سه‌شنبه ۲۸ فوریهٔ ۲۰۱۲

Some rules are made to be broken*



بساطمو از کف دستشویی میارم می ذارم رو سر اژه ای. می‌گم خوبت شد. صد ساله افتادی گوشه‌ی اتاق هر دفعه میام قیافه‌تو می‌بینم یاد بدبختیام می‌افتم. حالا خوبه دششویی رو بمالم بهت؟ چیزی نمی‌گه. نمی‌تونه. حواسش به پرونده‌ی فساد مالیه که بالای دماغش درشت تیتر زدن. بساطم چیه؟ یه دستکش متوسط صورتی رز مریم که برای دستم بزرگه (چون مغازهه اسمال نداشت)، یه دونه از این ظرفای پلاستیکی که از یزد آوردن برامون و توش از این شیرینی میرینیا بوده. به عنوان پالت رنگ ازش استفاده کردم. خیلی هم مناسب بود. جادار و زیبا و مطمئن. بعد یه هفته‌س گذاشتمشون تو دستشویی که بشورمشون. یعنی باید بذارم تو لگن خیس بخوره اول. خب این کار ساده‌ای نیست که. حالا هم که وقت ژوژمان‌هاست و من طبق معمول قاط زدم. البته قاطم زیاد نبود. امروز رفتم کارای بچه‌ها رو دیدم که یک کم خفن بودند. در نتیجه تصمیم گرفتم من هم خفن‌تر از چیزی که قرار گذاشته بودم با خودم، کار کنم. الان هنوز اون‌قدر به پیسی نخوردم که برام مهم نباشه اگه استاده فک کنه اسکلم. حتی سر راه رفتم اکرلیک طلایی هم خریدم. شاید به نظر برخی‌ها از جمله خودم، طلایی رنگ قناسی باشه. ولی می‌خوام راندو کنم و برای سبک هندی و مصری لازم دارم. کلمه‌های باحالی هستن : ژوژمان، راندو، اکرلیک، دورگیر، تکسچر بسکت، ورق مسی، شاپان، کالرواش و حتی بتونه و بندکشی. من الان به وسیله‌ی گفتن این کلمات می‌خوام یک کم عقده‌ی بیست ساله‌م رو خالی کنم. ولی نه راستش عقده‌ی من با گفتن اینا خالی نمی‌شه. هروقت اومدین کارامو دیدن گفتین دمت گرم، خالی می‌شه. الان هدفم از گفتن این کلمات اینه که مخاطب رو دقیقن در جریان خویشتن خویش بذارم. الان همه‌ش دارم فکر می‌کنم که علیب اینو بخونه می‌گه برو بابا فکر کردی روزمره نویسی خم رنگرزیه؟ خب من در حد بضاعتم می‌نویسم. راستش من این‌طوریم که وقتی خوشحالم هی حرفم میاد و وقتی ناراحتم نوشتنم میاد. البته جدیدن ها خیلی وقت‌ها با اینکه ناراحت نیستم نوشتنم میاد. ولی نمی‌دونم چرا نمی‌نویسم. همه‌ش تو ذهنم می‌نویسم. می‌گم رفتم خونه واقعنی می‌نویسم. بعد میام خونه نمی‌دونم طی چه مراحلی می‌شه که نمی‌نویسم. امروز که اومدم خونه می‌خواستم کارهای سبک‌شناسی‌ رو بکنم. مغز می‌خواد و دست. بساطم رو پهن کردم. مدادرنگی‌ها، ماژیکا، پاستلا، گواشا به علاوه‌ی اون اکرلیک طلاییه. گفتم قبلش یه ای‌میلی چک کنم. چون من با اینکه شخصیت مهمی نیستم، منتظر ای‌میل‌های مهمی هستم. ای‌میل نیومده بود، رفتم فیس‌بوک. خیلی هم منطقی :| یه چیزی شد، یعنی یه چیزی خوندم که ریدمان شد به حالم. نه ریدمان اون‌طوری که یادم بره بعد از یه چایی. ریدمان این‌طوری که دیدم نمی‌تونم کارای سبک رو انجام بدم. البته در همین حین داشتم فکر می‌کردم که چقدر خوب می‌شد اگر اختیار فکر کردنم بیشتر از اینها دست خودم بود. ولی شده بود قضیه‌ی به فیل فکر نکن. حقیقتش به چیزی جز فیل نمی‌شد فکر کنم. حتی با اینکه دقتم رو تا دسته متمرکز کردم رو تمیزکردن راپیدهام. (راپید هم از گروه همون کلماتیه که چند خط بالاتر در موردش حرف زدم) اینه که گفتم کارای کارگاه دکور رو انجام بدم. اون مغز نمی‌خواد زیاد. یعنی مغزشو قبلن واسش به خرج دادم. بیشتر دست می‌خواد. بعد شاید شد که دستم مغزم رو بیاره اینجا پیش خودم. این شد که رفتم بساطمو از کف دستشویی آوردم رو سر ایشون. ولی حالا می‌بینید که عوض پتینه اومدم که بنویسم. چون این‌طوری بهتره. یعنی فکر ‌کنم یک کم بهتر باشه.
شاید این زر مفتی بیش نباشد ولی مقادیری احساس دین می‌کنم به اون همه چیزهایی که می‌خواستم بنویسم و ننوشتم. مثلن به جیب، که می‌خواستم یه بار بیام اینجا رسمن ازش قدردانی کنم. جیب خودم، جیب جنابعالی، جیب ایشان. من معتقدم جیب یكی از آن چیزهایی است كه تا وقتی هستند آدم نمی‌فهمه چی هست ولی وقتی نباشند آدم می‌فهمه چی نیست. خب این می‌شه همون مرده‌پرستی که در ایران متأسفانه خیلی مرسوم است. پس بهتره که من همین الان که جیبم اینجا هست ازش تشکر کنم. چون اون‌روز من اون کاپشن سبزه تنم بود و وایستاده بودم اونجا دم در و اون با لبخند مخصوصش وایستاده بود جلوم. اون كه می‌گم یعنی دوست پسر سابقم و چون خیلی مدت زیادی از تغییر وضعیت به سابق نمی‌گذره (این نوشته مربوط به چندین وقت پیش است، از لحاظ حالت مضارع افعال عرض می‌کنم)، ما یك سری معذورات اخلاقی داریم. بعد من داشتم ته جیبم رو چنگ می‌زدم. این جیب این کاپشن سبزه خیلی دراز و گنده‌ است و اصلن ارگونومیك نیست (ترم پیش ارگونومی داشتم و تحت تأثیر قرار گرفته بودم) وقتی دست می‌كنی توش انگار به زور خودتو داری می‌چپونی توش و حالت دست از پا درازتر می‌گیره آدم. من ته جیبم رو چنگ می‌زدم كه مبادا دستم از جیبم بیاد بیرون. چون اگر می‌اومد می‌پریدم بغلش می‌كردم و گند بالا می‌آوردم. بعد اون مشكوك شده بود فكر می‌كرد نارنجكی چیزی تو جیبم قایم كردم و هی می‌گفت چرا این‌طوری هستی و من با دست‌های مدفونم ایما اشاره می‌كردم كه خب خداحافظ برو تا من برم. خب الان شما قضاوت کن انصافن جیب مهم نیست؟ حتی من یادمه سال چهل و دو توی مجله‌ی دانستنی‌ها یا نمی‌دونم چی چی یک مطلبی خوندم كه گفته بود هر كسی دستش را وقتی چه جوری می‌كند تو جیب شلوارش یعنی چطور حالی دارد. بعد دیدم درست گفته لااقل در مورد من، که لابد من هم آن موقع برای خودم محور جهان بوده‌ام. مثلن وقتی شست‌هات رو می‌کنی تو جیب شلوارت معذبی یا همچین چیزی. یعنی می‌گم  جیب خودش یك مبحث روانشناختی عمیقه و الکی که نیست و درست نیست که ما با جیبمون بدرفتاری کنیم و مثل پوست موز یا تخم‌مرغ باهاش برخورد کنیم. طرف می‌ره لباس بخره می‌بینه ناجور وایمیسته تو تنش، فوری می‌گه عب نداره جیباشو دربیاری درست وای‌میسته. البته من که فضول جیب مردم نیستم، خودمو عرض می‌کنم. منم بارها جیب لباسم را کنده‌ام، ولی این قبل از این بوده که به اهمیت جیب پی ببرم. مهمونی که می‌رفتم، هی موبایل و سیگار و غیره را باید می‌دادم دست دوست‌پسر محترم که لباسش به حد مکفی جیب داشت. خب چرا نباید لباس من جیب داشته باشه؟ آخه تبعیض جنسیتی تا چه حد؟ شما یک لباس خانومانه به من نشون بده که جیب داشته باشه. الان که دیگه به سلامتی برای مانتوها هم زورشون میاد جیب بدوزن. آدم پس دستمالشو کجا بذاره برا وقتی که دماغش میاد؟ جدن مسئولین باید به فکر باشن. به فکر جیب مردم. هه چه بامزه اینم از نتیجه‌ی اخلاقی-اقتصادی پست بنده.   
این‌همه ور زدم، باز حالم بهتر نشد. من نمی‌دونم چه گهی در زندگانی خوردم که این اتفاق هی واسه من میفته؟ اینکه در یک جایی باشم که یک دختر دیگری هم باشد که در دلش به ریش بنده بخندد که هه هه این پسری که فکر می‌کنی با تو تریپ خاصی داره، در واقع با من تریپ خاصی داره نه تو. خب آدم بعدش که می‌فهمه حالش بد می‌شه، نمی‌شه؟ خیلی بد. هر دختری اعم از دوست و آشنا و غریبه که اینو می‌خونه و فکر می‌کنه منظورم به اونه، درست فکر می‌کنه. بله با خود شمام. (اتفاقی چشمم افتاد به ساعت، یادم افتاد که در همین لحظه‌ی شریف که بنده اینجا وسط اتاقم هستم کلاسم داره شروع می‌شه و من کلن یادم رفته بوده. خوب شد معلم نیستم) اصلن یک کم بیشتر بی‌رودرواسی بشم، خب؟ امروز وقتی چشمم افتاد به قیافه‌ی خودم تو آینه، جا خوردم. عین این فیلمای نسبتن در پیت شده بود قیافه‌م با اون چشمای قرمز و خط‌های سیاه که افتاده بود تو صورتم. من نمی‌دونم چرا الکی این خط چشم‌ها رو به عنوان واترپروف به ما قالب می‌کنن. اون دنیا چطوری می‌خوان پاسخگو باشن؟ من چیزای دیگه‌ای رو هم نمی‌دونم. مثلن اینکه چه مرگمه. اولین سؤالی که هر کسی می‌پرسه، از جمله خودم، اینه : مگه تو خودت به هم نزدی؟ خب آره زدم. پس چی؟ دیگه جوابی ندارم. دلم می‌خواد اونم همون‌جایی وایستاده باشه که من هستم؟ بله. و وقتی می‌بینم داره از اون‌جا تکون می خوره، می‌گرخم. همچین گهی‌ام. آیا من هنوز همون‌جا وایستاده‌م؟ ظاهرن که همین‌طوره. آیا می‌خوام همیشه اینجا وایستم؟ نمی‌دونم. نمی‌دونم. به امام غریب نمی‌دونم. چه بدونم. فقط بلدم اعصاب خودمو بقیه رو خورد کنم.
چند روز پیش می‌خواستم کشوهای میزم رو خالی کنم چون می‌خواستم میزم رو بدم به بابام. یک کشو داشت که درش قفل بود همیشه. توش نامه‌ها و خاطرات روزانه و این‌جور چیزا بود. اول فک کردم که دیگه جا ندارم دیگه این سررسیدهای 79 و 78 و اینا رو بریزم دور. یه دفتر خاطرات هم بود از این جینگلی مستون‌ها که روش عکس پرنده و اینا داره؛ خیلی هم زیبا. لاش یه تیکه کاغذ بود که روزای اول پاییز اول دبیرستان نوشته بودم. تو مدرسه. یک عبارت‌هایی نوشته بودم که هر چی بیشتر می‌خوندم بیشتر فشارم می‌رفت بالا و در شرف پهن شدن قرار می‌گرفتم. نمی‌دونم به خیال خودم عاشق کی کی شده بودم، یارو رو هم یه بار دیده بودم توی کنسرت کلاس ارف، گیتار می‌زده، بعد مثلن نوشته بودم آاه عشق من که حتی نام زیبایت را نمی‌دانم بیا من را از پشت این نیمکت‌های آبی سرد و دیوارهای فرسوده‌ی این مدرسه‌ی لعنتی نجات بده و مرا ببر فلان. بعد کاغذ رو برگردوندم دیدم چندسال بعدش واسه خودم یادداشت گذاشتم که ای وای باورم نمی‌شه اینو من نوشتم. بعد دوباره چند سال بعدش اومد‌ه‌بودم نوشته بودم که ای بابا هر بار اینو می‌خونم برام تازگی داره باورم نمی‌شه من نوشتم. بعد این‌سری هم باز واسه خودم یادداشت گذاشتم که هه هه باز تعجب کردی می‌خوای بنویسی باورم نمی‌شه؟ که دفعه‌ی بعدی که کاغذه‌رو خوندم و برش گردوندم به نظرم بامزه بشه قضیه. چند تا سررسید برداشتم، گفتم بذار ببینم مثلن سال 79 در چنین روزی داشتم چی کار می‌کردم. من 5 اسفند 79 خوشحال شده بودم که عمو فریدون‌اینها باهامون میان عید مسافرت :| پنجم اسفند 78 نوشته بودم که با دوست‌پسرم رفتم بیرون و این‌طوری شد و اون‌طوری شد. بسیار تین‌ایجری. بامزه بود. فکر می‌کردم این دفترها رو که بخونم از خودم شرمنده می‌شم و اصلن می‌خوام صدسال سیاه نخونمشون. البته واقعن بعضی‌جاهاش همین‌طوریه. ولی به این نتیجه رسیدم که نریزمشون دور. یک نتیجه‌ی دیگه‌ای هم که بهش رسیدم این بود که روزمره‌نویسی رو دوست دارم. حالا رو کاغذ یا وبلاگ، هر چی. دلم می خواد ده سال دیگه بدونم در چنان روزی چه حالی داشتم و چی کار می‌کردم.
الان حس خوبی دارم که این‌همه نوشتم. حتی اگه مردم بیان فش بدن که چرا این‌قدر چرت و پرت ردیف کردی و برن وبلاگمو آنسابسکرایب کنن و اینا. من به عنوان یک نویسنده‌ی خواننده‌مدار از شما که از این پست بدت اومد عذر می‌خوام. با تشکر و آرزوی شادکامی.

