شنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۲ ه‍.ش.


- پریروز چک اولین حقوقی را گرفتم که برای درآوردن قران قرانش "با لذت" زحمت کشیده بودم. تا حالا برای حقوق‌های قبلیم "با زجر" زحمت کشیده بودم. البته بالاغیرتن در این شرکت آخریه زجر نمی‌کشم، ولی اینجا رئیس طرح می‌دهد و من می‌کشم. من نظر خاصی نمی‌دهم. مثل اینکه شما پشت‌دست یکی بشینی که قوانین حکمی چیزی را یاد بگیری. حقوق مختصری هم که می‌گیرم چندان نمی‌چسبد. ولی این‌که یک نفر بیاید به خاطر طرح خود خودم بهم پول بدهد باعث شد که در ماتحتم مهمانی مفصلی برقرار بشود. اولین اسکیس‌ها را که نشانش دادم، رفت تو هم. همه را رد کرد. حتی یک نیمچه اوکی هم بهم نداد. بعدن بهم گفت که ناامید شده بوده و می‌خواسته برود سراغ یکی دیگر. خوشحالم که توانستم بفهمم چی می‌خواهند و طرح‌هایم را کمپلت عوض کنم. خوشحالم که اسکیس‌های بعدی را که دید بهم گفت تو استعدادش را داری. خوشحالم که وقتی طرحم را توجیه می‌کردم، یک‌هو گفت بابا تو اشتباهی رفتی کامپیوتر خوندی. خوشحالم که توانستم نمایی طراحی کنم که خودم ازش خوشم نمی‌آید ولی کارفرماها (که چند تا آرشیتکت و مهندس سازه هستند) ازش خوششان بیاید. خوشحالم که تصمیم‌ گرفتند طراحی لابی و سقف‌ و کف‌ها را هم بدهند به من.
 تازه که کار را شروع کرده بودم می‌خواستم به چند تا از معمارهای کاردرست دور و برم مثلن لاغر یا همین آقای رئیس نشان بدهم که نظر بدهند. ولی هنوز جرئت نکردم! من این کار را با کمبود شدید اعتماد به نفس و عدم درباغ‌بودگی شروع کردم و الان توانایی روحی‌اش را ندارم که یک نفر بیاید به من بگوید مثلن که، خواهرم شما برو کشکت را بساب یا یک چیز کمی ملیح‌تر در همین مایه‌ها.

- با اینکه هی می‌نالم که همه‌ی دوست‌هام رفتن خارج و ال و بل، خوشحالم که اونقدر دوست و رفیق و آدم‌های دوست‌داشتنی درست و درمان دارم که باید به خاطر جادادنشان توی لیست  محدود مهمان‌هامان،  وایستم با مامان‌ و باباهامان چک و چانه بزنم. بماند که هر روز بیشتر از دیروز اعصابم خرد می‌شود، ولی بعضن انرژی غریبی برای مثبت‌اندیشی و دیدن نیمه‌ی پر لیوان در خودم می‌بینم که باعث تعجبم هم می‌شود.

- امروز برای اولین‌بار خودم را داخل یک دعوای خیابانی کردم. یک زن میانسال با یک مغازه‌دار دعواش شده بود و فحش و فحش‌کاری و داشت مرده را هم می‌زد یک مقداری. رفتم زنه را از مغازه بکشم بیرون. زورش خیلی زیاد بود. نمی‌آمد. کاسب‌های محل و یک سری رهگذر فضول که همه‌شان هم مرد بودند، وایستاده بودند نگاه می‌کردند، و وقتی دیدند که من وارد قضیه شدم هی به من می‌گفتند خانوم بیا برو اینو آروم کن ببرش. از آن طرف زنه  گیر داده بود که من موبایلم همرام نیست زنگ بزن صد و ده بیاد. این به من فحش هرزگی داده. بعد در حالی که می‌لرزید آروم بهم گفت به من گفت جنده. بااااید ازم معذرت بخواد. باااید بگه گه خوردم.  من نمی‌دانستم که وقتی می‌خواهیم با موبایل زنگ بزنیم صد و ده باید کد بگیریم یا نه. ولی در هر دو حالت بوق تندتند می‌زد و نمی‌گرفت. زیاد سعی نکردم بگیرم. به نظرم به شدت کار بیهوده‌ای بود زنگ زدن به صد و ده. به زنه گفتم فکر کردی الان پلیس اگر هم بیاد طرف تو رو می‌گیره؟ بیست دقیقه‌ای آنجا بودم. بهش می‌گفتم بی‌خیال، داری بیخود خودتو اذیت می‌کنی. من می‌فهمم کجات می‌سوزه ولی همین‌که ساکت نموندی و داد و بیداد راه انداختی خودش خیلیه. تو کتش نمی‌رفت. می‌گفت من باید پلیس بیارم در مغازه‌شو ببندم. پسرم تو وزارت دفاع فلان‌کاره‌ست و بلاه بلاه. این یارو باید بگه خواهر و مادر خودم جنده‌ن. من گفتم آخه چرا؟ مادر و خواهر اون چی کاره‌ن این وسط؟ آرام‌تر که شده بود بغضش ترکید و گفت خانوم من اگه الان برم خونه با یک کوه غم می‌رم. دلم براش سوخت. من به آن‌صورت آدم حرف‌بزنی نیستم. نمی‌دانستم دیگه چی می‌توانم بهش بگویم که آرام بشود. در عوض داشتم به یک جوش سرسیاه روی صورتش نگاه می‌کردم و دلم می‌خواست ناخن‌های شستم را بگذارم دو طرف قضیه و فشارش بدهم در بیاید. زنه شده بود عین موج سینوسی.  یک کم که آرام می‌شد تا بازوش را می‌گرفتم که از آنجا ببرمش انگار دوباره داغ دلش تازه می‌شد و دستش را می‌کشید و می‌گفت از اینجا تکون نمی خورم تا این نگه گه خوردم و دوباره شروع می‌کرد به داد و بیداد و فحش و فضیحت. کم هم بی‌چاک دهن نبود ها. من دیرم شده بود و می‌خواستم بروم سر کار. آنجا که برگشت به مغازه‌داره گفت من پسرامو می‌آرم چوب بکنن تو کیونت، دیگه من گذاشتم رفتم.
من نمی‌دانم آیا کلمه‌های جنده یا فاحشه واقعن معنی بدی می‌دهند یا صرفن به معنی تن‌فروش هستند. ولی خیلی حرصم می‌گیرد که این کلمه‌ها به عنوان فحش استفاده می‌شوند. مثل حمال و عمله.

چهارشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۲ ه‍.ش.

