ها که خاموش شد پالتوم را درمیارم، من می‌خواهم بهش بگویم خانم بی‌خیال محفل بی‌ریاست ببین من هم دارم درمیارم. (هر کسی از این جمله‌ی آخر برداشت پورنوگرافیک بکند خر است. جدی) مثال‌های دیگر هم دارم ولی اینکه بخواهم همه‌شان را بنویسم محلی از اعراب ندارد. (شأن نزول این اصطلاح دقیقن چیه؟ من یادمه توی عربی دوم دبیرستان مثلن یک کلمه بهمان می دادند باید تجزیه‌اش می‌کردیم. بعد بعضی وقت‌ها اعراب محلی داشت بعضی وقت‌ها نه. من ایده‌ای نداشتم که این‌ها چیست. بعد شانسی می‌پراندم، نصف وقت‌ها درست درمی‌آمد.)
 خب حالا که راجع بهش نوشتم ایشالا دیگه بهش فکر نمی‌کنم. شکرخدا وب‌ نازم هم آپ شد. فردا (یا امروز درواقع) هم می‌خواهم با آدم‌های جالبی بروم شمال و در ماتحتم مهمانی برقرار است. شاید برای همین خوابم نمی‌برد در حالی‌که از شدت خواب حالت تهوع گرفته‌ام. 

دوشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۱ ه‍.ش.

من، گذرنامه‌م و باقی قضایا


یک. جهت اطلاع خوانندگان محترم و پیگیر عرض ‌کنم که بنده بالاخره موفق شدم پاسپورتم را - بدون اطلاعات غلط غولوط - بگیرم. البته الان دیگر یک آشی است که از دهن افتاده و من هم دیگر حوصله ندارم جزئیات سر و کله‌زدنم با حضرات ثبت احوال و گذرنامه را بگویم. فقط دو تا قسمت بامزه‌اش را برایتان تعریف می‌کنم. رفتم و به رئیس ثبت احوال گفتم آقا این‌طوری شده. گفت خب ما مأموریم و معذور وقتی عکس شما مشکل داره نمی‌تونیم دروغ بگیم که. گفتم که بابا اصلن اداره گذرنامه به عکس کاری نداشت که گفت مغایرت اسمی. گفت ئه راست می‌گی؟ رفتم دوباره نامه‌هه را از بایگانی ثبت‌احوال کشیدم بیرون که ثابت کنم راست می‌گویم. رئیس گفت خب باشه. یک نامه زد به فلانی که این قضیه را درست کن. زیرش هم نوشت خانم فلانی لطفن فقط به موارد پرسیده‌شده پاسخ دهید. (یکی از قسمت‌های بامزه!) بعد دوباره باز هم چندباری این باجه و آن باجه پریدم تا یکی بهم گفت اسمم توی سیستم تغییر داده شده ولی تغییر هنوز اعمال نشده. یعنی چی؟ یعنی به قول آقای رئیس: خاانم محترم الکی که نیست طول می‌کشه این تغییر باید بره این‌ور و اون‌ور و فلانی تأیید کنه و بهمانی موافقت کنه و بلاه بلاه بلاه و حداقل 72 ساعت طول می‌کشه. (یک قسمت بامزه‌ی دیگر!) من هم توی دلم گفتم که بله به هر حال سیم این همه کامپیوتر خیلی دراز می‌شود و متعاقبن خیلی طول می‌کشد که تغییر مربوطه برسد ته خط.
