۱۳۹۰ شهریور ۲۶, شنبه

بچه‌هاي خيلي كوچك حتي مي‌خورندش يا آيا ما تحت تأثير فرهنگسازي مشمئز مي‌شويم؟

بيشتر وبلاگ‌هايي كه تا حالا خوانده‌ام راجع به درونيات آدم‌ها بوده‌اند. ولي من الان مي‌خواهم به مسئله‌ي مهجور بيرونيات بپردازم و يك خاطره‌ي رقت‌انگيز و خيلي خصوصي درباره‌ي بيرونياتم برايتان تعريف كنم. راستش را بخواهيد اول رويم نمي‌شد بيايم اين‌را اينجا بنويسم. ولي بعد فكر كردم كه اگر قبلاً چيزي شبيه اين‌ را جايي خوانده‌بودم حالم آن‌قدر رقت‌انگيز نمي‌شد و ياد نوشته‌هه مي‌افتادم كه يكي ديگر هم اين بلا سرش آمده بوده و سبب دلگرمي بود لااقل. از آنجا كه ممكن است هر كدام از شما يك روزي دچار اين بساط بشود، من براي خدمت به جامعه‌ي بشري تصميم گرفتم كه خاطره‌ي خيلي خصوصي‌ام را با شما شريك بشوم. لطفاً در نظر داشته باشيد كه اين پست حول محور مدفوع بشري و تبعاتش نگاشته‌شده‌است. بنابراين اگر حالتان مي‌خواهد به هم بخورد، بقيه‌اش را نخوانيد. فقط بي‌زحمت برويد و پيام اخلاقي آخر پست را بخوانيد.

واقعاً جاي تأسف است كه در قرن بيست و يكم انسان هنوز با فضولات خود درگير باشد. ما انتظار داشتيم كه الان ديگر اين مشكل حل شده باشد. سؤالي كه براي من پيش آمده اين است كه آيا ما از ويندوز هم كمتريم؟ كه دي‌باگ نمي‌شويم؟ آيا پي‌پي يك باگ نيست؟ اينكه آن خوراكي‌هاي زيبا تبديل مي‌شوند به اين چيز نكبت‌، اگر باگ نيست پس چي است؟ شوخي است؟ قدرت خداست؟ آيا اين باگ نيست كه آدم صبح كه از خواب پا مي‌شود حشري است و مي‌خواهد قبل از هركاري بسكسد ولي دهانش بوي لاشه مي‌دهد و حال پارتنر بيچاره را به هم مي‌زند؟ آيا استفراغ ناشي از اور دوز باگ نيست؟ چرا حال خوش آدم را خراب مي‌كنند آخه؟ چرا دست‌اندركاران اعم از خدا و كائنات بيشتر دقت نمي‌كنند؟

من همين الان از حمام آمدم بيرون و با حوله و موهاي خيس خدمت شما هستم كه تا هنوز در جو قضيه هستم اين‌ها را ثبت كنم. نه كه خاطره‌ي خيلي ارزشمندي است!! دوم‌شخص مي‌نويسم چون فكر مي‌كنم اين‌طوري بهتر مي‌توانم شما را توي خاطره‌ام ببرم.