* اینو آقای هتفیلد تو یکی از کنسرتاش گفت. از معدود چیزایی بود که به متالیکا مربوط می‌شه و من خوشم اومد ازش.‏


چهارشنبه ۲۱ دسامبر ۲۰۱۱

هزار و چند شب، هزار و چند نفر؛ پاي ثابت قضيه : من

دلمو به اين خوش مي‌كنم كه شااايد، يه رووووزي يه شبي‌ي‌ نصفه‌شبي، اگه منم خواستم بار و بنديلمو ببندم كه برم،  همه‌ي اين اسنپ‌شات‌‌هاي كريه و مكرر كه تو كله‌م گير كردن بهم كمك كنن خودمو دلداري بدم يه كم. بلكه آروم شم يك كم.‏ مي‌دونم كه حال خرابي خواهم داشت. بعله.‏
يه چمدون پر ِپر يه چمدون نصفه و درش باز
يه كوله پشتي در حال انفجار از بس چيز چپوندن توش
به زور چمدون پره رو بلند مي‌كنه باهاش مي‌ره رو ترازو
عددشو مي‌خونه و نچ نچ مي‌كنه
در چمدون باز مي‌شه دوباره
نشسته وسط اتاق منفجر شده و هي اينو در مياره اونو مي‌ذاره
نه نشد. اونو دوباره مي‌ذاره توش يه چيز ديگه رو در مياره
من همين‌طوري هي نگاش مي‌كنم
هي فكر مي‌كنم كه چند سال شد؟ چي شد؟ اين يكي رو ديگه كي مي‌بينم باز؟ اين يكي چقدر با من اختلاف ساعت داره؟ كيلومترها رو كه ديگه نمي‌شمرم
الكي چرت و پرت مي‌گيم و مي‌خنديم
الكي
هي نظر مي‌ديم كه چيو ببره چيو نبره
مامانا. همه‌شون عين همن. چشماشون. همشون مي‌خوان نشون ندن تو دلشون چه خبره.‏ هي الكي مي‌خندن.‏ مامان‌ها.‏
دوستا. دوستا چطورين؟ دوست‌ها. اين‌طورين. مثل من.‏ ببين منو.‏