چه قشنگه/شوخ و شنگه/ همه‌رنگه مثل طاووس/ خوش به حال شادوماد :دی


اون وقت‌ها که تازه وارد دهه‌ی دوم شده بودم، بزرگترین دغدغه‌م پریود شدن یا نشدن، مسئله این بود. البته شما اگر هرگز در زندگی‌تون یک دختر تازه‌بالغ  - مخصوصن با پریود نامنظم- نبوده باشید، احتمالن متوجه عمق نگرانی‌ و درگیری‌ای که من با خودم داشتم، نمی‌شید. بعد من این‌ور و اون‌ور می‌دیدم که ملت می‌خوان تاریخ عروسی‌شونو تعیین کنند (البته بماند که خود پروسه‌ی پیدایش همسر هم برام یک راز سر به مهر محسوب می‌شد. اینکه از کجا میاد چطوری میاد و چرا میاد اصن) یک تقویم می‌گیرن دستشون و می‌گن فلان تاریخ که فرداش هم تعطیله یا میلاد فرخنده‌ی حضرت فلانی هم هست و خوبه. بعد من فکر می‌کردم آخه از کجا می‌تونه مطمئن باشه که اون شب پریود نمی‌شه و عروسی‌ش به عزا تبدیل نمی‌شه؟ این سؤال بالاخره وقتی دست از سوراخ‌نمودن مخ من برداشت، که فهمیدم با یک قرص‌هایی می‌شه پریودشدن یا نشدن رو تا حد زیادی کنترل کرد و خیالم راحت شد. دیگه می‌تونستم تمرکزمو بذارم روی مرحله‌ی بعدی که همانا یافتن شوور بود. حالا در طول بیست‌سال گذشته، اینکه آیا من ازدباج خواهم کرد یا نه، خودش در پرده‌ی کلفتی از ابهام بود. اما فکر می‌کردم که اگه بشه چه دوغی می‌شه. یعنی نقشه می‌کشیدم که تو عروسیم چی کار کنیم و چقدر خوش بگذرونیم  و چطوری مسخره‌بازی در بیاریم طوری که تا سال‌ها بعد همه عکس‌های عروسی‌مو نگاه کنن و بگن یادش به‌خیر چقدر خوش گذشت.
حالا عروسی‌مه. دو سه هفته دیگه یا دو سه ماه دیگه. نمی‌دونم. ولی فرق خاصی واسه من نمی‌کنه. من به جای این‌که تقویم بردارم ببینم چه روزی فرداش تعطیله و وفات و این‌چیزا نیست، نشستم یکی یکی ای‌میل می‌زنم به آدم‌هام. ازشون می‌پرسم میاین ایران؟ اگه بیاین کی میاین؟ چقدر احتمال داره که بیاین؟ اگه بیاین چند روز می‌مونین؟ بعد باید به هر کسی یک ضریب وزنی تخصیص بدم و ضرب‌در احتمال اومدنش و تعداد روزهایی که می‌مونه بکنم و تقسیم بر فاصله‌مون به کیلومتر. لابد بعدش هم کل دیتاها رو بدم یک سوپرکامپیوتر تحلیل کنه ببینم که آیا به یک تاریخ طلایی می‌رسم که احتمال حضور حداکثر تعداد ممکن از اون آدم‌ها توی اون تاریخ، بیشتر باشه.  آخه عروسی چه معنی‌ای داره وقتی بیشتر آدم‌هایی که حضورشون الزامیه مثل بستن کمربند ایمنی، توی عروسی آدم نباشن؟ من همیشه دلم می‌خواست یک عکس از عروسیم داشته باشم که من با اون لباس سفیده وسط وایستاده باشم و دور و برم اونقدر آدم باشه که تو قاب دوربین جا نشن. ولی طبعن، اگه اوضاع به دل‌بخواه من بود، این‌طوری نبود که. حتی این‌طوری نبود که الان همه داشته باشن راجع به بمب و زلزله حرف بزنن و من احساس ان‌بودن و عذاب‌وجدان و مرفه‌بی‌دردی بکنم از اینکه دارم به این چیزها فکر می‌کنم.

چهارشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۱ ه‍.ش.


الان ساعت به وقت محلی 3:45 بامداد است و من از خواب بیدار شده‌ام و خوابم نمی‌برد. در نتیجه تمام موضوعات عالم اعم از متفرقه و غیرمتفرقه چه بخواهم چه نخواهم می‌آید توی مغز و ملاجم (سلام لالا). بعد طی چند فقره بررسی موردی که انجام دادم به این نتیجه رسیدم که چند وقت است تمایل غریبی پیدا کرده‌ام به دخالت بی‌جا در کار مردم. قبلن شاید فوقش به دخالت‌های باجا تمایل می‌داشته‌ام. فکر کنم تأثیر سفر ترکیه است. حالا یکی نداند فکر می‌کند صد سال توی خارجه مانده‌ بودم! ولی عزیزان کمیت مهم نیست بلکه کیفیت مهم است. ظاهرن من اوقات باکیفیتی را در کشور دوست و برادر سپری نموده‌ام. بله حالا که خوب فکر می‌کنم می‌بینم که مخصوصن اوقات صرف صبحانه برای من کیفیت خاصی داشتند. اولن اینکه یک نفر دیگر صبحانه‌ - مخصوصن از نوع مفصل- برایم آماده کند از جمله فاکتورهای بهشت موعود بنده است. بعد غذاخوری نقلی هتلی که بودیم سرجمع چهارتا و نصفی میز و صندلی داشت و شاید بشود این‌طوری گفت که ما و مسافران دیگر از لحاظ معنوی سر یک میز می‌نشستیم. بعد از آنجا که من نه تنها آدم پرحرفی نیستم، بلکه تا وقتی صبحانه نخورم هم موتورم روشن نمی‌شود، بیشتر وقت صبحانه‌خوردن به دی‌کد کردن حرف‌های مردم می‌گذشت. به اینکه بفهمم این‌ها الان روسی‌ حرف می‌زنند یا ایتالیایی، آلمانی یا فرانسه. تشخیص کره‌ای از ژاپنی و امثالهم که عملن مقدور نبود در نتیجه خودم را بیخود درگیر نمی‌کردم. توی خیابان هم که راه می‌رفتیم هزاربار ملت آمدند از ما به ترکی یک سؤالی آدرسی چیزی پرسیدند و وقتی می‌گفتیم ترکی بلد نیستیم با ایما و اشاره یا انگلیسی درب و داغان یک چیزی می‌گفتند که قاعدتن به این معنی بود که : ئه عجب آخه قیافه‌تان عین ترک‌هاست. توی مترو و اتوبوس هم که هی ترکی می‌شنیدم و نمی‌فهمیدم و توهم این را داشتم که لابد یکی دارد به من می‌گوید مثلن برو کنار رد شم یا کیفت را بگیر آن‌ور یا آی لهم کردی یا همچین چیزی.  خلاصه فکر کنم همه‌ی این‌ها باعث شد به سندروم عقده‌ی حرف مردم را نفهمیدن دچار شوم. حالا در خاک پاک وطن گاهی که سفر هنوز از من برنگشته باشد، از اینکه حرف مردم را می‌فهمم هیجان‌زده می‌شوم. مثلن می‌خواهم برگردم به دختره بگویم آدم وقتی می‌خواهد یکی را غافلگیر کند برنمی دارد زنگ بزند بهش که یک سورپرایز برات گذاشتم روی میز آشپزخانه. یا مثلن زنه توی سالن سینما به آن مرد همراهش می‌گوید وای چقدر گرمه الان چراغ‌ها که خاموش شد پالتوم را درمیارم، من می‌خواهم بهش بگویم خانم بی‌خیال محفل بی‌ریاست ببین من هم دارم درمیارم. (هر کسی از این جمله‌ی آخر برداشت پورنوگرافیک بکند خر است. جدی) مثال‌های دیگر هم دارم ولی اینکه بخواهم همه‌شان را بنویسم محلی از اعراب ندارد. (شأن نزول این اصطلاح دقیقن چیه؟ من یادمه توی عربی دوم دبیرستان مثلن یک کلمه بهمان می دادند باید تجزیه‌اش می‌کردیم. بعد بعضی وقت‌ها اعراب محلی داشت بعضی وقت‌ها نه. من ایده‌ای نداشتم که این‌ها چیست. بعد شانسی می‌پراندم، نصف وقت‌ها درست درمی‌آمد.)
 خب حالا که راجع بهش نوشتم ایشالا دیگه بهش فکر نمی‌کنم. شکرخدا وب‌ نازم هم آپ شد. فردا (یا امروز درواقع) هم می‌خواهم با آدم‌های جالبی بروم شمال و در ماتحتم مهمانی برقرار است. شاید برای همین خوابم نمی‌برد در حالی‌که از شدت خواب حالت تهوع گرفته‌ام. 

دوشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۱ ه‍.ش.

من، گذرنامه‌م و باقی قضایا


یک. جهت اطلاع خوانندگان محترم و پیگیر عرض ‌کنم که بنده بالاخره موفق شدم پاسپورتم را - بدون اطلاعات غلط غولوط - بگیرم. البته الان دیگر یک آشی است که از دهن افتاده و من هم دیگر حوصله ندارم جزئیات سر و کله‌زدنم با حضرات ثبت احوال و گذرنامه را بگویم. فقط دو تا قسمت بامزه‌اش را برایتان تعریف می‌کنم. رفتم و به رئیس ثبت احوال گفتم آقا این‌طوری شده. گفت خب ما مأموریم و معذور وقتی عکس شما مشکل داره نمی‌تونیم دروغ بگیم که. گفتم که بابا اصلن اداره گذرنامه به عکس کاری نداشت که گفت مغایرت اسمی. گفت ئه راست می‌گی؟ رفتم دوباره نامه‌هه را از بایگانی ثبت‌احوال کشیدم بیرون که ثابت کنم راست می‌گویم. رئیس گفت خب باشه. یک نامه زد به فلانی که این قضیه را درست کن. زیرش هم نوشت خانم فلانی لطفن فقط به موارد پرسیده‌شده پاسخ دهید. (یکی از قسمت‌های بامزه!) بعد دوباره باز هم چندباری این باجه و آن باجه پریدم تا یکی بهم گفت اسمم توی سیستم تغییر داده شده ولی تغییر هنوز اعمال نشده. یعنی چی؟ یعنی به قول آقای رئیس: خاانم محترم الکی که نیست طول می‌کشه این تغییر باید بره این‌ور و اون‌ور و فلانی تأیید کنه و بهمانی موافقت کنه و بلاه بلاه بلاه و حداقل 72 ساعت طول می‌کشه. (یک قسمت بامزه‌ی دیگر!) من هم توی دلم گفتم که بله به هر حال سیم این همه کامپیوتر خیلی دراز می‌شود و متعاقبن خیلی طول می‌کشد که تغییر مربوطه برسد ته خط.
دو. آمده‌ام استانبول برای مصاحبه‌ی کِبِک. حدود دو سال و نیم آن لحظه‌ای را توی رویاهایم می‌دیدم که از در اتاق مصاحبه می‌آیم بیرون و برگه‌ی قبولی در دست راستم است و یک‌راست می‌روم به آفتاب سلامی دوباره می‌کنم. ولی چند روز پیش وقتی از اتاق مربوطه آمدم بیرون خمینی احساسات بودم. شاید چون خیلی منتظر مانده بودم. البته این را هم بگویم که این روزهای آخر قبل از مصاحبه به این نتیجه رسیده بودم که قبول شدن توی این مصاحبه برایم مهم‌تر از نفس رفتن به کانادا شده. شما فکر کنید که وقتی بهتان بگویند فلان‌جا راهت نمی‌دهیم چقدر لجتان می‌گیرد و چقدر بیشتر می‌خواهید بروید. یعنی اگر رد شده بودم بعید نبود از غصه حتی می‌رفتم معتاد می‌شدم. حالا ولی، هنوز نمی‌دانم که من بالاخره آدم مهاجرت هستم یا نه. یعنی فکر می‌کنم که تا نروم نمی‌فهمم.
مدت‌هاست که زندگی‌ام را بنا کردم روی "حالا ببینیم چطور می‌شه". حالا هم تا یکی دو سال دیگر که ویزا‌م بیاید وای‌میستم ببینم چطور می‌شه. همه‌ش یاد حرف لاله می‌افتم. آن وقت‌ها که هنوز نمی‌خواست برود اتریش و اقدام کرده بود برای کانادا. من خیلی دو دل ]تر[ بودم آن‌وقت‌ها. ازش ‌پرسیدم که فکر می‌کند می‌تواند قید خانواده‌ و دوست‌هایش را بزند و برود خارج؟ بین دوست‌های من لاله از همه بیشتر شرایط زندگی دوستی و خانوادگی‌ش شبیه من بود. این‌طوری که با خانواده‌مان رفیق باشیم و حال کنیم قاطی خانواده بلولیم و یک عالمه خاله و عموی الکی داشته باشیم و باهاشان سفرهای دسته‌جمعی برویم و این‌جور چیزها. یادم هست که لاله روی همان مبل قهوه‌ای گندهه‌ی خانه‌شان نشسته بود و اول یک قیافه‌ای شد که انگار دست روی دلش گذاشته‌باشم و ‌گفت که اصلن به این قضیه فکر نمی‌کند چون اگر فکر کند ممکن است نتواند برود خارج. حالا هم من می‌خواهم تا وقتی که نرفته‌ا‌م بهش فکر نکنم و هی چرتکه نندازم که ببین همین سفر یک‌هفته‌ای توی خارج نزدیک هم کلی دلم را تنگ کرده، پس وای به حال آن یکی. شاید تا دوسال دیگر زنده نباشم. شاید اصلن یک زلزله‌ای سونامی چیزی شد و سوراخ راه آب زمین باز شد و کانادا بر ایران منطبق شد. چه می‌دونیم. 