با دوستانتان آمده‌ايد شمال و براي اولين بار است كه مي‌آييد ويلاي يكي از بچه‌ها. مي‌رويد يك دوش بگيريد. ناگهان طبيعت صدايتان مي‌كند و شماره‌ي دو به شما فشار تحمل‌ناپذيري وارد مي‌كند. توالت فرنگي به شما چشمك مي‌زند. دودل هستيد، نكند خراب باشد؟ يادتان مي‌آيد ديشب يكي از بچه‌ها به صاحبخانه مي‌گفت فلاني از توالت‌فرنگي‌تون راضي نيستم. فكر مي‌كنيد كه خب لابد خيلي قضيه حاد نبوده چون طرف فقط گفته راضي نيستم نگفته دهنم را سرويس كرد كه. سعي مي‌كنيد ادامه‌ي مكالمه‌ي ديشب را به ياد بياوريد. چرا راضي نبود؟ جواب صاحبخانه چي بود؟ هيچي يادتان نمي‌آيد. مقداري مو روي آب داخل جام توالت شناور است. سيفون را مي‌كشيد تا عملكرد سيستم را بسنجيد. در همين حال با خودتان فكر مي‌كنيد كه به دردسرش مي‌ارزد يا بيشتر به خودم فشار بياورم و طبيعت را از رو ببرم؟ ولي نمي‌دانيد چطور شده كه اينقدر ريسك‌پذيري‌تان رفته بالا. شايد به خاطر پوكر بازي‌كردن زياد باشد. سيفون موهاي روي آب را مي‌برد پايين. پس لابد درست است. دلتان را مي‌زنيد به دريا. اما مسئله اينجاست كه يادتان رفته آفتابه‌تان را با خودتان ببريد لب دريا و دريا خشك شده‌است. با حالت تهوع و درماندگي به محتويات جام خيره‌ مي‌شويد و به زمين و زمان لعنت مي‌فرستيد. بابا اينكه الان سيفونش كار مي‌كرد كه؟ صاحبخانه در همان اتاق كه حمام هست، با فاصله‌ي يك متر از در حمام خوابيده. سعي مي‌كنيد يك‌طوري كه صداي تلق تولوق سراميك بلند نشود در مخزن سيفون را برداريد و ببينيد آن تو چه خبر است. لعنت به اين سيفون كه هيچ‌وقت ياد نگرفتيد چطور كار مي‌كند. توي حمام نيم‌وجبي جا‌به‌جا مي‌شويد كه آب دوش روي بدنتان نريزد و بريزد روي زمين كه صداي شلپ‌ شولوپ بيشتري بدهد و بيروني‌ها نفهمند چه درگيري‌اي اين تو درست شده. خب مگر بيروني‌ها آدم نيستند؟ مگر آن‌ها خودشان پي‌پي نمي‌كنند؟ پس چرا شما از تمام منافذ بدنتان عرق و استرس مي‌زند بيرون؟ چرا بايد براي موقعيتي كه تقصير شما نيست اينقدر شرم‌زده باشيد؟ مگر كسي به شما گفته بود اين توالت خراب است؟ يك شير آب كوچك آن پايين است كه وصل شده به يك شلنگي كه مي‌رود توي مخزن سيفون. آن را هي مي‌پيچانيد اين ور، صبر مي‌كنيد و ماسماسك سيفون را مي‌كشيد، نمي‌شود. شير را مي‌پيچانيد آن‌ور و عمل را تكرار مي‌كنيد. باز هم هيچي. آن‌قدر هول شده‌ايد كه يادتان نمي آيد شير آب اصولاً كدام‌وري باز مي‌شود و كدام‌وري بسته. يادتان بيايد هم فرقي نمي‌كند، از كجا معلوم شير را اصولي كار گذاشته باشند. خوشبختانه سيستم كاملاً فرنگي نيست و يك شلنگ ديگر هم آن گوشه هست. آب را با فشار مي‌فرستيد داخل جام. صداي تابلويي مي‌دهد. صحنه‌ي كثافتي به وجود مي آيد. عق مي‌زنيد. چشمتان را مي‌بنديد و يك‌بند با خودتان تكرار مي‌كنيد يك ظرف پرميوه يك باغ پرگل. چند وقت است كشف كرده‌ايد كه اين شعر در موقعيت‌هاي استفراغ مي‌تواند به شما كمك كند. چند دقيقه گذشته؟ چند ساعت گذشته؟ الان آنها آن بيرون نمي‌گويند اين رفت يك دوش بگيرد چرا اينقدر طول داد؛ چه كار دارد مي‌كند؛ آب سرد شد آب گرم تمام شد و اينها؟ نكند بفهمند كه من چه گندي اينجا زدم و آبروريزي بشود؟ الان اگر صاحبخانه بيايد در بزند و بگويد اشكال نداره بيا بيرون بايد تو اون چاه‌باز‌كن بريزيم يا فنر بزنيم يا نمي‌دانم چه غلطي بكنيم، شما ديگر رويتان مي‌شود تو صورت بيروني‌ها نگاه كنيد؟ حاضريد همين الان سينه‌خيز فرار كنيد و ديگر پشت سرتان را هم نگاه نكنيد. بعد با اين دوستان لوده‌‌اي كه شما داريد حتي ممكن است اين قضيه بعد تاريخي هم پيدا كند. همان سفري كه فلاني پي‌پي كرد. قبل از پي‌پي فلاني. اه فاك. اگر كسي گفت چرا اينقدر طول مي‌دي مي‌گويم هر هر هر خيلي كثيف بودم. يا كر كر كر از دست شما فرار كردم اومدم اينجا بذارين دو دقه واسه خودم باشم. شامپو مي‌زنيد به سرتان و سعي مي‌كنيد آرامش خودتان را به دست بياوريد. شايد زمان قضيه را حل كند. شايد معجزه شود و سيفون به كار بيفتد. مگر سيفون چه كار مي‌كند كه شلنگ آب با فشار نمي‌تواند؟ چه مي‌دانيد. در همان وضعيت تقلا، داريد به نوشتن اين پست در وبلاگ هم فكر مي‌كنيد. تصور مي‌كنيد وسط يك پست وبلاگي هستيد و قضيه قرار است به خوبي و خوشي تمام شود و شما بنشينيد خاطره‌تان را بنويسيد. چطور؟ نمي‌دانيد. هنوز از حمام بيرون نرفته‌ايد و هنوز نمي‌دانيد قرار است آبرويتان برود يا خير، و آيا كار به پست‌نوشتن مي‌رسد يا نه. اوضاع جام مقداري بهتر شده ولي قابل‌قبول نيست. اميدوار مي‌شويد كه اگر همين‌طوري ادامه دهيد موفق خواهيد شد. در مخزن را براي بار دهم برمي‌داريد و سعي مي‌كنيد بفهميد چه مرگش است. خاك بر سر من كه نمي‌دانم اين سيفون نكبت چطوري كار مي‌كند. خاك‌بر‌سر آموزش و پرورش اين مملكت كه خير سرش براي ما درس حرفه و فن گذاشته بود و به جاي عملكرد سيفون به ما ياد مي‌داد چطوري جوراب ببافيم. آخر جوراب مي‌تواند يك مسئله اورژانسي باشد؟ آب دارد از يك جايي قطره‌ قطره مي‌ريزد توي مخزن. فكر مي‌كنيد لابد مرگش اين است كه آب ندارد كه كار نمي‌كند ديگر. شلنگ را مي‌گيريد توي مخزن. نكند يك دفعه دم و دستگاه سيفون كن فيكون شود؟ نمي‌شود. آب دارد از سوراخ‌هاي لبه‌ي جام مي‌ريزد پايين. پس دردش اين است كه مخزن خالي‌است. مكاشفه مي‌كنيد. اين ماسماسك را كه مي‌كشيد اين چيزه ميايد بالا. پس الان هم اگر بكشيدش قاعدتاً بايد كار كند. اينجاست كه به تناقض مي‌رسيد. اگر در مخزن باز باشد، ماسماسك كشيده مي‌شود و سوراخ پايين باز مي‌شود، در نتيجه هر چي آب بريزيد هم مخزن پر نمي‌شود. اگر هم بسته باشد كه چطوري آب بريزيد آن تو؟ چقدر گذشته؟ چند ساعت شده من اين‌تو گير كردم؟ الان آن بيرون همه نمي‌گويند فلاني چي كار دارد مي‌كند توي حمام؟