پ.ن. شازده كوچولو هم رفت.‏

شنبه ۱۰ دسامبر ۲۰۱۱

دوبار . تا حالا دو نفر بوده‌اند كه وقتي ويزاشان آمد من بالاخره باورم شد كه دارند مي‌روند. آن دو بار بود كه درجا گريه كردم. يعني اينها گفتند ويزا آمد و من شروع كردم به اشكريزي. بعد اين‌طور مواقع معمولن براي خودم نقش مداح اهل بيت را ايفا مي‌كنم. يعني به ذكر مصيبت مي‌پردازم. چون خيلي پيش نمي‌آيد كه بغضم بتركد. براي همين از فرصت استفاده مي‌كنم. يعني مثلن چيزهايي بوده كه دلم مي‌خواسته اشكشان را بريزم، ولي اشكم نمي‌آمده. تو مايه‌هاي اين كه شلوار پاته اشك فلان چيز را هم بريز قربون دستت. ‏ چون من از آنهايي هستم كه اگر درباره‌ي چيزي  گريه كنم حالم درباره‌ي آن چيز كمي بهتر مي‌شود. ‏
امشب يكي از آن دو بار بود.‏ 


عادي نمي‌شود. عادت نمي‌كنم.‏


دلم مي‌خواست يك دستگاهي داشتم كه شب كه مي‌رفتم توي رختخواب يك سرش را وصل مي‌كردم به سرم و آن يكي سرش را به وبلاگم. بس كه فقط وقتي مي‌خواهم بخوابم كلمه‌ها مي‌‌آيند بيرون. ‏

سه‌شنبه ۸ نوامبر ۲۰۱۱

به نام خدا. آيا مي‌دانيد يكي از نعمت‌هاي الهي چي است؟ باران؟ نخير. برف؟ نخير. لاكن يكي از نعمت‌هاي الهي اين است كه شما بتوانيد براي خودتان حق برفوبيا قائل بشويد. به اين ترتيب كه وقتي صبح كله‌ي سحر به زور اسلحه و تهديد چاقو چشم‌هايتان را باز مي‌كنيد و مي‌نشينيد توي تختتان،‌ از همان‌جا گوشه‌ي پرده را مي‌زنيد كنار و مي‌بينيد دارد عين الاغ برف مي‌آيد، گردنتان را كج كنيد، سرتان را يك كم بخارانيد و بعد با خودتان بگوييد به درك اصلن. نمي‌رم؛ و بچپيد لاي پتو و تشكتان كه از ديشب رويشان كار كرده‌ايد كه الان اين‌طوري گرم باشند.‏
نتيجه مي‌گيريم يكي از نعمت‌هاي الهي اين است كه شما امكان و توانايي گور باباي همه‌چيز (يا لااقل يك سري چيزها) شدن را داشته باشيد در زندگيتان.‏

سه‌شنبه ۱ نوامبر ۲۰۱۱

ريددرريدر


نه مي‌خوام زيادي شورش كنم نه مي‌خوام واسه گودر مديحه‌ يا مرثيه سرايي كنم. ما خودمون اينقدر روابط و احساسات به-زور-فنا-شده داشتيم و داريم كه تعطيلي يا تغيير يك سايت اينترنتي مي‌تونه در مقابلش هيچي حساب نشه. منظورم از ما، تعداد بسيار زيادي از جوان‌هاي (يا غيرجوان‌ها. فرقي نمي‌كنه) ايرانيه. چه اونايي كه موندن چه اونايي كه رفتن. مايي كه توي هفت هشت سال، اندازه‌ي لااقل سي سال دوستي از دست داديم. ما به دليل شرايط اجتماعي خاصمون روابط انساني خاص خودمون رو داريم كه شايد جهان اولي‌ها ازش سر در نيارن.
من تا حالا توي زندگيم خيلي روابط مجازي داشتم. از بي‌بي‌اس بگير تا  اوركات و زوكا و ياهو 360 و فيس‌بوك و اين جور خرت و پرتا. ولي گودر با مفهوم گودريتش يك چيز ديگه بود. من هنوز هم به مامانم يا بابام، به يه سري از دوستان زبل و ديگران و خانواده‌ي محترم رجبي مي‌گم مثلن :‌ با دوستاي "وبلاگ‌"يم مي‌رم فلان جا. مي‌رم خونه‌ي دوست "وبلاگ‌"يم. نمي‌گم دوست گودريم. چرا؟ چون اونا ايده‌ي درستي از گوگل ريدر ندارن. گوگل ريدر فقط يك فيدخوان نبود. (نگيد چشم بسته غيب گفتي چون خيلي‌ها واقعن نمي‌دونن اينو) من خيلي وبلاگ‌ها رو قبل از ظهور پديده‌ي گودر مي‌خوندم. ولي اگه گودر نبود عمرن با نويسنده‌هاشون دوست نمي‌شدم. عمرن اين‌همه آدم فان و قابل معاشرت (طبق استانداردهاي خودم) چه تو ايران چه خارج پيدا نمي‌كردم. جو گودر با سوشال نت‌ورك‌هاي ديگه فرق مي‌كرد. درباره‌ي گودر خيلي‌ نوشتند و خيلي خوانديم. چيز جديدي ندارم بهش اضافه كنم. گودر، "گودر" بود ديگه.
شايد اشتباه مي‌كنم ولي به نظر من گوگل ريدر خودش يه وجه تمايز بود. مزيت رقابتي بود. لازم نبود اين رئيساي گوگل خودشونو بزنن به در و ديوار واسه اينكه يه جور فيس‌بوك تحت گوگل درست كنن. كه عقب نمونن يا چي؟ با وجود اين همه اعتراضي كه شد، ‌به نظر من حركت احمقانه‌اي بود. اصلن زشت بود خداييش. ببين دارم تو روي خودت مي‌گم بلاگ‌اسپات. اون روزي كه ما اومديم اينجا وبلاگ درست كرديم، واسه خاطر اين بود كه فكر كرديم گوگل يه سر و گردن بالاتره. يه نموره بيشتر حاليشه. ولي ديديم كه نه بابا اينا همه‌شون سر و ته يه كرباسن. دو روز ديگه اگه اومدي وبلاگمون رو هم كوبيدي جاش برج بسازي، اومدي ديگه. اين نوشتن‌ها كه خيلي وقتا خيلي‌هامونو آروم كرده، اين كلمه‌ها كه ريختيم بيرون از خودمون چهار نفر ديگه بخوننشون، واسه شما دالر ساينه مي‌دونم. دانلودكردن نت‌ها و كامنت‌ها و شردآيتم‌ها به درد خودت و عمه‌ت مي‌خوره لري، آلن يا هر خري كه هستي. اگه مي‌خواستم ديتام رو واسه خودم داشته باشم تو دفترم مي‌نوشتم. رو هاردم سيو مي‌كردم. اكانت گوگل ريدرتو مي‌خواستم چي كار ديگه؟ اصلن تو مي‌فهمي كه من چقدر اعتماد به نفسم مي‌رفت بالا وقتي چهار نفر مي‌اومدن تو كامنتدونيم مي‌خنديدن و بهم مي‌گفتن نت‌هات مفرحه؟ مي‌گفتن كامنت‌هات باحاله؟ حالا ور آر ماي نوت‌س اند ماي كامنتس؟ تو مي‌دوني فرق نت توي گودر و پست وبلاگ چيه؟ تو مي‌فهمي گودر بره خط برنگرده يعني چي؟ د نمي‌فهمي د
حالا به هر حال كه ما يه جوري كنار ميايم با قضيه. آدم بالاخره يه كاريش مي‌كنه. فكرم نكنيد كه خيلي پخ خاص و مهمي هستيد. شايستي هم رفتيم يه كم بيشتر به كار و زندگي‌مون رسيديم پس فردا شما رو هم دعاي خير كرديم. فقط مي‌خواستم بگم كه راضي نيستم ازتون.

