ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۲۰, شنبه

پ...پ...پ...اون وقتا اسمشم رو زبونم به سختی می‌چرخید

دیشب بی‌خوابی زده‌بود به سرم و مغزم شروع کرد از هر دری سخنی. یاد اولین پریودهای زندگی‌م افتاده بودم. این اولین که می‌گویم منظورم مثلن چهار پنج تا نیست. من چندین سال طول کشید تا با قضیه کنار آمدم. در دوران بلوغ و نوجوانی اگر نگویم بزرگترین، یکی از بزرگترین دغدغه‌های ذهنیم همین پریود خاک‌برسر بود. احساس بدبختی مفرط می‌کردم. نه فقط خودم که به فکر بدبختی بقیه زن‌ها هم بودم. مثلن یک فیلمی می‌دیدم که بازیگر زن وسط کوه و بیابان بازی کرده‌بود، تنها چیزی که بهش فکر می‌کردم این بود که این اگر پریود بشود چی کار می‌کند، وسط ناکجاآباد و با حضور آن‌همه عوامل سرصحنه. شنیده بودم که تاریخ عروسی را اصولن خانواده‌ی دختر تعیین می‌کنند و فکر می‌کردم برای این‌ است که دختره پریود نباشد و عروسی‌اش کوفتش بشود. ولی این لازمه‌ش این بود که پریود عروس‌خانم منظم باشد که برای من پدیده‌ی ناشناخته‌ای بود و چون من باید روزهای متمادی منتظر حمله‌ی زامبی‌ها می‌ماندم که آیا بشود آیا نشود. یا مثلن خواننده‌های زن که کنسرت می‌گذاشتند، اگر پریود بودند چطور می‌شد؟ لیلا فروهر چطوری می‌توانست بخواند یا برقصد وقتی پریود است؟ چطوری تنظیم می‌کردند که سر کنسرتشان پریود نباشند؟ (البته بعدها فهمیدم که می‌شود تنظیم کرد و آن‌قدر خوشحال شدم که نگو) بس‌که خودم فلج می‌شدم وقت پریود. همه‌چیز متوقف می‌شد تا این بلای آسمانی از سر من بگذرد. وقت‌هایی که پریود بودم زمان کندتر از همیشه می‌گذشت و من مفلوک‌ترین آدم روی زمین بودم. شب‌ها خوابیدن را دیگر نگویم که عذاب الیم بود.
بزرگترین چالش توی مدرسه این بود که چطوری نوار بهداشتی را از کیفم دربیاورم که کسی نبیند. انگار من مجرمم و این هم آلت جرمم است. توی مدرسه باب نبود که کیفمان را با خودمان این‌ور آن‌ور ببریم. اگر با کیف می‌رفتم دستشویی که رسوا می‌شدم. نمی‌دانم چی توی مغزم بود که این‌قدر خودم را معذب می‌کردم و فکر می‌کردم هیچ‌کس نباید بفهمد. اگر کسی می‌فهمید عصبانی می‌شدم و فکر می‌کردم به حریمِ به‌شدت خصوصی‌ام تجاوز شده.  زشت بود و مایه‌ی سرافکندگی. شاید توی مغز بقیه هم بود چون من هم از پریودبودن همکلاسی‌هام خبردار نمی‌شدم. یک وقت‌هایی می‌نشستم با خودم فکر می‌کردم که این چه بلای لعنتی‌ای است که سر زن‌ها می‌آید، و کاشکی لااقل از یک جای دیگرشان مثلن دماغ یا زیربغلشان خون می‌آمد نه از «آنجا»، که یک منطقه‌ی بسیار خصوصی است و باید همیشه و از همه پنهان باشد (آن‌وقت‌ها از ماجرای سکس چیزی نمی‌دانستم). چقدر نذر و نیاز و آرزو و خیال‌بافی کردم که معجزه‌ای بشود و من تغییر جنیست بدهم.
از مامانم یاد گرفته بودم که نوار بهداشتی استفاده‌شده را لای روزنامه بپیچم و توی سطل آشغال بندازم. حالا چه بساطی داشتیم سر اینکه از توی توالت کسی خدای نکرده صدای خش‌خش روزنامه را نشنود. سیفون را می‌کشیدم و فی‌الفور دست‌به‌کار پیچیدن می‌شدم. ولی باز هم بعدش احساس می‌کردم که از توالت که بیایم بیرون، آنهایی که آنجا بودند هو م می‌کنند و با انگشت نشانم می‌دهند و در گوش هم می‌گویند این دختره پریوده.
آن‌وقت‌ها فکر می‌کردم دیگر تا آخر عمرم (یائسگی برایم آخر عمر حساب می‌شد) این بلا گریبان‌گیرم است و وقتی فهمیدم زن حامله پریود نمی‌شود، برای رسیدن آن نه ماه طلایی روزشماری می‌کردم. تازه من جزء آن خوش‌شانس‌هایی بودم که درد هم نداشتم ولی باز چه مسافرت‌هایی که زهرمارم نشد. نوار بهداشتی مصیبت عظما بود. راه‌رفتن، نشستن، خوابیدن و به‌طور کلی حرکت‌کردن باهاش کار نکبتی بود. ضریب خطایش هم بالا بود و ممکن بود لباس آدم هم خونی بشود. آن روزها اگر می‌دانستم و می‌توانستم از تامپون استفاده کنم، قطعن زندگی‌ام زیباتر می‌شد. یا اگر یکی، مادری خواهری کسی، بهم اطمینان خاطر می‌داد که پریودشدن آخر دنیا نیست و این‌قدر بهش فکر نکنم و غصه نخورم، و اینکه یک روزی میاد که دیگه بهش فکر هم نمی‌کنم و نمی‌فهمم کی پریود شدم و کی تمام شد.