دو. آمده‌ام استانبول برای مصاحبه‌ی کِبِک. حدود دو سال و نیم آن لحظه‌ای را توی رویاهایم می‌دیدم که از در اتاق مصاحبه می‌آیم بیرون و برگه‌ی قبولی در دست راستم است و یک‌راست می‌روم به آفتاب سلامی دوباره می‌کنم. ولی چند روز پیش وقتی از اتاق مربوطه آمدم بیرون خمینی احساسات بودم. شاید چون خیلی منتظر مانده بودم. البته این را هم بگویم که این روزهای آخر قبل از مصاحبه به این نتیجه رسیده بودم که قبول شدن توی این مصاحبه برایم مهم‌تر از نفس رفتن به کانادا شده. شما فکر کنید که وقتی بهتان بگویند فلان‌جا راهت نمی‌دهیم چقدر لجتان می‌گیرد و چقدر بیشتر می‌خواهید بروید. یعنی اگر رد شده بودم بعید نبود از غصه حتی می‌رفتم معتاد می‌شدم. حالا ولی، هنوز نمی‌دانم که من بالاخره آدم مهاجرت هستم یا نه. یعنی فکر می‌کنم که تا نروم نمی‌فهمم.
مدت‌هاست که زندگی‌ام را بنا کردم روی "حالا ببینیم چطور می‌شه". حالا هم تا یکی دو سال دیگر که ویزا‌م بیاید وای‌میستم ببینم چطور می‌شه. همه‌ش یاد حرف لاله می‌افتم. آن وقت‌ها که هنوز نمی‌خواست برود اتریش و اقدام کرده بود برای کانادا. من خیلی دو دل ]تر[ بودم آن‌وقت‌ها. ازش ‌پرسیدم که فکر می‌کند می‌تواند قید خانواده‌ و دوست‌هایش را بزند و برود خارج؟ بین دوست‌های من لاله از همه بیشتر شرایط زندگی دوستی و خانوادگی‌ش شبیه من بود. این‌طوری که با خانواده‌مان رفیق باشیم و حال کنیم قاطی خانواده بلولیم و یک عالمه خاله و عموی الکی داشته باشیم و باهاشان سفرهای دسته‌جمعی برویم و این‌جور چیزها. یادم هست که لاله روی همان مبل قهوه‌ای گندهه‌ی خانه‌شان نشسته بود و اول یک قیافه‌ای شد که انگار دست روی دلش گذاشته‌باشم و ‌گفت که اصلن به این قضیه فکر نمی‌کند چون اگر فکر کند ممکن است نتواند برود خارج. حالا هم من می‌خواهم تا وقتی که نرفته‌ا‌م بهش فکر نکنم و هی چرتکه نندازم که ببین همین سفر یک‌هفته‌ای توی خارج نزدیک هم کلی دلم را تنگ کرده، پس وای به حال آن یکی. شاید تا دوسال دیگر زنده نباشم. شاید اصلن یک زلزله‌ای سونامی چیزی شد و سوراخ راه آب زمین باز شد و کانادا بر ایران منطبق شد. چه می‌دونیم. 