یکشنبه ۳۰ اکتبر ۲۰۱۱

از الف تا ي


    چندين سال پيش يك روزي  دنيا براي من وايستاد. من آدمي بودم كه گشنگي نكشيده بودم تا عاشقي از يادم برود. براي همين وقتي در حالي كه سير بودم، عشق و عاشقي‌ام به فنا رفت انگار كه دنيا به آخر رسيد. البته من معتقدم كه اتفاقن آدم وقتي گشنه است بايد كه عاشقي كند. چون آن موقع عاشقي تنها دلخوشي آدم است و پول هم نمي‌خواهد.
     حالا لطفن بگذاريد يك كم واضح‌تر برايتان توصيف كنم كه آن روز چي شد. ببينيد هر كلمه‌اي، هر اتفاقي، هر چيزي كه فكرش را بكنيد توي ذهن من يك تصوير دارد. نمي‌دانم تو ذهن بقيه هم اين‌طوري است يا نه. بعضي‌هاشان هم خيلي تصوير خنده‌داري دارند. مثلن زالزالك. مثلن جنبيدن. مثلن باقلوا. تصوير قصه‌ي عاشقيتم كه مي‌خواستم برايتان بگويم اين‌طوري بود : من داشتم توي يك تونل تاريك راه مي‌رفتم. هي از در و ديوار سنگ و خاك مي‌ريخت پايين و من هي سعي مي‌كردم جاخالي بدهم. ملت بيرون تونل هوار مي‌كشيدند كه بابا بيا از باي- پس برو. ولي من حرف توي گوشم نمي‌رفت (هنوز هم زياد نمي‌رود البته). اصرار خاصي به تونل داشتم. اصلن شما فرض بگير به دلايلي من ارادت سياسي-عبادي و التزام عملي به تونل داشتم. حالا داشت سنگ مي‌خورد تو سرم ها. ولي افتان و خيزان (ئه اين هم از آن تصوير بامزه‌ها دارد) مي‌رفتم. يك جا تونل كلن ريزش كرد. ديگر راهي نبود كه بروم. درمانده شدم. اين‌طوري شد كه من حس كردم دنيا رسيد تهش. حالا از تصويره بياييم بيرون. بعدش كارم اين شده بود كه از صبح تا شب توي اينترنت راجع به انواع روش‌هاي خودكشي تحقيق و مطالعه كنم تا ببينم كدامش به درد من مي‌خورد. البته كه در نهايت هم تخم نكردم بلاي خاصي سر خودم بياورم. بعدش هم ديدم خودم را كه نكشتم، لااقل زندگي كنم.
     به هر حال واقعيت اين است كه كسي از دوري كس ديگري نمي‌ميرد. خيلي طول كشيد تا من از مرحله‌ي نكبت گوش‌دادن به استيل لاوينگ يو و چكاوك به همراه مقادير معتنابهي آبغوره و عرعر زاري رد بشوم. تازه از اين مرحله كه گذشتم، هنوز هم كاملن جزء آن هفده ميليون نفر به حساب نمي‌آمدم. خيــلي بيشتر بايد جان مي‌كندم. خيلي بار ديگر بايد با عربده آي ويل سروايو و فايتر  (كه باي د وي موزيك پس زمينه اين روزهايم شده‌اند دوباره) را براي خودم مي‌خواندم تا حالم بهتر بشود. خيلي آدم‌هاي ديگر براي من طول كشيد، خيلي مشروب،‌ سيگار، سفر؛ خيلي خنده‌هاي نصفه، خيلي نفرت‌هاي ماليخوليايي، خيلي سكوت، خيلي اخم، اشك؛ خيلي كابوس؛ خيلي فيلم؛ خيلي كتاب؛ خيلي رقص؛ خيلي موسيقي، فراموشي؛ خيلي راه‌رفتن و راه‌رفتن؛ تا بشوم ايني كه الان هستم. اينِ الانم را خيلي بيشتر از اين پنج سال و هفت سال و ده سال پيشم دوست دارم. اينِ قبلي، تا همين پارسال كه كيانوش ايران بود و با فرناز اينها برنامه مي‌گذاشتند كه مهري، بهمني، تيري چيزي بروند مزرا (كه من چقدر هميشه دلم مي‌خواست اين هاگوارتزتان را ببينم) چند بار فكر مي‌كني ساكش را بسته باشد تا باهاشان برود، و بعد لحظه‌ي آخر گفته باشد نه نميام؟ چون هنوز آن‌قدر كه لازم است قوي نشده‌ام. ولي اينِ الانم، شك نمي‌كند به قوي‌بودنش. نمي‌ترسد از ديدن تو. نمي‌ترسد كه دوباره بشكند. من اين اين را دوست دارم. ايني كه خداحافظش را به راحتي سلامش بگويد.
     دختر جان تو كه مي‌فهمي  It took all the strength I had, not to fall apart يعني چي. پس خودت را نزن به آن راه. من تازه آرامت كرده‌ام. تازه پونز نوك‌تيز را از ته كفشت كشيدم بيرون. شخم نزن دلت را. مرض داري مگه؟ تو خيلي ديوانه‌بازي‌هاي ديگري داري كه هم بايد و هم مي‌خواهم كه برايشان انرژي بگذارم و هزينه‌اش را بدهم. از خنده‌هاي الكيت خسته شدم. مي‌خواهم واقعن بخندي حاليته؟ آن جوري كه حتي شايد الان يادت هم نيايد چطوري بوده. مي‌داني كه من كله شقي تو را دوست دارم. ولي حماقتت را نه.