ه‍.ش. ۱۳۹۵ مرداد ۹, شنبه

کاسیو بیا جلو

یک ساعتی دارم که عمرش -به نسبت سن خودم- می‌شود گفت که دراز است. به دلایلی که زیاد برایم روشن نیست این ساعت خیلی برایم عزیز بود، یا هست. نمی‌دانم حالا که دیگر درست کار نمی‌کند باید از فعل مضارع استفاده کنم یا ماضی. نه همان مضارع بهتر است چون با وجود داغانی‌اش هنوز دوستش دارم. چرا این‌قدر دوستش دارم؟ احتمالن چون هم خوشگل بود (البته به نظر خودم. تا جایی که یادم است مامانم همیشه می‌گفت این آشغال چیه) هم پرکتیکال و هم در بسیاری از لحظات سرنوشت‌ساز و حیاتی زندگیم باهام بود. در تمام این پانزده شانزده‌سالی که از عمر ساعته می‌گذرد، ساعت‌های دیگری آمدند و بعضن هم رفتند ولی این سر جای خودش وایستاده بود. یادم نمی‌آید چند دفعه بندش را عوض کردم از بس زیاد بود. حتی یک‌بار هم بعد از جست‌وجوی زیاد موفق شدم یک بند شبیه بند اوریجینال خودش پیدا کنم که البته آن هم بالاخره پکید. هروقت می‌رفتم بندش را عوض کنم نگاه تحقیرآمیز ساعت‌فروشه را حس می‌کردم، ولی برایم مهم نبود که یک نفهم چه فکری درباره‌ی من و ساعتم می‌کند.
 دفعه‌ی اولی که رفتم ایران از توی کارتن مارتن‌ها پیداش کردم و با خودم آوردمش، در حالی که خوابیده بود و بندش هم دیگر عملن قابل‌استفاده نبود. این‌جا ساعت‌سازی به‌دل و ارزان پیدا نکردم که نونوارش کنم. سفر دوم با خودم بردمش ایران و توی همان شلوغی‌های قبل از عید از بازار تجریش مرغوب‌ترین و قشنگ‌ترین بند و گران‌ترین باتری مغازه‌ی ساعت‌فروشی را برایش گرفتم. آمدم خانه و دیدم دکمه‌هایش درست کار نمی‌کنند. تا آمدم غصه بخورم بابام که سوپرمن است شنلش را پوشید و شیرجه زد روی ساعتم و با تقریب خوبی درستش کرد. چند روزی دستم کردم و قربان‌صدقه‌اش رفتم و باهاش نوستول‌بازی کردم. ولی بعد از یکی دو هفته دیدم که هی عقب می‌ماند. گفتم این بدبخت دیگر عمرش را کرده و دست از سرش بردارم. البته توی دلم فکر می‌کردم که چند وقت بعد می‌روم سراغش و شاید خودش درست شده باشد. ولی نشد که نشد. تعمیرش هم که آفتابه خرج لحیم بود تازه اگر تعمیر می‌شد. ولی به هر حال دلم نمی‌آمد که از خودم جداش کنم. باز آوردمش اینجا ولی این‌بار رفت توی جعبه‌ی یادگاری‌هام.