پنجشنبه ۵ بهمن ۱۳۹۱ ه‍.ش.

من و گذرنامم - سه


صبح شنبه­‌ی بعد ]از پنجشنبه‌ی پست قبلی[ به این خیال خام که "بابا فیل که نمی‌خوایم هوا کنیم می‌خوایم یک تایپو رو درست کنیم دیگه "، گفتم بروم این ثبتِ احوالِ پیشخوانِ دولتِ محلمان ببینم به جز مفت‌خوری کار دیگری هم صورت می‌دهند یا نه، که کاشف به عمل آمد نمی‌دهند. کار و زندگی‌م را ول کردم و با مترو و تاکسی و اتوبوس راه افتادم به سوی ناشناخته‌ها. ای تو اون روحت! یک بیشعوری سرش به کانش پنالتی زده و اسمم را عوضی تایپ کرده، حالا من باید بدوم دنبال اینکه ثابت کنم اسمم همین است که توی تمام اسناد و مدارک شناساییم موجود است. نمی‌دانم اگر اسمم یک چیزی بود که با جابه‌جاشدن دو تا حرف یک چیز بی‌معنی از آب درمی‌آمد هم این بساط را داشتیم یا نه. توی ثبت‌احوال بهم گفتند باید بروم باجه‌ی بایگانی. باجه‌ی بایگانی گفت طبق اطلاعات موجود در سیستم در تاریخ فلان که می‌شد حدود یک سال پیش، اسمم به عمد تغییر کرده. در نتیجه باید بروم "رأی هیئت" را بگیرم. (حالا من نمی‌دانم به کار بردن این اصطلاحات مختصر و غیرمفید که فقط خودشان معنی‌ش را می‌فهمند آیا نشان‌دهنده‌ی خفن و پیچیده‌بودن کارشان است یا چی. خب درست بگو باید بروی باجه‌ی حل اختلاف در آن‌طرف سالن. آخه من چه‌می‌دانم هیئت شما چی است و  کجا هست که بروم ازش رأی بگیرم.) کم‌کم داشت به نظرم می‌آمد که قضیه از یک تایپوی ساده یک کم پیچیده‌تر است، یا حضرات دلشان می‌خواهد پیچیده جلوه‌اش بدهند. نیم‌ساعتی منتظر مسئول باجه‌ی حل اختلاف شدم، که رفته بود گل بچیند ظاهرن. بعد رفتم پیش رئیس‌شان و گفتم این‌طور شده. رئیس گفت این‌که مسئله‌ای نداره رأی هم نمی‌خواد بگیری برو بگو خانم باجه‌ی فلان اصلاحش کنه. رفتم باجه‌ی فلان و رئیسه هم از آن طرف آمد و به خانم گفت که اسمم را توی سیستم اصلاح کند. این خانم مربوطه، یک کِیس غریبی بود. اگر روانشناس بودم بدم نمی‌آمد رویش یک مطالعاتی انجام بدهم. اول یک سری با رئیس سر این چانه زد که کشک که نیست و اول باید ثابت بشود و از این‌جور مسخره‌بازی‌ها. بعد از من پرسید که بار چندمم است می‌روم آنجا. گفتم بار دوم چون یک‌بار هم پنجشنبه رفتم و تعطیل بوده. گفت پس اگر در تاریخ فلان نیامدی اینجا اسمت را عوض کنی چرا اینجا نوشته که در تاریخ فلان اسمت عوض شده. الان باید ثابت کنی که تا حالا نیامدی اینجا. شوخی نمی‌کرد ها! طبعن فک من کف زمین بود. شناسنامه‌م را باز کرد. ئه ازدواج کردی؟ سند ازدواج و شناسنامه‌ی همسر. گفتم همراهم نیست. گفت نمی‌شه باید یه مدرکی بیاری که من بفهمم اسمت دنیاست. شک‌ کردم که شاید مقابل دوربین مخفی چیزی باشم. گفتم خانوم اونایی که دستته کارت ملی و شناسنامه‌م هست دیگه مدرک شناسایی عنه می‌خوای؟ گفت نــــه نمی‌شه که باااااید غیر از این‌ها یه چیزهای دیگه هم بیاری. مطمئنم که یا داشت تمام سعی‌اش رو می‌کرد که وانمود کنه کارش خیلی خطیر و پیچیده‌ست و دقت فوق‌العاده‌ای می‌طلبه، یا اینکه هر طور شده یک سنگی جلوی پای من بندازه. گفتم مدرک دیگه می‌خوای بیا کارت دانشجوییم تصدیقم پاسپورتم. عجب اینکه با وجودی که هر سه‌تاش منقضی یا سوراخ شده‌بودند خانوم رضایت دادند بالاخره، که یک نامه خطاب به رئیس گذرنامه مرحمت بفرمایند که اسمم همین است که بود و توی سیستم‌شان هم اصلاح می‌شود. یک تمپلیت کج و کوله هم برای نامه‌هاشان داشتند که باید خودم می‌بردم بیرون دو تا کپی ازش می‌گرفتم و می‌آوردم، سپس خانوم با خودکار بیک جاهای خالی رو پر می‌کردند. بنده‌خداها مثکه هنوز درسشون به پرینتر اینا نرسیده. بعد شما انتظار داری با این اوضاع داغونشون، وقتی می‌خوان خیر سرشون سیستم انفورماتیک پیاده‌سازی کنند، از این اشتباه‌ها پیش نیاد؟ خب بیخود انتظار داری. حالا بعد انتظار داری وقتی فهمیدند اشتباه کرده‌اند خودشون مثل بچه‌ی آدم اصلاحش کنند؟ بازم بیخود انتظار داری. به هر حال این‌جور چیزا تمبر می‌خواد مهر می‌خواد امضا می‌خواد کاغذ می‌خواد مداد می‌خواد سفارش از بالا می‌خواد.
نامه‌ی مهر و موم شده را بردم گذرنامه. یارو نامه را باز کرد و یک مهری زد تنگش. بعد  دوباره توی سیستم چک کرد و گفت اسمت که هنوز عوض نشده. من :| رفتم پیش رئیس که باباجان ببین تو این نامه نوشته که اسمم اونه و در روزهای آینده (!!!) اصلاح می‌شه سر جدت بگو این پاسپورت ما رو بدن بریم پی کارمون. رئیس نامه‌هه رو نگاه کرد و گفت اصلن اون که هیچی اینجا آخرش نوشته در ضمن عکس در سند سجلی موجود نیست (یا همچین چیزی من جمله‌ی دقیقش یادم نیست). گفتم که نمی‌دانم یعنی چی و عکس چی در کجا نیست. گفت این یعنی مدارک هویتی‌ت اشکال داره و تا این قضیه درست نشه به هیچ وجه نمی‌تونیم پاسپورت صادر کنیم. وا رفتم. گفتم که مطمئن بودم اون زنه می‌خواد یک سنگی جلوی پام بندازه‌ها. ساعت نزدیک‌های دو بعدازظهر بود. دیگر نمی‌رسیدم دوباره بروم ثبت‌احوال. برگشتم سمت شرکت. سر راه انگار که نذری چیزی داشته باشم دوباره رفتم پیشخوان دولت، بلکه شاید این بار بتواند یک عکسی بزند توی سند سجلی من. نمی‌دانم این چه امید بیخودی بود که من بهشان بسته‌بودم. یارو شناسنامه‌م را گرفت و گفت که اووه خب راست می‌گه دیگه این عکس خیلی قدیمیه قیافه‌ت عوض شده باید شناسنامه‌تو عوض کنی! من دو نقطه اُ. شناسنامه‌م رو گرفتم و الفرار. نمی‌دونم این جمله‌ی "عکس در سند سجلی موجود نیست" به چند تا چیز دیگه می‌تونه تفسیر بشه؟ جالب شد برام. حالا بعدها اگر بیکار شدم می‌روم از پیشخوان‌ها و ثبت‌احوال‌های دیگر هم می‌پرسم ببینم نظرشان چی است.
 از اساس گرخیده بودم. عوض کردن شناسنامه که به این راحتی‌ها نیست قربون شکلت. ای خاک بر کله‌ی پوکت با اون تایپ کردنت بیشعور. من بیست روز دیگه باید برم و هنوز نه تنها گذرنامه ندارم، بلکه هویت ناقصی هم دارم.