یکشنبه ۹ اکتبر ۲۰۱۱


يك . كاشكي موهاش ريخته بود اصن كچل كچل شده بود. كاش لااقل جلوي موها و شقيقه‌هاش اين‌قدر سفيد نشده بود. كاشكي چاق‌تر از اينا شده بود. كاش دستاش گري گرفته بودن موهاشون گله گله قد دوقّروني ريخته بودن. كاش يه مرض انگشتدستزشتكن گرفته بود. اصن كاش اين‌قدر بزرگ نشده بود. كاش همون پسربچه‌ي تخس مونده‌ بود كه كوله‌هامونو مينداختيم پشتمون و تو پياده‌روهاي شيب‌خركي سعادت‌آباد مسابقه دو مي‌ذاشتيم. كاش سيگار نمي‌كشيد.
دو. اينقدر خونسرد بودم كه نگران خودم شده ‌بودم. وقتي اومد انگار يه تيكه پيتزاي داغ تو دهنم باشه و نفهمم چطوري قورتش مي‌دم بهش سلام چطوري خوبي كردم. يه طوري كه انگار همين هفته‌ي پيش خونه‌ي خاله‌جون اينا ديده بودمش. آخه نمي‌دونم چرا واقعن حس مي‌كردم همين هفته‌ي پيش خونه‌ي خاله‌جون اينا ديدمش. اوه يه چيزيو يادم رفت اصلن! تا روش اون‌وره يه طوري كه تابلو نباشه دستشو نگاه كنم. دست چپشو. پووف. حلقه نداره. لااقل الان نداره. كفايت مي‌كنه.
چهار. آقا ما به شنبه‌ي پر از حادثه عادت داريم آقا. مي‌دونين چيه اصن؟ ما از همون وقتي كه سر كلاس مچ خودمونو گرفتيم كه داريم به جاي كاغذتون دستاتونو نگاه مي‌كنيم بعدش هم به خودمون اومديم ديديم كه دو هفته‌س 24/7 فرهاد گوش مي‌ديم يه هو خوف ورمون داشت كه اوه اوه ديدي واقعن شنبه روز بدي بود؟ البته شيش ماه يا به عبارتي بيست و چهار پنج تا تا شنبه‌ي بد طول كشيد كه ما فهميديم كه شنبه بنده خدا طوريش نبود. ما لابد بد بوديم. بعدش ديگه خوب شديم. حالا ديگه شنبه هر جوري هم كه باشه، هر چقدر هم قرمز باشه، ديگه ما رو به هم نمي‌ريزه آقا.
هشت. گفتي كه دلتنگي نكن. آخ مگه به حرف توئه؟
ده. اون شنبه‌هه، وقتي من از اون دنيا برگشتم ديدم يه موتور دم در خونه ماست. به دسته‌هاش دو تاكيسه كه توش از اين ظرف يه بار مصرفا و نون بود آويزون (حذف بود دوم به قرينه‌ي معنوي). گفتم اي بابا بازم كه پيك رستورانه تخم پستچي رو هم به سلامتي ملخ خورده (اَيي. چندش.). ولي اين‌دفعه ديگه موتوريه توزرد از آب در نيومد. اون موقع بهترين وقتي بود كه نامه‌ت مي‌تونست برسه. شنبه اونقدرا هم روز بدي نيست.
يازده. تا حالا تنگرام كردي؟ ديدي اولش گه گيجه‌ مي‌گيري كه چي به كجاست؟ ده دفعه كه بريزي به هم از اول بسازي ديگه مياد دستت. دفعه‌ي بعدي چشم بسته هم مي‌توني مربع رو تبديل كني به خفاشي مارمولكي چيزي كه داره ژانگولر مي‌زنه. حالا نقل ماست. اينقدر گند خورده توم، بعد خورده مورده‌هامو از اين‌ور اون‌ور جمع كردم كه ديگه ياد گرفتم چيم مال كجاست. بعدشم از بس چسب زدم از روز اولش هم محكمتر شده. بامزه‌س. حالا يه وقتايي هم بالاخره شت هپنز. ممكنه چسب مسب هم لازم نشه. يه دوش آب سرد و يه خاب جواب مي‌ده. خوبي؟ خوب كه هستي؟ آره خوبم. واقعنيش. من كه گفتم خوبم. كه خوب مي‌مونم.
دوازده. الان كه اينو مي‌نويسم، اين‌ور مرز هيشكي ني. انگار يه مهموني شولوغ پولوغ داشته بوده باشم، بعد همين الان آخرين نفر هم رفته باشه. مي‌شينم تكيه مي‌دم پامو دراز مي‌كنم و چشمامو مي‌بندم. اين‌ور اون‌ور رو هم نگاه نمي‌كنم كه اوه خونه چه تركيده پاشم جمع و جور كنم. آخيش سكوت. نمي خوام يكي بياد حتي يه چايي بده دستم. خودم پا مي‌شم مي‌ريزم. كسي صدامم نكنه لطفن. (هه شبيه صدام شد. صدام حسين) مي‌خوام بشينم واس خودم تازه شم تازه مث همين ترانه و فكر جنگل باشم اگه باغ من سوخته.
سيزده. وقتي تو! همين توي جوونور به من مي‌گي ترسناك، قاعدتن اونم حق داره بهم بگه خطرناك. بعد من نشستم يه كم عكسامو نگاه كردم گفتم آخي چه مهربون چه مظلوم آخه من كجام ترسناكه. بعد لبخند مليحي زدم. همين‌طوري. كلن.
چهارده. شرط مي‌بندم سر يه هفته بشم باز همون كسي كه اسكايپش اون ور تق تق مي‌كرد و يه هو حوصله‌ش سر رفت ول كرد پاشد اومد رو تخت خوابيد تخمشم نبود كه اون‌جا چه كسي داره باهاش حرف مي‌زنه يا هر چي.
شانزده. چند روزي مي‌شد كه نخورده مست بودم. جدي مي‌گما. باحال بود‌. الكل تلقيني. تضميني با تحويل در محل(معده). راستي كي ‌بود مي‌گفت به دشمنت اگه خواستي چيزي بدي بخوره ودكا و آبجو رو قاطي كن بده بهش؟ مي‌خواستم بهش بگم كه خيلي باهات مخالفم چون اولن آدم مگه مرض داره به دشمنش چيز ميز بده بخوره بعد دومندش هم ودكا و آبجو خوووبه آقا خوووب. حيف نيس تروخدا؟
نوزده. به قول شاعر"T'arrive on ne sait jamais quand ; Tu repars on ne sait jamais où" ودرواقع "Frankly, my dear, I don't give a damn"
بيست. دارم پادوچرخه مي‌زنم تو حوضچه‌ي اكنون. ريموت كنترل بالاخونه هم دستمه. يه روزاين‌ور اون‌ور رو هم نمي‌ذارم نشونم بده ها. فقط يه سكانسي اجازه هست نگاه كنم. اونم نه اون‌ طوري كه دفعه‌ي اول ديدمش. بايد بيام بالا بچسبم به سقف از بالا نگاش كنم : اتاقه، پر. پر همه‌چي. درهم و برهم. كشوي آشپزخونه و در كمد و كتاب و لباس و مبل و صندلي و كاسه بشقاب و ماتيك و كرم و دمپايي و سيب‌زميني پخته و بالش و پتو و پلوپز و انبردست. يه دختري لابه‌لاي بانداي ضبط و ميز توالت و ديگ سنگر گرفته. حالت سجده‌طوري نشسته و زززااااررررر مي‌زنه جوري كه نفسش بالا نمياد.

شنبه ۱ اکتبر ۲۰۱۱

:| Dead On Arrival Is Very Donkey

اگر به نظرتان اين نوشته براي حوصله‌ي شما زيادي طولاني است،‌ نگران نباشيد. به نگارنده فحش ندهيد. بيچاره خب حرفش مي‌آمده ديگر. ضمناً آسايش شما آرزوي ماست. من سعي كردم اين پاراگراف‌ها را يك طوري بنويسم كه به هم ربطي نداشته باشند. شما مي‌توانيد با دوستانتان قرار بگذاريد كه هركس يك پاراگراف را بخواند و براي بقيه تعريف كند. 