بزرگترین مزیت ساعته این بود که هم عقربه‌ای داشت هم دیجیتال (تازه دو تا دیجیتال)، سر هر ساعت تک‌زنگ می‌زد (و این چیزی بود که از بچگی که ساعت ماشین‌حسابی خفن پسرداییم را دیده‌بودم عقده‌اش به جانم افتاده بود)، الارم و کرونومتر و تاریخ و روز هفته هم داشت. تازه چراغ هم داشت؛ آب‌هویج هم می‌گرفت. آدم دیگر واقعن چه توقعی می‌تواند از یک ساعت داشته باشد؟ تازه مهم‌تر از آن کاسیو بود که کاسیو به نظر من سرور و سالار ساعت‌هاست. چرا؟ چه می‌دانم لابد چون ساعت عروسی بابام کاسیو بوده و سالها دستش می‌کرد و ساعت جادویی عموم که آهنگ‌های خفن می‌زد کاسیو بود و اولین ساعتی که داشتم کاسیو بود و یک سری دلیل دیگر تو این مایه‌ها.
ساعت‌هایی که بعد از آن خریدم یا کادو گرفتم، هیچ‌کدام دو موتوره نبودند و مرضش به جانم مانده بود. حالا آن موقع‌ها دو موتور می‌خواستم چه کار نمی‌دانم. چند روز پیش طی اتفاقاتی که به دنبال هم افتاد (این اتفاقات در نوع خودشان مهم بودند ولی شرحشان در این مقال نمی‌گنجد)  تصمیم گرفتم که بالاخره جای خالی ساعت عزیزم را پر کنم. در عرض چند دقیقه گشتن در سایت کاسیو، چیزی پیدا کردم که می‌توانست جای خالی عشق از دست‌رفته را پر کند. قیمتش هم به طرز غریبی ارزان بود و اینکه ساعته به زعم سایت و طراحانش مردانه بود برام مهم نبود. معطل نکردم.

ساعت جدیدم امروز به دستم رسید. قشنگ است. خیلی. سادگی‌ش را خیلی دوست دارم. فورن تنظیمش کردم. لازم نبود منوال طول و درازش را بخوانم. اینکه کدام دکمه را چندبار و چه‌مدت باید فشار بدهیم که چی بشود، توی مغزم حک شده‌بود، با تشکر از کانسیستنسی کاسیو. سر هر ساعت که تک‌زنگ می‌زند منقلب می‌شوم و می‌گویم ای جونم. رنگ و منگش با قبلی فرق می‌کند طبعن. چراغ هم ندارد متأسفانه. ولی فرق مهم‌تر این است که آن‌وقت‌ها نمی‌دانستم با دوال‌تایم‌ش (موتور دوم دیجیتال)  چی‌کار کنم. ولی الان می‌دانم. الان عقربه‌ای‌ش به وقت اینجا، و دوال‌تایم‌ش به وقت ایران است.





پ.ن. چرا عکس گذاشتم؟ برای این‌که اینستاگرام ما را معتاد کرده، و برای اینکه تصویری از چیزی که ازش حرف می‌زنم به مخاطب بدهم. شاید هم برای آیندگان. آن‌هایی که صد سال بعد این وبلاگ را خواندند بدانند که ساعت‌های عصر نیاکان‌شان چه‌شکلی بوده. 