پنجشنبه ۵ بهمن ۱۳۹۱ ه‍.ش.

من و گذرنامم - سه


صبح شنبه­‌ی بعد ]از پنجشنبه‌ی پست قبلی[ به این خیال خام که "بابا فیل که نمی‌خوایم هوا کنیم می‌خوایم یک تایپو رو درست کنیم دیگه "، گفتم بروم این ثبتِ احوالِ پیشخوانِ دولتِ محلمان ببینم به جز مفت‌خوری کار دیگری هم صورت می‌دهند یا نه، که کاشف به عمل آمد نمی‌دهند. کار و زندگی‌م را ول کردم و با مترو و تاکسی و اتوبوس راه افتادم به سوی ناشناخته‌ها. ای تو اون روحت! یک بیشعوری سرش به کانش پنالتی زده و اسمم را عوضی تایپ کرده، حالا من باید بدوم دنبال اینکه ثابت کنم اسمم همین است که توی تمام اسناد و مدارک شناساییم موجود است. نمی‌دانم اگر اسمم یک چیزی بود که با جابه‌جاشدن دو تا حرف یک چیز بی‌معنی از آب درمی‌آمد هم این بساط را داشتیم یا نه. توی ثبت‌احوال بهم گفتند باید بروم باجه‌ی بایگانی. باجه‌ی بایگانی گفت طبق اطلاعات موجود در سیستم در تاریخ فلان که می‌شد حدود یک سال پیش، اسمم به عمد تغییر کرده. در نتیجه باید بروم "رأی هیئت" را بگیرم. (حالا من نمی‌دانم به کار بردن این اصطلاحات مختصر و غیرمفید که فقط خودشان معنی‌ش را می‌فهمند آیا نشان‌دهنده‌ی خفن و پیچیده‌بودن کارشان است یا چی. خب درست بگو باید بروی باجه‌ی حل اختلاف در آن‌طرف سالن. آخه من چه‌می‌دانم هیئت شما چی است و  کجا هست که بروم ازش رأی بگیرم.) کم‌کم داشت به نظرم می‌آمد که قضیه از یک تایپوی ساده یک کم پیچیده‌تر است، یا حضرات دلشان می‌خواهد پیچیده جلوه‌اش بدهند. نیم‌ساعتی منتظر مسئول باجه‌ی حل اختلاف شدم، که رفته بود گل بچیند ظاهرن. بعد رفتم پیش رئیس‌شان و گفتم این‌طور شده. رئیس گفت این‌که مسئله‌ای نداره رأی هم نمی‌خواد بگیری برو بگو خانم باجه‌ی فلان اصلاحش کنه. رفتم باجه‌ی فلان و رئیسه هم از آن طرف آمد و به خانم گفت که اسمم را توی سیستم اصلاح کند. این خانم مربوطه، یک کِیس غریبی بود. اگر روانشناس بودم بدم نمی‌آمد رویش یک مطالعاتی انجام بدهم. اول یک سری با رئیس سر این چانه زد که کشک که نیست و اول باید ثابت بشود و از این‌جور مسخره‌بازی‌ها. بعد از من پرسید که بار چندمم است می‌روم آنجا. گفتم بار دوم چون یک‌بار هم پنجشنبه رفتم و تعطیل بوده. گفت پس اگر در تاریخ فلان نیامدی اینجا اسمت را عوض کنی چرا اینجا نوشته که در تاریخ فلان اسمت عوض شده. الان باید ثابت کنی که تا حالا نیامدی اینجا. شوخی نمی‌کرد ها! طبعن فک من کف زمین بود. شناسنامه‌م را باز کرد. ئه ازدواج کردی؟ سند ازدواج و شناسنامه‌ی همسر. گفتم همراهم نیست. گفت نمی‌شه باید یه مدرکی بیاری که من بفهمم اسمت دنیاست. شک‌ کردم که شاید مقابل دوربین مخفی چیزی باشم. گفتم خانوم اونایی که دستته کارت ملی و شناسنامه‌م هست دیگه مدرک شناسایی عنه می‌خوای؟ گفت نــــه نمی‌شه که باااااید غیر از این‌ها یه چیزهای دیگه هم بیاری. مطمئنم که یا داشت تمام سعی‌اش رو می‌کرد که وانمود کنه کارش خیلی خطیر و پیچیده‌ست و دقت فوق‌العاده‌ای می‌طلبه، یا اینکه هر طور شده یک سنگی جلوی پای من بندازه. گفتم مدرک دیگه می‌خوای بیا کارت دانشجوییم تصدیقم پاسپورتم. عجب اینکه با وجودی که هر سه‌تاش منقضی یا سوراخ شده‌بودند خانوم رضایت دادند بالاخره، که یک نامه خطاب به رئیس گذرنامه مرحمت بفرمایند که اسمم همین است که بود و توی سیستم‌شان هم اصلاح می‌شود. یک تمپلیت کج و کوله هم برای نامه‌هاشان داشتند که باید خودم می‌بردم بیرون دو تا کپی ازش می‌گرفتم و می‌آوردم، سپس خانوم با خودکار بیک جاهای خالی رو پر می‌کردند. بنده‌خداها مثکه هنوز درسشون به پرینتر اینا نرسیده. بعد شما انتظار داری با این اوضاع داغونشون، وقتی می‌خوان خیر سرشون سیستم انفورماتیک پیاده‌سازی کنند، از این اشتباه‌ها پیش نیاد؟ خب بیخود انتظار داری. حالا بعد انتظار داری وقتی فهمیدند اشتباه کرده‌اند خودشون مثل بچه‌ی آدم اصلاحش کنند؟ بازم بیخود انتظار داری. به هر حال این‌جور چیزا تمبر می‌خواد مهر می‌خواد امضا می‌خواد کاغذ می‌خواد مداد می‌خواد سفارش از بالا می‌خواد.
نامه‌ی مهر و موم شده را بردم گذرنامه. یارو نامه را باز کرد و یک مهری زد تنگش. بعد  دوباره توی سیستم چک کرد و گفت اسمت که هنوز عوض نشده. من :| رفتم پیش رئیس که باباجان ببین تو این نامه نوشته که اسمم اونه و در روزهای آینده (!!!) اصلاح می‌شه سر جدت بگو این پاسپورت ما رو بدن بریم پی کارمون. رئیس نامه‌هه رو نگاه کرد و گفت اصلن اون که هیچی اینجا آخرش نوشته در ضمن عکس در سند سجلی موجود نیست (یا همچین چیزی من جمله‌ی دقیقش یادم نیست). گفتم که نمی‌دانم یعنی چی و عکس چی در کجا نیست. گفت این یعنی مدارک هویتی‌ت اشکال داره و تا این قضیه درست نشه به هیچ وجه نمی‌تونیم پاسپورت صادر کنیم. وا رفتم. گفتم که مطمئن بودم اون زنه می‌خواد یک سنگی جلوی پام بندازه‌ها. ساعت نزدیک‌های دو بعدازظهر بود. دیگر نمی‌رسیدم دوباره بروم ثبت‌احوال. برگشتم سمت شرکت. سر راه انگار که نذری چیزی داشته باشم دوباره رفتم پیشخوان دولت، بلکه شاید این بار بتواند یک عکسی بزند توی سند سجلی من. نمی‌دانم این چه امید بیخودی بود که من بهشان بسته‌بودم. یارو شناسنامه‌م را گرفت و گفت که اووه خب راست می‌گه دیگه این عکس خیلی قدیمیه قیافه‌ت عوض شده باید شناسنامه‌تو عوض کنی! من دو نقطه اُ. شناسنامه‌م رو گرفتم و الفرار. نمی‌دونم این جمله‌ی "عکس در سند سجلی موجود نیست" به چند تا چیز دیگه می‌تونه تفسیر بشه؟ جالب شد برام. حالا بعدها اگر بیکار شدم می‌روم از پیشخوان‌ها و ثبت‌احوال‌های دیگر هم می‌پرسم ببینم نظرشان چی است.
 از اساس گرخیده بودم. عوض کردن شناسنامه که به این راحتی‌ها نیست قربون شکلت. ای خاک بر کله‌ی پوکت با اون تایپ کردنت بیشعور. من بیست روز دیگه باید برم و هنوز نه تنها گذرنامه ندارم، بلکه هویت ناقصی هم دارم.