     خب. بيست و هشت. يك سني است كه شما وقتي بهش نرسيديد فكر مي‌كنيد كه اووه چقدر زياد من وقتي بيست و هشت سالم بشود اين‌طور مي‌شوم و آن‌طور مي‌شوم. به عبارتي گه خاصي مي‌شوم. همين بيست و هشت سني است كه وقتي ازش رد مي‌شويد مي‌گوييد اوووه يادش به‌خير آن وقت‌ها كه طفل بودم و گه خاصي هم نشده‌بودم. بله. اين داستان همه‌ي سن‌ها است. مثل اينكه كلاً قضيه سركاري است. من اين‌جوريم كه الان آنجايي نيستم كه ده سال پيش فكرش را مي‌كردم كه ده سال بعد باشم. ولي خوشحالم. راضي نيستم. اما روي هم رفته خوشحالم.
     تولدم. بديهي است كه مهمترين اتفاق زندگيم است. البته همان بار اولش. (خب يكي نيست بگويد اگر يك چيزي بديهي است چرا مي‌گويي؟ چون يكي نبود بپرسد گفتم ديگر)دفعه‌هاي بعدي تولدم يك جور بازي شد برايم. هيجان اين‌كه كادو چي مي‌گيرم. خدا كند لباس بهم كادو ندهند و اسباب‌بازي باحال بدهند و كيك خاصي بگيرند كه شكلش بامزه باشد مثلاً زمين فوتبال و اينها، كه البته هيچ‌وقت هم نشد. آن‌قدرها هم بچگي فنسي نداشتم كه. حالا چند سالي است كه روز تولدم شده ميزان. همان ميزاني كه قرار بود رأي ملت باشد. نگذاشتند بشود رأي مردم، آمد شد روز تولد من. (خيلي استعاره‌ي فلسفي بامزه‌اي گفتم به به باريكلا به من. ) خيلي بد است ها. كلاً انتظار و توقع خر است. اين‌طوري حال مي‌دهد كه از هيچ‌كس هيچ انتظاري نداشته باشي بعد وقتي مي‌بيني يادشان هست و بهت تبريك مي‌گويند ذوق مرگ مي‌شوي. مثل امسال كه دو تا از دوست‌هاي جديدم كه نفري هشت‌سال از من كوچكترند (كي فكرش را مي‌كرد من بروم با دخترهايي كه روي هم رفته شانزده‌سال ازم كوچكتر هستند و سيستم زندگيشان كلاً با من فرق مي‌كند دوست بشوم و هرّ و كر كنم؟ بله خب آدم با آدم فرق مي‌كند قابل توجه بعضي‌ها :دي)  صبح تولدم آمدند توي كلاس جهاد و داد زدند تولدت مبارك و بهم كادو دادند. حقيقتاً كف كرده بودم!‌ اينكه منتظر باشي بعد توي مغزت كنار اسم هر كي تولدت را تبريك گفت يك تيك بزني و بگويي خب پس فلاني چرا چيزي نگفت بعد بشيني يك گوشه سرخورده بشوي براي خودت، كار خيلي گهي است. ولي من هنوز به آن مرحله‌ي والاي خودباوري نرسيدم كه تخمم باشد و حالم گرفته نشود و نروم توي فيس‌بوك بمشرم چند تا كامنت تبريك گرفتم :D
     آخرين باري كه جشن تولد گرفتم توي خونه‌مون، سوم راهنمايي بودم. بعدش كه تا چندين سال افسرده مفسرده بودم و روزهاي تولدم به نظرم گه‌ترين بود و دليلي براي مهماني دادن نداشت. مي‌رفتم مي‌چپيدم تو غارم دلم هم نمي‌خواست كسي بياد بهم تبريك بگه. بعدش سال‌هايي كه دلم مي‌خواست مهماني بگيرم هميشه يك بساطي بود كه جور نمي‌شد. يا افسردگي شروع پاييز گرفته بودم،‌ يا مي‌خواستم كنكور بدهم استرس داشتم حال و حوصله نداشتم، يا كنكور داده بودم دانشگاه قبول شده بودم دپ زده بودم، يا فكر مي‌كردم كه خونه‌مون خيلي زشت و كوچيكه و به درد مهموني نمي‌خوره، يا گشادي مانع مي‌شد و غيره و ذلك. بعد فانتزيم اصلاً اين بود كه دوستام برام تولد سورپرايزي بگيرن. البته پارسال زارا براي من و مينز تولد گرفت توي خونه‌شون و من خيلي خيلي ازش ممنونم كه لااقل من عقده‌اي از دنيا نمي‌رم. ولي خب راستش خيلي از آدم‌هايي كه دلم مي‌خواست توي تولدم باشن اونجا نبودن. از اين تولدا دوست دارم كه همه مي‌رن پشت در و ديوار قايم مي‌شن بعد تا مي‌ري تو خونه جيغ مي‌زنن مي‌پرن بيرون. عين فيلم‌ها. بعد مثلاً شامپاين باز كنن بپاشن در و ديوار. بعد دستگاه بستني با شير محلي هم گوشه‌ي خونه‌مون باشه. كلي هم پاستيل لاكريتز باشه لطفاً. حالا آرزوئه ديگه الكي پلكي بذارين هر چي مي‌خوام بگم. شام هم كباب‌ترش و دل‌جيگر و خوئك داشته باشيم. تازه همّه باشن همّه‌ي دوستام و فاميلام كه دوستشون دارم. هيچ كس هم كشور خارجه نباشه. همچين آرزويي مونده به دلم. آرزو به دل هستم بيست و هشت ساله از تهران باسلام به كسرز.
     خب ديگر از اين روياها مي‌كشم بيرون و به حقايق مي‌پردازم. حقيقت كفش است. كفش يك حقيقت هميشه زنده است كه مانعي سر راه خوشي من بوده. زيرا كه مامان و باباي من مي‌گويند كه مهمان كه دعوت مي‌كني نبايد با كفش بيايد تو. من خوشم نمي‌آيد مهماني شلوغ پلوغ بزن و برقص بگيرم بعد به مردم بگويم كفشتان را بي‌زحمت. بعد آنها بخواهند قيافه‌شان را يك جوري كنند و ضدحال بشود. من مي‌گويم فرش‌ها را جمع مي‌كنم و پاركت را بعدش تميز مي‌كنم ولي آنها با من راجع به كثافت كف كفش آدم‌ها بحث مي‌كنند كه انگار مانند رد پاي مورچه روي لوح سفيد در خانه‌ي ما ماندگار مي‌شود و از بين نمي‌رود. بعدش هم من شاكي و دلخور مي‌شوم هم آنها و كار كه دارد به جاهاي باريك مي‌كشد من مي‌گويم نخواستيم اصلاً و مي‌روم پي كارم. واقعيت اين است كه مملكت گهي داريم. وگرنه من الان بايد مستقل زندگي مي‌كردم كه هر كثافتي دلم بخواهد توي خانه‌ي خودم بالا بياورم. بعدش هم فرق من با مامان و بابام اين است كه از نظر من، كثافتي كه ديده نشود اهميتي ندارد و لازم نيست آدم تميزش كند. شايد شما بگوييد من ظاهربين هستم و اين عيب است يا همان تَرَ عيبه. ولي همين است كه هست. من معتقدم كه آدم نبايد زيادي لي‌لي به لالاي بدن خودش بگذارد. چون جهان جاي آلوده‌اي است و ممكن است بدن ما لوس بار بيايد و زرت و زرت مريض بشويم. من از قبلن ها حدس مي‌زدم كه اين‌طوري باشم چون هر بار كه يك چيزي دارم مي‌خورم و بيفتد زمين برش مي‌دارم و مي‌خورمش و بابام اينها اخ و پيف مي‌كنند و مي‌گويند كه اصلاً بيا آن را بمال كف پاي من و بخورش. ولي من اين‌كار را نمي‌كنم چون كثيفي كف پا قابل ديدن است ولي كثيفي فرش يا پاركت خير. بعد چند شب پيش كه سگ خسرو آمده‌بود خانه‌ي ما كه من تا صبح بچه‌ بنشاني بكنم، بار اول كه روي موكت اتاقم جيش كرد دويدم دستمال خيس آوردم و تميز كردم. ولي بارهاي بعد ديگر عادي شد برايم و مي‌گفتم ولش كن خودش خشك مي‌شود و ديده نمي‌شود پس من مي‌توانم فكر كنم تميز است. اين شد كه به ظاهربيني كثيف خود واقف گشتم. حالا دوستان از اتاق فرمان هي به من اشاره مي‌كنند كه مهماني بگير. چشم چشم. اجازه بدهيد مشكلات كفشي و كثافتي و نظافتي را با والدين خود حل كنم حتماً در خدمتتان خواهم بود تا اين چهار نفر و نصفي هم كه برايمان مانده ازمملكت متواري نشده‌اند.
     تولد امسال من مصادف شد با عروسي يكي از دوستان. خداوند خيرش دهاد كه لااقل ما بدون اينكه نگران كفش خودمان يا ديگران باشيم توانستيم در شب تولدمان با دوستانمان يك عالمه برقصيم. البته باز هم به لطف دوستان، كه به ما مشروب و ساير قضايا رساندند كه بتوانيم ميزان تولدمان (راجع به ميزان در پاراگراف دوم توضيح دادم و اگر هم نخوانديد بي‌خيال چيز خاصي از دست نداده‌ايد) و ساير گه‌بازي‌هاي روزگار را بي‌خيال بشويم. بعد اين‌قدر براي من اين عروسي غريب بود كه هنوز هم باورم نشده. آخه اين عروس و داماد كه طفل بودند تا پريروز چطور الان عروسي كردند؟ همين‌طور كه هي داشتم تعجب مي‌كردم، ياد لاو لايف  D.O.A.خود نيز افتادم. يعني يك حسي به من مي‌گويد كه اين دي.او.اي را از روي لاو لايف كوفتي من نوشته‌اند يا برعكس. به هر حال گاهي دلم مي‌خواهد يك لگد بزنم وسط زندگي خودم بعد آنچنان غلط گنده‌اي گير بياورم بكنم كه خودم هم نفهمم كج به كجا و نقل كجا و چي به چطور شد. مثل اين‌هايي كه موقع شطرنج وقتي مي‌بينند دارند مي‌بازند مي‌زنند صفحه را با مهره‌هايش كن فيكون مي‌كنند. يعني يك هو دلم خواست سر لج و لجبازي يك گهي پيدا كنم بخورم حالا تا بعد ببينيم چطور مي‌شود. چه‌جور گهش را نمي‌دانم. باري، شب عروسي من رفتم دنبال دوستم بگردم كه بيايد با هم برقصيم. ما داشتيم دست در دست يكديگر به آنجايي كه ملت مي رقصيدند مي‌رفتيم كه عمو جيم سر راهمان سبز شد. (بله ما انسان‌هاي باحالي هستيم كه عموهاي خارجي مانند جيم و جان و اين‌ها داريم) و به ما گفت شما دو تا كي عروسي مي‌كنيد پس؟ در همان لحظه آن صحنه‌ي اپيزود لاس‌وگاس آمد توي مغز من كه مونيكا و چندلر دنبال نشانه مي‌گشتند و در آسانسور باز شد و فلان. البته منظور عمو جيم اين نبود كه ما كي با هم عروسي مي‌كنيم، ولي همان‌طور كه برايتان توضيح دادم من شخص مستي بودم به دنبال غلط زيادي‌اي كه بكنم. از عمو جيم كه رد شديم بهش گفتم با من ازدواج كن. گفت جدي مي‌گي؟ گفتم آره. البته كاملاً هم جدي نمي‌گفتم ولي نمي‌خواستم جو را خراب كنم. گفت باشه. بالاخره عروسي است ديگر آدم ممكن است جوگير بشود. ولي شانسي كه آورديم عاقد رفته بود. من مطمئن نيستم ولي فكر مي‌كنم از ما بعيد نبود همچين غلطي. (لازم است راس و ريچل اپيزود لاس‌وگاس را هم اينجا يادآوري كنم يا خودتان يادش مي‌افتيد؟) به هر حال به خير گذشت. چون سر ميز شام باز همديگر را ديديم و يك كم حرف زديم البته نه راجع به ازدواج و اينها ها. بعد من بهش گفتم خب بيا بريم با هم شاممونو بخوريم گفت نه فلاني منتظرمه. فلاني يك دختر ديگر بود. گفتم باشه خدافظ پس.  
     اگر الان به من بگويند از اينكه بيست و هشت ساله شدي چه احساسي داري؟ مي‌گويم هيچي. تنها نكته‌ي جالب و جديد اولين روز بيست و هشت‌سالگيم اين بود كه موهام را براي اولين بار لخت لخت و صاف صاف كرده‌بودم. البته خودم كه نه، كلي سلفيدم تا خانم آرايشگرپوريان صافشان كند. آن هم با سشوار ها نه آن كاري كه آز با موهايش مي‌كند كه براي هميشه صاف مي‌شوند چون قبلاً هم گفتم كه من از هرگونه اقدام دائمي فراري‌ام. بعد موهام خيلي باحال شده. سرم سبك شده اصلاً. شده‌ام سبك‌سر. هر هر. چابكسر. رامسر. هار هار. الان بيشتر از 48 ساعت است كه موهام را نبسته‌ام. سابقه نداشته من بتوانم باز بودن موهام را بيشتر از دو ساعت تحمل كنم و خفه نشوم. هي مي‌روم جلوي آينه هدبنگ مي‌زنم. البته نه خيلي وحشيانه. يك طوري كه بتوانم خودم را توي آينه ببينم. حالا بدبختي دلم هم نمي‌آيد بروم حمام معضلي شده! الان كه اين‌ را مي‌نويسم نشسته‌ام روي تخت و سرم را تكيه دادم به ديوار. بدون مزاحمت هرگونه كليپس يا موهاي قلمبه در پشت سر. كاشكي امروز بدون روسري مي‌رفتم كلاس زبان بعد بچه‌ها بهم مي‌گفتند تو موهات صافه فر مي‌كني يا فره صاف مي‌كني؟ مثل گورخري كه ما سؤال برايمان پيش مي‌آيد سفيد است با راههاي سياه يا سياه است با راههاي سفيد.