ه‍.ش. ۱۳۹۴ اسفند ۱۹, چهارشنبه

اینترنت جون! تو نبودی من دق می‌کردم

ما خانوادگی در ابراز احساسات شفاهی فلجیم. گاهی کتبن وارد عمل می‌شیم. چه نامه‌هایی پر آب چشم که برای هم ننوشتیم. سردسته‌ من و بابامیم. مامانم و برادرم گوشه‌هاشون به تیزی من و بابام نیست، یک کم سمباده خورده‌ند و گردترند. من و بابام با هم مثل پادگانیم. اینه که وقتی توی تلگرام برام می‌نویسه «دخترم»، مثلن نه دخترم یا ممنون دخترم، قند توی دلم آب می‌شه. یک بار برام نوشت مرسی عزیزم، و من فکم افتاد کف زمین. خودش هم حتمن آن سر دنیا چسبیده بوده به سقف. ما کلمه‌های محبت‌آمیزمون رو با دقت، صداقت و البته خساست خاصی خرج می‌کنیم. هرز نمی‌چرخه و قربون‌صدقه‌ی الکی تو کارمون نیست. دیگه وقتی برای هم علامت بوس می‌فرستیم یعنی توی اوجیم. خوبی‌ش اینه که هر دومون به این امر واقفیم. پشت این صورتک زرد که یک قلب کوچولوی قرمز از دهنش اومده بیرون، متادیتا بیداد می‌کنه. ما نگفته می‌دونیم. 

ه‍.ش. ۱۳۹۴ شهریور ۱۰, سه‌شنبه

Devastated, hamin va tamam.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ مرداد ۱۹, دوشنبه

کابوس رفتنم بگو از لحظه‌های من بره

یه چیزی هست تو شهربازی به اسم یو. اسمش گوگوریه ولی خودش اصلا و ابدا!  خیلی هم عظیم‌الجثه‌ست. یه ریل‌طوری به شکل یویی با زاویه بازتر از حرف یو، و بسیار با ابهت. ارتفاعش هم چند ده متره. ملت می‌شینند رو صندلی‌هایی که با سرعت کم روی ریل می‌رن به نقطه‌ی بالایی یکی از اضلاع یوی مذکور. قراره بعد یه هویی ول بشن و با سرعت هرچه تمام‌تر روی این شیب بیان پایین.
صفش همیشه طولانیه. وقتی از اون پایین به عظمت قضیه نگاه می‌کنی و صدای نکره‌ش رو‌ می‌شنوی گاهی ممکنه به خودت بگی بیا و از خیرش بگذر، ولی هیجان تجربه‌کردنش به اضافه اینکه بابا این‌همه صف وایستادی خب برو تا تهش دیگه، نمی‌ذاره بی‌خیال شی. حتی در مواردی که چند دقیقه قبلش فشارت افتاده باشه و چشمات سیاهی رفته باشه و خورده باشی زمین. نه! تو اصن به خاطر یو اومدی اینجا، از دو سال پیش مونده بوده رو دلت، باید تا تهش بری.
اون لحظاتی که صندلی‌ها با سرعت حلزون دارن می‌رن بالا، قلبت میاد تو دهنت. هی فکر می‌کنی وای الان میفتم. شانست افتادی صندلی کناری. زیر پات خالی خالیه، صندلیتم کاملن کجه و فکر می‌کنی الانه که از لای میله سر بخوری و مغزت پخش شه کف زمین. از چنارهای قدبلند خیلی خیلی رفتی بالاتر. ای دهنت سرویس ولمون کن راحت شیم دیگه. فکر می‌کنی الانه که سکته رو بزنی. سکوت! هم‌قطاری‌هات هم جیکشون در نمیاد. هی لحظه ول‌شدن رو تصور می‌کنی و دلت شورشو می‌زنه. می‌ری تا بالای بالا. کمپرسور می‌گه پسسسسس. می‌دونی که این دیگه لحظه آخره.
لحظه ول‌شدن در وصف نمی‌گنجه. هم بالاخره از دلهره راحت شدی، هم هیجان فیزیکی و متعاقبن غیرفیزیکی پایین‌رفتن یه جورهایی نفست رو بند میاره. ولی بعد از چند ثانیه، وقتی بالاخره شروع می‌کنی به داد زدن، تازه حال دادنش شروع می‌شه. دیگه فقط کیف می‌کنی، دیگه چیز ناشناخته‌ای درکار نیست که بترسوندت. عین هر چند باری که توی یو بالا و پایین می‌ری دیگه فقط کیف می‌کنی. دلت می‌خواد تموم نشه.
اضطرابم از رفتن دوباره، منو یاد اون لحظات حلزونی بالا رفتن می‌ندازه که نمی‌دونی دقیقن چطور قراره بشه. من توی آینده زندگی می‌کنم و این بسیار آزاردهنده‌ست برام و بلد نیستم درست حال رو دریابم.
باید برگردی، می‌دونی که این‌بار با دفعه قبلی فرق داره، ولی نمی‌دونی بهتره یا بدتر. فکر برگشتن به اون تنهایی خورنده فلجت می‌کنه و فکر می‌کنی بیشتر از قبل پوستت کنده می‌شه تا خودتو جمع کنی. دیگه راه نداره بلیتتو بندازی عقب و از رفتن فرار کنی. کش‌اومدنش فرساینده‌ست، دیگه نمی‌کشی. می‌خوای بکنی زودتر این دندون لقو. می‌خوای روزها بگذرن و نگذرن. مرداد تموم بشه و نشه. به دلخواه تو که نیست ولی. پس گور باباش، هر چه بادا باد.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ اردیبهشت ۲, چهارشنبه