پ.ن. پیوست نامه‌ای که اداره گذرنامه بهم داد "صلوات" بود. به این برکت اگه دروغ بگم. پهن بودم.

چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۱ ه‍.ش.

من و گذرنامم - دو

چند روز بعد از اینکه مدارکم رو تحویل دادم، شنبه‌روزی از پلیس به‌علاوه ده زنگ زدند که دوباره یک کپی از همه‌چی بیار. رفتم اون‌جا که کپی‌ها رو بدم پرسیدم که جریان چیه. افسرخانوم گفتند که نمی‌دانند و اداره‌ی گذرنامه دستور فرموده، و ضمنن گذرنامه فقط چهارشنبه‌ها مدارک رو از این‌ها تحویل می‌گیره. یعنی چی؟ یعنی 5 روز پرت این وسط :| فکر کردم لابد یک ابلهی این وسط مدارکم رو گم کرده بوده. چهارشنبه از گذرنامه زنگ زدند که فردا ساعت هفت و نیم صبح با اصل مدارکت اداره گذرنامه‌ی تهرانپارس باش. پرسیدم مشکل چیه و با اخلاقی خوش فرمودند خانوم بهت می‌گم بیا اینجا دیگه. خیال‌بافی که من باشم هول برم داشت که نکنه ممنوع‌الخروج شده باشم؟ حالا نپرسید که چی‌کار کرده بودم. مگه همه‌ی کسانی که ممنوع‌الخروج شدند لزومن "کار خاصی" کرده‌اند؟ گشتم از توی اینترنت آدرس گذرنامه‌ی تهرانپارس رو پیدا کردم. ولی این باعث نشد که شب سر راحت زمین بذارم. طبق مشاهدات میدانی من یک حالتی بر تهرانی‌ها مستولی‌ست که غربی‌ها با شرق تهران ارتباط روانی درست و درمانی برقرار نمی‌کنند و شرقی‌ها با غرب. شاید این به خاطر بزرگی بیش از حد و بی‌معنی این شهر (در واقع سه‌چهار تا شهر!) باشد. این‌طور است که من غربی با شمال و جنوب و مرکز تهران مسئله‌ای ندارم ولی وقتی پای شرق بیاید وسط پنیک می‌زنم. راستش تا حالا تهرانپارس را از نزدیک ندیده‌بودم و فقط در این حد می‌دانستم که یک عالمه فلکه دارد و هزار و پونصد تا کوچه که اسم هر کدام یک عددی است. فردایش با سلام و صلوات و نذر و نیاز به شرطی که گم نشوم راه افتادم. صبح پنجشنبه بود و زیاد آدم توی خیابان نبود. هوا هم که طبق معمول سرد و کثافت بود. شصت بار بلواری را که فکر می‌کردم بلوار پروین است بالا و پایین رفتم و گذرنامه را نجوریدم. رویم نمی‌شد از آدم‌هایی که توی ایستگاه اتوبوس بودند آدرس بپرسم. فکر می‌کردم با خودشان می‌گویند مرفه بی‌درد را ببین نشسته توی ماشینش و تازه خارج هم می‌خواهد برود آن‌وقت ما باید توی این هوا منتظر اتوبوس باشیم و ال و بل. یک انتظارات بی‌موردی هم از تابلو‌های شهرداری داشتم که شکرخدا سطح توقعم تعدیل شد. مثلن توی همت زده تهرانپارس مستقیم. شما مستقیم می‌ری به امید تهرانپارس. بعد یه هو می‌بینی دیگه اثری از تابلوهای تهرانپارس نیست، بلکه اسم‌های جاهای دیگه‌ای هست که شما خودت باید دونسته‌می‌بوده‌باشی که این‌ها در دل تهرانپارس نهفته‌ست. یا مثلن برای دفتر آگهی همشهری و مسجد فلان و معاینه فنی و کوفت و زهرمار از این تابلو نارنجی‌ها گذاشتن سر چهارراه، ولی واسه اداره گذرنامه نه. لابد کسی که می‌خواهد اجازه خروج از مملکت بگیره باید هر طور شده به درصد خاصی از رستگاری برسه دیگه. خلاصه به هر ضرب و زوری بود اداره گذرنامه را پیدا کردم. کاشف به عمل آمد که مسئله این بوده که اسمم توی سیستم ثبت احوال یک چیز دیگر ثبت شده. یعنی جای ی و ن عوض شده. برای من که مسلم بود اشتباه تایپی است، ولی برای آنها نه. یک نامه استعلام دادند که ببرم ثبت احوال شرق. شرق؟! وای گاد وای؟ اتوبان محلاتی، خیابان نبرد، ابوذر، افسریه، نیرو هوایی، پیروزی. از اسمشان هم خوف می‌کنم. صد رحمت به تهرانپارس. یک بار سال چهل و دو با دوستم رفتیم نیروهوایی و گم شدیم و بیچاره شدیم تا پیدا بشیم. در حالی که فحش و فضیحت را کشیده بودم به آن احمقی که اسمم را اشتباه وارد کرده، دل رو زدم به دریا و راه افتادم به سمت خوان دوم. خیلی خیابان‌ها تابلوی اسم نداشتند و من از روی نقشه‌ی توی موبایلم (نقشه آفلاین قدیمی‌ ها نه جی پی اس. اونقدرها هم خنگ نیستم) و جهت کوه‌های شمال تهران که توی اون هوای کثافت با چشم مسلح هم به زور دیده می‌شدند، حدس می‌زدم که الان کجام. دو ساعتی طول کشید تا پیدایش کنم. اگر گفتید بعد از آن‌همه راه‌بندان بزرگراه بسیج (لابد برای بهشت‌زهرا) و پیچ خوردن توی خیابان‌های بی‌سر و ته و مجهول‌الهویه چی می‌چسبه؟ اینکه برسی آنجا و ببینی روی در زده‌اند ثبت احوال پنجشنبه‌ها تعطیل است. 