پ.ن. پیوست نامه‌ای که اداره گذرنامه بهم داد "صلوات" بود. به این برکت اگه دروغ بگم. پهن بودم.

چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۱ ه‍.ش.

من و گذرنامم - دو

چند روز بعد از اینکه مدارکم رو تحویل دادم، شنبه‌روزی از پلیس به‌علاوه ده زنگ زدند که دوباره یک کپی از همه‌چی بیار. رفتم اون‌جا که کپی‌ها رو بدم پرسیدم که جریان چیه. افسرخانوم گفتند که نمی‌دانند و اداره‌ی گذرنامه دستور فرموده، و ضمنن گذرنامه فقط چهارشنبه‌ها مدارک رو از این‌ها تحویل می‌گیره. یعنی چی؟ یعنی 5 روز پرت این وسط :| فکر کردم لابد یک ابلهی این وسط مدارکم رو گم کرده بوده. چهارشنبه از گذرنامه زنگ زدند که فردا ساعت هفت و نیم صبح با اصل مدارکت اداره گذرنامه‌ی تهرانپارس باش. پرسیدم مشکل چیه و با اخلاقی خوش فرمودند خانوم بهت می‌گم بیا اینجا دیگه. خیال‌بافی که من باشم هول برم داشت که نکنه ممنوع‌الخروج شده باشم؟ حالا نپرسید که چی‌کار کرده بودم. مگه همه‌ی کسانی که ممنوع‌الخروج شدند لزومن "کار خاصی" کرده‌اند؟ گشتم از توی اینترنت آدرس گذرنامه‌ی تهرانپارس رو پیدا کردم. ولی این باعث نشد که شب سر راحت زمین بذارم. طبق مشاهدات میدانی من یک حالتی بر تهرانی‌ها مستولی‌ست که غربی‌ها با شرق تهران ارتباط روانی درست و درمانی برقرار نمی‌کنند و شرقی‌ها با غرب. شاید این به خاطر بزرگی بیش از حد و بی‌معنی این شهر (در واقع سه‌چهار تا شهر!) باشد. این‌طور است که من غربی با شمال و جنوب و مرکز تهران مسئله‌ای ندارم ولی وقتی پای شرق بیاید وسط پنیک می‌زنم. راستش تا حالا تهرانپارس را از نزدیک ندیده‌بودم و فقط در این حد می‌دانستم که یک عالمه فلکه دارد و هزار و پونصد تا کوچه که اسم هر کدام یک عددی است. فردایش با سلام و صلوات و نذر و نیاز به شرطی که گم نشوم راه افتادم. صبح پنجشنبه بود و زیاد آدم توی خیابان نبود. هوا هم که طبق معمول سرد و کثافت بود. شصت بار بلواری را که فکر می‌کردم بلوار پروین است بالا و پایین رفتم و گذرنامه را نجوریدم. رویم نمی‌شد از آدم‌هایی که توی ایستگاه اتوبوس بودند آدرس بپرسم. فکر می‌کردم با خودشان می‌گویند مرفه بی‌درد را ببین نشسته توی ماشینش و تازه خارج هم می‌خواهد برود آن‌وقت ما باید توی این هوا منتظر اتوبوس باشیم و ال و بل. یک انتظارات بی‌موردی هم از تابلو‌های شهرداری داشتم که شکرخدا سطح توقعم تعدیل شد. مثلن توی همت زده تهرانپارس مستقیم. شما مستقیم می‌ری به امید تهرانپارس. بعد یه هو می‌بینی دیگه اثری از تابلوهای تهرانپارس نیست، بلکه اسم‌های جاهای دیگه‌ای هست که شما خودت باید دونسته‌می‌بوده‌باشی که این‌ها در دل تهرانپارس نهفته‌ست. یا مثلن برای دفتر آگهی همشهری و مسجد فلان و معاینه فنی و کوفت و زهرمار از این تابلو نارنجی‌ها گذاشتن سر چهارراه، ولی واسه اداره گذرنامه نه. لابد کسی که می‌خواهد اجازه خروج از مملکت بگیره باید هر طور شده به درصد خاصی از رستگاری برسه دیگه. خلاصه به هر ضرب و زوری بود اداره گذرنامه را پیدا کردم. کاشف به عمل آمد که مسئله این بوده که اسمم توی سیستم ثبت احوال یک چیز دیگر ثبت شده. یعنی جای ی و ن عوض شده. برای من که مسلم بود اشتباه تایپی است، ولی برای آنها نه. یک نامه استعلام دادند که ببرم ثبت احوال شرق. شرق؟! وای گاد وای؟ اتوبان محلاتی، خیابان نبرد، ابوذر، افسریه، نیرو هوایی، پیروزی. از اسمشان هم خوف می‌کنم. صد رحمت به تهرانپارس. یک بار سال چهل و دو با دوستم رفتیم نیروهوایی و گم شدیم و بیچاره شدیم تا پیدا بشیم. در حالی که فحش و فضیحت را کشیده بودم به آن احمقی که اسمم را اشتباه وارد کرده، دل رو زدم به دریا و راه افتادم به سمت خوان دوم. خیلی خیابان‌ها تابلوی اسم نداشتند و من از روی نقشه‌ی توی موبایلم (نقشه آفلاین قدیمی‌ ها نه جی پی اس. اونقدرها هم خنگ نیستم) و جهت کوه‌های شمال تهران که توی اون هوای کثافت با چشم مسلح هم به زور دیده می‌شدند، حدس می‌زدم که الان کجام. دو ساعتی طول کشید تا پیدایش کنم. اگر گفتید بعد از آن‌همه راه‌بندان بزرگراه بسیج (لابد برای بهشت‌زهرا) و پیچ خوردن توی خیابان‌های بی‌سر و ته و مجهول‌الهویه چی می‌چسبه؟ اینکه برسی آنجا و ببینی روی در زده‌اند ثبت احوال پنجشنبه‌ها تعطیل است.