دل بی‌قرار دارم من / فکر فرار دارم من

توجه: خطر مواجهه با سانتی‌مانتالیسم مفرط در پست زیر

شد هفت ماه که اینجام. کلمه‌ها همیشه نمی‌توانند حق مطلب را ادا کنند، کم‌لطفی هم می‌کنند. شد و هفت و ماه، فقط سه تا کلمه هستند. آره شد، ولی آیا یک کلمه با دو حرف ش و د می‌تواند به همین راحتی از پس توصیفش بربیاید؟ شد؟ چطوری شد؟ و آیا این هفت ماه با یک هفت ماه دیگر یکی است؟ خیر.
شد هفت ماه که معلقم، که پام روی هیچ زمینی نیست. که هیچی سر جاش نیست. من سر جام نیستم، آدم‌هام سرجاشان نیستند، خواب و خوراکم، گریه و خنده‌م، درس و کارم سر جاش نیست. سر جام نبودم که مثل تمامِ، یا اکثرِ، تازه مهاجرها سه ماه اول هرروز صبح چشمم را که باز می‌کردم از خودم می‌پرسیدم من اینجا چه غلطی می‌کنم. البته الان لااقل دیگر هرروز نمی‌پرسم. اما هنوز گاهی باورم نمی‌شود که بالاخره آمده‌ام خارج زندگی می‌کنم!
حتی میز بزرگ آشپزخانه هم – همیشه یکی از آرزوهام بوده آشپزخانه‌ای که آنقدر بزرگ باشد که توش میز جا بشود – سر جاش نیست. راستش این خانه‌ای که گیر ما آمد با این آشپزخانه‌ی بزرگش، در مقایسه با قوطی‌کبریت‌های معمول اینجا می‌تواند حکم معجزه را داشته باشد. ولی چه فایده! میز آشپزخانه برای چی آفریده شده اصلن، غیر از چایی خوردن با مامان و دوست‌ها و خاله‌ها؟ غیر از نشستن پشتش و تا صبح حرف‌زدن با رفیق؟ غیر از کتاب‌خواندن پشتش، وقت غذا درست‌کردن؟ کتاب‌هام هم سرجاشان نیستند آخه. هیچی سرجاش نیست که من الان تنها چایی‌م را پشت این میز می‌خورم و به دیوار روبه‌رو خیره می‌شوم که رویش یک تابلوی خیلی بزرگ منظره‌ی رود سن و برج ایفل هست، یادگار مستاجر قبلی خانه، و رویا می‌بافم.
 حرف‌هام و سکوتم سرجاش نیست. دلم سر جاش نیست.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ اردیبهشت ۱, سه‌شنبه