سه‌شنبه ۲۰ سپتامبر ۲۰۱۱

دن دني نازه؟ بله. گل پيازه؟ بله. عطر ياسه؟ بله.

مامان‌بزرگم تصميم گرفته بميرد. به همين صراحت. زير بار هم نمي‌رود هر كاريش مي‌كنيم. در شبانه‌روز فقط مي‌خوابد. گاهي هم غذا مي‌خورد. گاهي هم مي‌آيد دكتر و قرص‌هايش را هم مي‌خورد ولي نه به‌خاطر اينكه به سلامتي‌اش اهميت مي‌دهد، فكر مي‌كنم به خاطر اينكه بهش گير ندهيم. تا قبل از آن سكته‌‌ي نسبتاً خفيف سه سال پيش، سر جايش بند نمي‌شد. طاقت نمي‌آورد يك دانه بشقاب كثيف توي سينك بماند، يا لباس‌هايش را با دست نشورد و بگذارد بيندازيم توي ماشين. ولي از آن سكته به بعد امر بهش مشتبه شده. انگار افتاده باشد توي سرازيري و غلت بزند پايين. انگار وظيفه دارد براي بدترشدن حالش تلاش كند. نه راه برود، نه فكر كند، نه كار كند. دلم خوش بود كه اگر حافظه‌ي كوتاه مدتش روز به روز خراب‌تر مي‌شود، لااقل حافظه‌ي بلند مدتش هنوز سر جايش است. خسته نمي‌شود اگر براي بار هزارم هم جريان آن روز را تعريف كند كه آمده بوده مهدكودك دنبال من و تا برسيم خانه من نصف نان سنگك را تمام كرده‌بودم و در ادامه‌ي عين هزار بارش، فحش‌ به مهدكودكي‌ها كه من را گرسنه نگه داشته‌بودند. يا مثل روز روشن يادش بود آن وقتي كه توي خيابان بهانه گرفتم كه دستم درد مي‌كند و نمي توانم راه بروم و بغلم كند. با لحن بچه‌گانه اداي من را در مي آورد. گه به من كه آن وقت‌ها فكر مي‌كردم كه اي بابا چقدر آخه يك چيز را تكرار مي‌كند. تمام خاطراتش را از حفظ شده بودم. الان اينقدر دلم مي‌خواهد باز هم خاطره‌ي تكراري تعريف كند،‌ باز هم بلند شود ظرف‌هاي آشپزخانه را جا به جا كند و ما هي دنبال يك چيز بگرديم و حرص بخوريم. كليشه‌اي؟ بله. همين‌طور است. بالاخره چيزي پيدا مي‌شود كه حسرتش را بخورم ديگر.
الان به وضوح علايم شروع آلزايمر را دارد. دلم مي‌خواهد بروم سفت نگهش دارم، دورش حصاري چيزي بكشم و هر چي دارو در جهان هست بهش بدهم كه آلزايمر نگيرد. اگر مهمان باشيد و حوصله داشته‌باشد باهاتان حرف بزند، در يك ربع ممكن است ده‌بار ازتان بپرسد كه ازدواج كرده‌ايد يا نه، يا كجا كار مي‌كنيد مثلاً. هر بار من را مي‌بيند، اگر خواب نباشد، ازم مي‌پرسد كه دانشگاهم تمام شد يا سر كار مي‌روم؟ من هر بار يك جوابي مي‌دهم. گاهي براي اينكه فكرش يك تكاني بخورد جواب كاملاً پرتي مي‌دهيم. مثلاً يك بار من بهش گفتم توي مك‌دونالد كار مي‌كنم. ولي تعجبي نكرد. انگار اصلاً گوش نمي‌كند كه جواب سؤالش را چي مي‌دهيم. دوباره دو دقيقه بعد پرسيد كه مي‌روم سر كار يا نه. ولي بعضي‌وقت‌ها هم حواسش هست. مثلاً غروب مي‌پرسد من ناهار كجا بودم؟ مي‌گوييم فكر كن. مي‌گويد هيچي يادم نمياد. مي‌گوييم با دايي رفتين جاده چالوس ناهار خوردين. مي‌گويد خاالي نبند! من كه همين‌جا بودم. همه‌ش سعي مي‌كنيم وادارش كنيم فكر كند. اگر سؤالي بپرسد مي‌گوييم خودت فكر كن. مي‌گويد نمي‌تواند. مي‌گويد مغزش تعطيل است. مي‌گويد نمي‌بيند. مي‌گويد دستش بي‌حس است. بعد بي‌خيال همه‌چيز مي‌شود. آن دفعه كه كنترل تلويزيون را برداشته بود كه زنگ بزند خانه‌ي خاله‌ام دلم مچاله شد. يك بار بعد از ناهار خوابيد و ساعت 6 عصر بيدار شد. بعد هي گيج مي‌خورد و مي‌گفت الان صبحه يا شب؟ كشتيم خودمان را كه خودش بفهمد. نفهميد. يا نخواست كه بفهمد.
هميشه مي‌ترسيدم از روزي كه ما را ديگر نشناسد. وحشت دارم از اينكه ديگر نفهمد من كي هستم. ماماني طلا خيلي دوست داشت. يعني تا همين چندوقت پيش هم كه خيلي چيزها يادش نمي‌ماند، حساب كتاب طلاهايش را داشت و تنها جايي كه حوصله داشت برود طلافروشي بود. چندبار تا حالا به بهانه‌هاي مختلف تكه‌اي از طلاهايش را به من كادو داده. يكي دو هفته پيش هم همين‌طوري الكي يك جفت گوشواره‌اش را داد به من. هر چي اصرار كرديم كه بي‌خيال شو آخه چرا؟ كوتاه نيامد. گفت دلم مي‌خواد به تو چه. من گوشواره‌ها را گرفتم و گذاشتم روي كنسول و يك ساعت بعد كه داشت مي‌رفت دادم بهش كه اين را جا گذاشته بودي. گفت ئه اين اينجا چي كار مي‌كنه! و گرفتش. آن‌وقت من فهميدم ديگر اوضاع جدي خراب است.
چند روز است دكتر داروهايش را عوض كرده. يك قرصي را يك‌هو قطع كرده و يك قرصي را اضافه كرده و خلاصه نمي‌دانم چطور شده كه ماماني توهم زده كه هيچ، توي خواب هم با جديت و خيلي واضح حرف مي‌زند و با يكي بحث مي‌كند. من در جريان نبودم. ديروز كه خانه‌ي ما بود و طبق معمول روي كاناپه دراز كشيده‌بود و خواب و بيدار بود از جلوش رد شدم كه بروم توي آشپزخانه. با چشم‌هاي نيمه‌بسته گفت سلام خانمي چطوري؟ خوشحال شدم كه حرف زد. كه يك علامت مثبت از خودش نشان داد. باور كنيد وقتي مي‌گويم همه‌اش خواب است راست مي گويم. هر كاري هم مي‌كنيم حاضر نمي‌شود دو قدم راه برود يا حتي بنشيند و دراز نكشد. براي همين وقتي مي نشيند يا يك كلمه حرف عادي مي‌زند خوشحال مي‌شويم. بهش گفتم خوبم. صدايم كرد فرناز؟ فرنازي؟ فرناز دخترداييم است. گفتم من دنيام :| گفت ئه دنيا؟ چي‌كار مي‌كني آماده شدي؟ گفتم براي چي؟ مي خوام ناهار گرم كنم. گفت مگه امشب عروسيت نيست؟ من دلم ريخت. گفتم تمام شد. ديگه همه‌چيو قاطي كرد. ديگه نمي‌شناستمون. ديگه تو اين جهان نيست. گفتم نه بابا عروسيم كجا بود. گفت دروغ نگو بچه برو حاضر شو موهاتو درست كن الان همه اونجا منتظرن غذا زياد نخوري‌ها نري اونجا آبروريزي كني و يك مشت نصيحت مادربزرگانه‌ي ديگر. من مي‌خواستم بزنم زير گريه.
الان بگير نگير دارد. يك‌هو مي‌زند جاده خاكي. مثلاً با عصبانيت مي‌آيد اتوبوسي را كه وجود ندارد از پنجره به ما نشان مي‌دهد كه زود باشيد منتظرمونه وسايلتونو جمع كنيد بريم. امروز باز مي‌برندش دكتر.
هيچ‌وقت خودم را نمي‌بخشم به خاطر تمام بداخلاقي‌هايي كه باهاش كردم. هر چند هر شب قبل از خواب حالم خيلي خراب مي‌شد و مثل سگ پشيمان مي‌شدم و قول مي‌دادم كه از فردايش خوش‌اخلاق بشوم، ولي نشدم. من عصبي لعنتي. الان كه لابد يادش نمي‌آيد وقت‌هايي را كه ناراحتش كردم، ولي آن موقع كه ناراحت شده. آن موقع كه دلش سوخته. ماماني كه اينقدر من را دوست داشت. من الان ديگه چي‌كار مي‌تونم بكنم؟ الان ديگر ماماني نمي‌فهمد هفته‌ي پيش كه آژانس گرفتم برايش و آدرس خاله‌ام را نوشتم روي كاغذ و دادم دستش وگذاشتم خودش تنها برود سوار ماشين بشود، باز هم براي اينكه سعي كند از فكرش كار بكشد، و چند ثانيه بعد از ترس اينكه گم شده‌باشد يك دمپايي گذاشتم لاي در كه باد نزند بسته شود، چادر گل منگلي بي‌ريخت خديجه‌خانم را انداختم سرم و دويدم تا پاركينگ. نبود. برگشتم بالا نبود. تو لابي نبود. كنار خيابان نبود. هيچ‌جا نبود. و من داشتم سكته مي‌كردم و به عقل خودم نمي‌رسيد با آژانس تماس بگيرم و شماره‌ي راننده را بگيرم ببينم چي شد ماماني؛ كه خسرو بهم گفت. بالاخره زنگ كه زدم به راننده نزديك خانه‌ي خاله‌م بودند. الان ديگر برايش فرقي نمي‌كند. مي‌كند؟ مي‌فهمد چقدر دوستش دارم و چقدر از مردنش وحشت دارم؟
مرده‌شور لايك رو ببره. فك كن بنده‌خدا يه لايك افتاده رو تخت مرده‌شور‌خونه بعد آنلايكا و كامنتا و شرها و نت‌ها و ادد استارا وايستادن دورش دارن گريه مي‌كنن. ‏
اي لايك تو شدي دردي در ماتحت من. خار مژگون من. ‏تو شدي سند جاج مردم به من.‏ مي‌خوام بنويسم، چرتكه در ميارم حساب مي‌كنم كه چند تا لايك مي‌گيره. اگه زير ده تاس ننويسما. آره بابا قانعم. يه بار يه پستم مثبت صد شد تا هفت روز شيريني و شربت مي‌دادم تو محل.‏
مي‌شه به جاج مردم فكر نكنم؟ مي‌شه به لايك فكر نكنم لطفاً؟ مي‌شه فقط بنويسم هر چي مياد بي‌زحمت؟ مي‌شه اينقدر سانسور نكنم خودمو؟ مي‌شه بفهمم اينو كه نوشتن حالمو بهتر مي‌كنه پس قربون‌دستم يه دو خط بنويسم حالا هر كسشري هم بود بود بلكه سر دلم سبك شه؟
خب. فردا بهش فكر مي‌كنم.امضا اسكارلت اوهاراي درون