شنبه ۹ دی ۱۳۹۱ ه‍.ش.

چی‌ش درسته که اینش باشه؟

امروز جای شما خالی دلتون نخواد حرص مبسوطی خوردم. اولش که هر کار می‌کردم خس بیدار نمی‌شد. چرا بیدارنشدنش باید من را حرص می‌داد؟ چون یک عالمه کار داشتیم و قبل از همه هم باید می‌رفتیم محضر که آقامون که طبق قوانین مزخرف خاک‌توسری صلاح من ضعیفه‌ی ناقص‌العقل را بهتر می‌داند رضایت بدهد که من پاسپورت قبلی‌م که تاریخ انقضاش گذشته بدم سوراخ کنن و یه دونه نوشو بهم بدن. حالا خوب شد از قبل می‌دونستم که اون شروط ضمن عقد که توی عقدنامه نوشتیم کشکی بیش محسوب نمی‌شه. وگرنه یک فصل حرص دیگه هم می‌خوردم. حالا من اومدم زرنگ‌بازی در بیارم مثلن از قبل رفتم توی سایت پلیس مثبت ده، دیدم نوشته اجازه نامه‌ی محضری می‌خواد. گفتم پس قبل از اینکه بریم اونجا اول بریم محضر، چون مگه دفتر پلیس شهربازیه که آدم خوشش بیاد هی بره بیاد. رفتیم گشتیم یک دفتر اسناد رسمی پیدا کردیم و با مکافات جای پارک گیر آوردیم و رفتیم تو یارو گفت که فرم رضایت‌نامه رو باید از مثبت ده بگیرید. گفتم خب آقا شما اصلن بیا وکالت‌نامه‌ی رسمی دائمی بنویس برامون. گفت نه قبلن برامون دردسر درست شده دیگه نمی‌نویسیم. (حرص مضاعف خوردن توسط بنده) پاشدیم رفتیم مثبت ده، به جان خودم جا نبود در رو باز کنیم بریم تو. گوش تا گوش آدم نشسته بود. چه خبره خب؟ دفعه‌ی قبلی که می‌خواستم پاسپورت بگیرم هیچ‌کس نبود. از اون موقع تا حالا مگه مردم چقدر تولید مثل کردن؟ بعد می‌گن نگران رژد جمعیتیم و فلان. چون عزم راسخی داشتم گفتم خب به جهنم و درک منتظر می‌شیم دیگه. رفتیم از دستگاهش شماره بگیریم دیدیم خرابه. یکی از اون مسئولاشون اومد دستگاه رو درست کنه. من گفتم من فقط الان می‌خوام فرم‌ها رو بگیرم ها. گفت فرقی نمی‌کنه باید شماره بگیری. گفتم خب. دو تا شماره من گرفتم یکی برای گواهینامه و یکی هم برای گذرنامه. خس هم توفیق اجباری یک شماره گرفت برای تعویض کارت معافیت. از جمله سرگرمی‌هایی که توی اون یک‌ساعت و نیمی که علاف بودیم پیدا کردیم، فکرکردن به معنی سامانه یارانه بود که بالای یکی از باجه‌ها نوشته بود. خلاصه نوبت شماره‌ی گواهینامه‌ی من شد. رفتم دم باجه زنه می‌گه دو ساعته اینجا نشستی ندیدی دست همه پوشه‌ست؟ چرا فرم نگرفتی؟ گفتم من که فضول کار مردم نیستم همکارتون گفت باید شماره بگیری صبر کنی. بعد اون روی سگم مقداری بالا اومد. رفتم به اون زن اولیه گفتم چرا به من گفتی شماره بگیر؟ یه خانمه شاکی از اون‌ور گفت آره به منم همینو گفت. گفت من نگفتم! گفتم بیا از همین باجه فرم بگیر. گفتم بابا دستگاه خراب بود اومدی خودت دکمه‌شو زدی برام. گفت نه من بهت گفتم اینجا پول بده برو از اون باجه فرم‌ها رو بگیر! من با حال عصب اون وسط بلند به خس (که دم باجه‌ی سربازی بود) گفتم که اصلن نمی‌خوام اینا کارمو انجام بدن من بیرون منتظرتم. خس هم بیچاره کارشو ول کرد با من اومد بیرون. (همراه‌شو عزیز ام ازش :دی) بعد از چند ثانیه دوباره برگشتیم تو که لااقل بریم یک غری به رئیس‌شون بزنیم که آخه این چه وضعشه. رئیس داشت ناهار می‌لمبوند و گفت ها خب حالا من چی کار کنم؟ بعد در حالی‌که با یه دست با موبایلش ور می‌رفت و با یه دست لقمه رو تو دهنش می‌چپوند گفت خب باشه باشه معذرت می‌خوام خوبه؟
بعد من رفتم شرکت و خس هم رفت بانک که ببینه قضیه چیه که سر جریان ضامن‌های این وام کوفتی که می‌خوایم بگیریم مسئول بانک یه روز به اون یه چیزی گفته فرداش به من یه چیز دیگه و ما نفهمیدیم بالاخره چه غلطی باید بکنیم.
از شرکت باز خر شدم رفتم تو سایت مثبت ده ببینم دیگه کجا دفتر دارن اون نزدیکی‌ها. چند تا پیدا کردم که به سلامتی تلفن‌هاشون جواب نمی‌داد. منم رو خایه‌ی باقر پاشدم رفتم. حالا لباسم هم کم بود و تیک تیک می‌لرزیدم. اصولن من یکی از باگ‌هایی که دارم اینه که از وسط پاییز به اون ور وقتی می‌رم بیرون همه‌ش یا سردمه یا گرممه. چون یا تو خونه گرمم بوده و اشتباه محاسباتی کردم تو لباس‌پوشیدنم، یا دفعه‌ی قبلی سردم شده بوده و این‌دفعه زیاد پوشیدم و شرشر وسط زمستون عرق می‌ریزم. هوا هم که حساب کتاب نداره آدم تکلیفشو بدونه. یه روز برف میاد فرداش ملت با زیرپوش دارن تو میدون آزادی آفتاب می‌گیرن از اون ور پس‌فرداش تگرگ میاد. والا.
باری، تو تاکسی رئیس زنگ زد به موبایلم. یه هفته بود رفته بود مسافرت خارجه و من داشتم عشق و حال می‌کردم مثلن و حالم گرفته شد که برگشته به این زودی.  با حال گرفته رفتم اونجایی که طبق سایت باید دفتر پلیس می‌بود. یک عالمه پله رفتم بالا دیدم جا تره و بچه نیست. چند تا خیابون اون ور تر هم قاعدتن باید یک دفتر دیگه می‌بود. باید می‌بود ولی نبود. من نمی‌فهمم سایت عنه درست کردن؟ می‌میری اون سایت لعنتی رو آپدیت کنی؟ ساعت شده بود سه و نیم. زنگ زدم 118. همون‌طور که قبلن هم گفتم عزمم خیلی راسخ بود که فرم‌های کوفتی رو همین امروز بگیرم حتی اگه به قیمت سینه‌پهلوکردنم تموم می‌شد. و ضمنن عزمم خیلی هم راسخ بود که شده فرم‌ها رو از زیر سنگ گیر بیارم ولی باز نرم اون دفتر اولیه که از قضا دو قدم با خونمون فاصله داشت. بله من گاهی به شدت برای خودم مزاحمت ایجاد می‌کنم. با دست‌هایی که از سرما می‌لرزید شماره‌ای که پاسخگوی شماره‌ی فلان بهم داد یادداشت کردم. هرچی زنگ می‌زدم اشغال بود. راه افتادم که لااقل یک کم گرم بشم. فکر کنم رأفت الهی شامل حالم شد که با همین چشمای داغونم یه هو اون‌ور خیابون یک کیلومتر اون‌ور تر یک تابلوی کوچولو مثبت ده دیدم. دویدم طرفش و یک هو پشت سرم صدای ترمز وحشتناکی شنیدم و بعد صدای جیغ و شکستن شیشه و قراضه‌شدن ماشین و بعدش هم خوردن چند تا ماشین دیگه به هم. به روی خودم نیاوردم و به دویدن ادامه دادم. (البته این صحنه‌ی اکشن بالا رو خالی بستم که هیجان ماجرا بیشتر شه) دم در پلیسه نوشته بود تا ساعت 4 هستن. دویدم بالا و رفتم به یکی‌شون گفتم فرم می‌خوام. گفت ما نداریم باید بری از دفتر پست بگیری. ای تو اون روحتون که هرکدوم‌تون یه مدل گهید. البته حالا باز خدا رو شکر که مدل گه‌ها متنوعه. آدم موضوعات مختلفی برای حرص‌خوردن پیدا می‌کنه زندگی از یکنواختی درمیاد. گفتم خب پست هست این‌طرفا؟ گفت شریعتی به سمت جنوب. راه افتادم اون سمتی. هنوز نرسیده بودم به شریعتی دیدم دم یه ساختمون تابلوی پست زده به همراه یه سری تابلوی دیگه چه می‌دونم دارالترجمه و کلاس زبان و فلان. عین کسی که حس می‌کنه داره تو مسابقه برنده می‌شه دویدم تو ساختمونه. تا پشت‌بومش هم رفتم ولی پستی در کار نبود. خب چرا تابلوی الکی رو برنمی‌داری؟ چرا هان چرا؟ گفتم نه مثکه شریعتیه تو پاچمه. رفتم و ضلع غربی خیابون رو که به نظرم آبادتر می‌اومد گرفتم رفتم پایین. دویست متر که رفتم دیدم دفتر پست لامصب اون‌ور خیابونه. خیابون که چه عرض کنم یه پا اتوبانه واسه خودش اونجای شریعتی. با فلاکت همونجا از خیابون رد شدم و به هر راننده‌ای که بهم فحش داده باشه حق دادم. رفتم تو دفتر پست. در حالیکه لب‌هام از سرما سر شده بود به زور گفتم فرم گواهینامه و گذرنامه می‌خوام. گفت گواهینامه ما نداریم باید بری از دفتر مثبت ده بگیری. تو دوربین نگاه کردم. خوشبختانه فرم گذرنامه داشت وگرنه همونجا یه سکته‌ی ناقص می‌زدم.
تنها چیزی که حالمو بهتر کرد این بود که وقتی اومدم خونه فی‌یت الاغ خوشگل عزیز منتظرم بود و طبق معمول به صورت کاملن فیزیکی ابراز خوشوقتی کرد از دیدنم.