آن دنیا اگر از من بپرسند روی زمین چه کار می‌کردی، می‌گویم یا داشتم به یه‌چی یا یکی فکر می‌کردم یا داشتم سعی می‌کردم بهش فکر نکنم.‏ خلاصه برنامه‌ کلن خوددرگیری بود آقا!‏

ه‍.ش. ۱۳۹۳ اسفند ۸, جمعه

همه‌ش می‌ترسم که از یاد آدم‌ها بروم. گهگاهی که بهم می‌گویند جام فلان‌جا خالی بوده، یک حالت خوشی غم‌انگیزی بهم دست می‌دهد. این را که خواندم، خوش‌ترین و غم‌انگیزترینم شد تا حالا. یک آدم خیلی عزیزی نوشته توی وبلاگش. من را می‌گوید، من را!! اشکم را درآورد لامصب. اعتراف می‌کنم که خودخواهانه خوش خوشانم شد، که لااقل همچین جایگاهی واسه‌ش دارم و من را این‌طوری توصیف کرده. آنقدر که دلم خواست اینجا پزش را بدهم. جالب اینجاست که این منم که می‌ترسم از یاد آنها بروم و تقریبن روزی نیست که بهشان فکر نکنم. اما او است که دیشب نوشته:


بهش گفتم "بازم بهم وایبری تکست بده"
گفتم "نذار آدم فکر کنه داری کمرنگ می شی"
گفتم "که فکر کنه داره مارو یادت می ره".
خواستم بگویم "نذار ما رو یادت بره". دیدم خواسته ی عجیبی ست. نمی تواند ما را -من را، فرناز را، خاله ی خوشرنگ یا حتا مادربزرگمان را- بگذارد توی یک قوطی ِ فلزی و رویمان را پنبه بریزد که در نرویم. نمی تواند هر لحظه به ما فکر کند. شاید حتا یک روزی سرش آن قدر شلوغ شود که نتواند حتا هفته ای-ماهی یک بار هم به ما فکر کند. آن وقت ما به عکس هایی که با او داریم، به بارهای خوب ِ خوبی که سرمان روی شانه اش بوده یا با شوخی روی گونه اش را بوسیده ایم خیره می شویم و فکر می کنیم دلمان برای خودش، برای دست های سوپراستخوانی اش و برای آبسِشِن ِ تماس ِ فیزیکی ِ متقارنش تنگ شده. دلمان برای اخلاق ِ عجیبش و سگ اخلاقی های گاه به گاهش تنگ شده. دلمان برای خودش، دیدنش، لهجه ی بدون ِ غلطش موقعی که انگلیسی -و یا گاهن فرانسه- حرف می زد تنگ شده.
خواستم بگویم "جات خالیه". دیدم جایش خالی تر از "جات خالیه" ست. دیدم جایش بیشتر از چند اقیانوس ِ بینمان خالی ست. دیدم جایش بیشتر از شب هایی که با فیلم ترسناک و قاه قاه ِ خنده نمی گذرد خالی ست. دیدم که می داند که جایش خالی ست و می داند که اگر هزار سال ِ دیگر هم کاپشن های سنگین ِ عصبانی بپوشد و توی هوای همیشه ابری ِ آنجا پیاده روی کند جایش خالی خواهد ماند. دیدم که جای خالی ئش پر نمی شود و این را هیچ جمله ای، هیچ کلمه ای، هیچ صدایی نمی تواند بیان کند.
خواستم بگویم "دوستت دارم". اینجا که بود نمی گفتم. برحسب ِ قانون ِ نانوشته ای می دانستم که دوستش دارم و می دانست که دوستم دارد. پیوند ِ خونی را ولش کن. ما با هم پیوند ِ خنده ای داشتیم. سر ِ بی مزه ترین چیزها خنده مان می گرفت و همین خنده کار را درست می کرد. آن بار که گوشی را برداشت و سرمان داد زد هم همینطور. فاصله ی آن عصبانیت ِ بی مانند تا تعریف کردن ِ جدید ترین خاطره، فقط یک خنده بود. یک مرتبه خنده ی بلند ِ نه چندان طولانی از ته ِ دل. خواستم بگویم "دوستت دارم". گفتم. اینجا بود که گریه ام گرفت. گفت او هم دوستم دارد. نگفتم من را فراموش نکن. نگفتم بیا برگرد. نپرسیدم آدرسش را که برایش تازه های کتاب ِ فارسی را بفرستم. فکر کردم اگر آن خنده ها واقعی بوده باشد، اگر آن خنده ها واقعی بوده باشد، اگر آن خنده ها واقعی بوده باشد

بلخره یک روز بر می گردد.

ه‍.ش. ۱۳۹۳ آذر ۳۰, یکشنبه

چرا یلدا بعد از یازده سال هنوز اینقدر نوکش تیز است؟ زیرا که من خیلی گاوم؟

ه‍.ش. ۱۳۹۳ آبان ۱۱, یکشنبه

" باید نباید" کم درست نکرده ام توی زندگیم. حالا یک جور مرض است یا هر چی کاری نداریم. یکی ش این است که خانه باید کتابخانه داشته باشد خانه ای که کتابخانه نداشته باشد خانه نیست. از بزرگترین حسرت هام وقتی داشتم می آمدم این بود که کتاب‌های خیلی عزیزم را باید می گذاشتم توی کارتن و توی انباری. الان که این‌ را می‌نویسم جمله‌های خوبی برای توصیف حسم به کتاب و کتاب‌فروشی پیدا نمی‌کنم. هر وقت حالم خراب بود می رفتم توی کتاب فروشی و ساعت ها آن تو می ماندم و با دست های پر و جیب های خالی می آمدم بیرون در حالی که داشتم حساب می کردم که اوه چقدر گران شد و باید از چه خرج هاییم بزنم حالا که این همه کتاب جدید خریدم. هی به خودم می گفتم که دیگر اجازه نداری تا این ها را نخواندی کتاب جدید بگیری، حالت که بد بود برو برای خودت لاک بخر. اما گوشم بدهکار نبود و هی هم لاک هام بیشتر می شد و هم کتاب هام. همه شان را هم گذاشتم و آمدم. اه. اه. اه.
باید دیگرم این است که کتابی که به قصد لذت روحی و معنوی بخواهم بخوانم باید فارسی باشد. نمی دانم چرا بقیه در عکس العمل به این باید من می گویند برو بابا یا بی خیال چرا مزخرف می گی و چرا هیچ کس نمی فهمد من چی می گویم. به هر حال کاری به دیگران ندارم. این نظر من است. قبلن و فعلن این نظر من بوده و هست. انگلیسی ام می‌شود گفت خوب است و فرانسه ام هم بد نیست و از یادگرفتن زبان های جدید خوشم می آید و برایم جالب است که بفهمم آدم ها به یک زبان غیرفارسی چی دارند می گویند. کتاب ها و متون انگلیسی و فرانسه زیاد خوانده ام، ولی همه ش برای یادگرفتن یک چیزی بوده. آقا! کتاب باید فارسی باشه دیگه. اه.
چند روز پیش که کتاب آیدا پیاده رو را آنلاین خریدم، گفتم بگذار ببینم می توانم بایدم را عوض کنم یا نه، و یک رمان انگلیسی هم سفارش دادم. کتاب وقتی به دستم رسید که طبق معمول این روزها حالم خراب بود. بسته را که باز کردم و جلد کتاب انگلیسی را دیدم کم مانده بود اشکم در بیاید از بس که دلم برای کتاب فارسی تنگ شده و مستأصل شده بودم. سه صفحه اول را که می خواندم احساس می کردم دارم ریدینگ کلاس زبان می خوانم. نچ. نشد. حال نمی داد. فعلن گذاشتمش کنار.
امروز صبح جایی کار داشتم و بعدش حوصله نداشتم بروم خانه. گفتم یک کم توی شهر قدم بزنم، حتی بروم یک کتابفروشی پیدا کنم ببینم چطور است. کتابفروشی خارجی هم می تواند حالم را بهتر کند یا نه. یک چیزی از توی گوگل جستم. کتابفروشی کوچک و جمع و جوری بود که بیشتر کتاب هایش دست دوم بود و صاحبش هم یک مرد نسبتن پیر که نشسته بود پشت دخل و کاری به کار کسی نداشت. مغازه خوشگلی بود، از این هایی که توی فیلم ها هست. یک ربع بیست دقیقه اول داخل کتابفروشی به سرگیجه و باز هم استیصال و غصه و دلتنگی گذشت و مقایسه با کتاب فروشی های تهران که چقدر مرتب کتاب ها را بر اساس موضوع دسته بندی کرده بودند و می‌دانستم کجا بروم و حتی با گردن کج نکرده هم می توانستم عنوان ها را بخوانم. اینجا خیلی غریبه بود و هیچی ازش نمی فهمیدم. حالم را که خوب نکرد هیچی بدتر هم کرد. می خواستم دمم را بگذارم روی کولم و بروم بیرون که یک اسم آشنا دیدم : آلیس مونرو. کتاب را ورقی زدم. اسم کتاب یادم نیست ولی جایزه ادبی گرفته بود. باز به خودم گفتم تا آن یکی را نخواندی اجازه نداری چیز دیگری بخری. بعد کم کم دستگیرم شدم که این طرف قفسه های رمان هاست و بر اساس فامیلی نویسنده و به ترتیب حروف الفبا چیده شده. حالم بهتر شد. چند تا آشنای دیگر هم پیدا کردم: دوریس لسلینگ و دیوید سداریس و سلینجر و میلان کوندرا و حتی جومپا لاهیری. اسم های آشنا خوبند. چند تا از کتاب ها را برداشتم و ورق زدم و باز پشیمان شدم از خریدنشان. زیادی غریبه و دور بودند برام. کتاب غیرفارسی که می‌خوانم احساس می‌کنم کورمال کورمال توی تاریکی دارم دنبال یک چیزی می‌گردم.