پ.ن.های مربوط به دیشب؛
پ.ن.1.حس خوب اینکه در حال شنیدن خزعبلات آدم‌های خیلی قدیمی و دوست‌داشتنی - که نصفشون دیگه ایران زندگی نمی‌کنن-  در حالی که مثال ایوم قدیم دارن ورق‌بازی می‌کنن به خواب بری.
پ.ن.2. حس خوب اینکه بعد از مدت‌ها کسی رو که چند سال پیش روش کراش عظما داشتی ببینی و متوجه بشی دیگه هیچ‌خبری از اون احساسات لامصب قدیمی‌ت نیست :دی

پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۱ ه‍.ش.

یلدای چندم


دقیقن نُه سال پیش در چنین روزی کسی را برای اولین بار دیدم که قبلش حدود دو سال صرفن ارتباط مجازی بی‌حال و بی‌مزه‌ای داشتیم. کسی که به عنوان یک نشانه که بتوانم از روی آن بشناسمش گفته بود یک عدد سبیل را خواهم دید که پشتش یک آدم چسبیده‌است. آن روز اگر خود خدا و پیغمبر هم می‌آمدند بهم می‌گفتند که تو بعدها با این آدم ازدباج خواهی‌کرد، قطعن ازشان می‌پرسیدم چی می‌زنند (البته این سؤال بارها برای من پیش آمده). آن روزها دلم به‌شدت پیش یک نفر دیگر بود که از قضای روزگار همان روز آخر پاییز بود که بالاخره تصمیم گرفته‌بودیم همدیگر را به رسمیت بشناسیم  و برویم توی کار لیبل‌زدن؛ و من روی زمین بند نبودم.
می‌خواستم بگویم که از چرخش این سیب بسی خوشحال و راضی‌ام! 

شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۱ ه‍.ش.


یک. یک دختری بود که توی دبیرستان همکلاسیم بود و خیلی با هم رفیق بودیم و خیلی هم آدم فان و بامزه‌ای بود و کلن باهاش خوش می‌گذشت. آقا بعد از اینکه کنکور دادیم این دختره یه هو غیب شد. فقط دو تا از بچه‌های اون اکیپ دوست‌های دبیرستان کمابیش ازش خبر داشتند که اون هم لابد به خاطر این بوده که هم‌دانشگاهیش بودن. بعد از دانشگاه کلن دیگه هیچ‌گونه خبری ازش در دست نیست. من به شدت دلم براش تنگ می‌شه گاهی. بارها پیش اومده که خوابش رو دیدم یا یکی رو تو خیابون دیدم فکر کردم اونه و یه هو یه هیجان کاذب بهم دست داده و بعدش هم دیدم که نخیر اون نیست بلکه یکی دیگه‌ست. اسمش هانیه بهمنی بود یا بهتر بگم هست. از طریق یکی از همون دوست‌های قدیمی خبر دارم که زنده‌ست و ایرانه. گفتم تو وبلاگم بنویسم اگر احیانن یه وقت خودش پاشد اسمشو گوگلی چیزی کرد، برسه به وبلاگ من و بفهمه که من این‌جوری. به هر حال آدمیزاده دیگه ممکنه یه وقت فضولیش بگیره. شما تا حالا خودت اسمتو گوگل نکردی مگه؟
دو. فکر کن غروب جمعه‌ی پاییزی باشه، یک عالمه کار هم برای آخر هفته آورده باشی خونه که هنوز نصفش مونده، از بس هم درگیر بودی وقت نکردی غذا درست کنی و داری از گشنگی تلف می‌شی، حالت داره از کثافت خونه به هم می‌خوره ولی وقت نکردی تمیز کنی، با سر و کله‌ی ژولیده پولیده و حموم‌لازم قوز کردی پشت میز با فایل‌ها ور می‌ری و از چشمات می‌خوای کمتر بسوزن. حالا چطور می‌شه که شرایط تهدیدآمیز بالا تبدیل به فرصت بشن؟ مثلن اینکه نازلی و فیل بیان خونه‌ی آدم و یکی از بهترین کادوهایی که آدم تا حالاش گرفته رو بهش بدن. تازه قسمت جالب‌ترش هم این بوده که همون موقع‌های تولدم نازلی اینو پست کرده بوده ولی بسته برگشت خورده. اگه با پست بهم می‌رسید که حتمن مـــــی‌شدم درجا! نسبت به باقی ماجراهای دیشب یه حس رادیوطوری دارم. زیرا من داشتم پای کامپیوتر تو سر خودم و کارم می‌زدم و بقیه نشسته بودن اون‌ور هی عکسای خنده‌دار به هم نشون می‌دادن و هرر و کرر می‌کردن ولی من نمی‌فهمیدم چیه که خنده‌داره.
سه. همون دیشب، داشتیم شام می‌خوردیم که خس اومد گفت که آقای موسوی گم شده! یعنی قرار بوده صبح بره خونه و نرفته و موبایلشم جواب نمی‌ده. عرض شود که آقای موسوی آچار فرانسه‌ی کلینیک محسوب می‌شه. همه کار می‌کنه. مثلن چک نقد می‌کنه، ماشینا رو پارک می‌کنه، ماشینا رو می‌شوره، نگهبانی می‌ده و ... نمی‌دونم از کی و از کجا پیداش شده، ولی لابد اونقدر نزدیک و دوست‌داشتنی بوده که حتی توی مهمونی ازدباج ما هم جزء معدودمهمون‌ها بود. نازلی پرسید کلینیک چیه و خس گفت همین کلینیک مامانش اینا و بعد بحث کشیده شد به پروفایل فیس‌بوک مامان خس و فلان و بهمان و متعاقبن شوخی و خنده، و ما آقای موسوی رو یادمون رفت. چند ساعت بعد که من همچنان داشتم تو سر خودم و فایل‌ها می‌زدم، خس تلفنی با خواهرش حرف زد. تلفن رو که قطع کرد بهم گفت : آقای موسوی رو کشته‌ن. با چاقو. من؟ شوکه. چطور؟ کجا؟ کی؟ چرا؟ نمی‌دونم. من همچنان شوکه‌م و بسیاار غصه‌دار. هی یادم می‌افته که با اینکه سنش کم نبود باز هم کارهای سخت می‌کرد یعنی مجبور بود که کار کنه. مهربون بود و همه‌ش می‌خندید و به فی‌یت حسودی می‌کرد که اینهمه مرغ می‌خوره.

چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۹۱ ه‍.ش.

خیر؛ اتوپیا جای دیگری‌ست طبعن.

تصور کنید فاصله‌ی محل کارتان تا خانه –سینه‌خیز- پنج دقیقه باشد.
تصور کنید مسئولیت کاری‌تان چندان سنگین نباشد.
تصور کنید کارتان برایتان سخت نباشد و ازش لذت ببرید.
تصور کنید محل کارتان را دوست داشته باشید و در آنجا راحت باشید.
تصور کنید ملزم نباشید قبل از ساعت 9 توی شرکت باشید یا بعد از ساعت 3-4 بعدازظهر آنجا بمانید.
تصور کنید بتوانید هروقت دلتان خواست بروید و از مخزن کتاب‌ها و مجلات معماری و طراحی و اینهای موجود در کتابخانه‌ی شرکت استفاده کنید و حالش را ببرید.
تصور کنید که برای گرفتن مرخصی دستتان خیلی باز باشد.
تصور کنید حتی مثلن، که امروز یک بسته‌ی مرموز برای رئیستان رسیده باشد و کاشف به عمل آمده باشد که بسته‌ی مربوطه حاوی یک عدد شیشه‌ی تکیلای گلد فرد اعلاء می‌باشد؛ رئیس‌تان گفته باشد بیایید یک شات بزنیم و شما پرسیده باشید که آیا جدی می‌گوید و او گفته باشد وای نات؛ و در نهایت شما گفته باشید که الان نمی‌خورید چون باید بروید سر کارتان و دقت به خرج بدهید (خویشتن‌داری‌ام از خودم) 
حالا تصور کنید که چقدر ماتحت آدم می‌سوزد وقتی مجبور باشد برود جای دیگری را برای کار پیدا کند؛ چون اولندش پول کافی از جای فعلی در نمی‌آورد دومندش شغلی که برای خودش آرزو دارد خیلی از کار فعلی‌اش وسیع‌تر است.