در بالاترین طبقه قفسه اول چند تا کتاب آقا وودی آلن را دیدم. یک نردبان کوچک آنجا بود. درست است که من قانون‌های اینجا را بلد نیستم ولی قاعدتن نردبان و پله همه‌جای جهان یک کارکرد دارد. توی کتاب‌فروشی‌های تهران، خودمان نباید می‌رفتیم روی نردبان. الان باید به آقاهه می‌گفتم فلان کتاب را می‌خواهم یا نه؟ چه کاری است بیخود مزاحم مردم بشویم! تازه ممکن است یک چیزی بگوید که من نفهمم و هی باید بگویم چی فرمودید؟ بعد حالا اگر کتاب را نخواستم چی؟ دوباره صداش کنم که بگذارد آن بالا؟ چرا یک چیز به این سادگی توی خارج این‌قدر پیچیده و تو‌مخ‌برو می‌شود برای من؟ با استرس رفتم روی پله اول در حالی که منتظر بودم هر لحظه بهم بگوید کی گفت تو بری آن بالا. حواسش به من نبود. یک قدم دیگر هم رفتم بالا و باز نگاهش کردم. در دنیای خودش بود. کاری بهم نداشت. بالاخره با محافظه‌کاری هرچه تمام‌تر کوچک‌ترین و لاغرترین کتاب را برداشتم. ساید افکتس آقای آلن. این‌همه راه آمدم خوب نبود دست خالی برگردم. نمی‌دانم، باید ببینم؛ شاید این بار کتاب غیر فارسی هم حال بدهد بالاخره.