قطعات، توي آب مي‌رقصند و بعد مي‌روند در دهانه‌ي سوراخ پايين آرام مي‌ايستند. شلنگ آب و فشارش هم كه كاري از پيش نمي‌برند. آن‌قدر تشويش داريد كه ديگر عق نمي‌زنيد. باز اينش خوب است. درمانده شده‌ايد. دلتان مي‌خواهد جام را از زمين برداريد و كجش كنيد و اين مصيبت را تمام كنيد. ياد آن‌باري مي‌افتيد كه عينكتان افتاد توي چاه توالت و كيسه نايلون كشيديد روي دستتان و درش آورديد، و زنده مانديد. دور و برتان را نگاه مي‌كنيد. يادتان مي‌افتد به وقتي كه داشتيد مي‌آمديد توي حمام و ماسك مويتان را برداشتيد با خودتان آورديد تو، در حالي‌كه اصولاً وقتي از حمام مي‌رويد بيرون ماسك را مي‌زنيد به كله‌تان. اين خودش يك نشانه الهي. يك نشانه‌ي ديگر هم اينكه، مي‌خواستيد از توي كيسه درش بياوريد كه كيسه توي حمام خيس نشود، ولي در نياورديد. دلتان را باز هم مي‌زنيد به دريا، به همان درياي خشك شده. بقيه‌اش را زياد توصيف نمي‌كنم ديگر، فقط دست من بود و كيسه، چشم‌هاي بسته‌ام و عق‌هاي متوالي و مقادير معتنابهي ظرف پرميوه و باغ پرگل و كف‌شور كف حمام كه خوشبختانه دهانه‌اش گشاد بود، و اميدوارم كه تا الان نگرفته باشد.

تمام شد. باورتان نمي‌شود. هي به جام سفيد و تميز و آب شفافش نگاه مي‌كنيد و به خودتان مي‌گوييد آفرين دمت گرم. انگار يك شاهكار هنري زده‌ باشيد. حالا مي‌توانيد با خيال راحت برويد پست وبلاگتان را بنويسيد. كاش يك نفر بيرون حمام مي‌آمد شانه‌هايتان را مي‌ماليد و آب‌قند مي‌داد دستتان.

پيام اخلاقي : جان هر كسي كه دوست داريد قبل از مهمانتان بفهميد كه توالت‌ خانه‌تان درست كار نمي‌كند و اگر تعميرش نمي‌كنيد لااقل آزاده باشيد و به ديگران اعلام كنيد.

۱۳۹۰ شهریور ۲۲, سه‌شنبه

J'avais été seule avec mon désespoir en ces jours

    نمي‌دانم روي چه حسابي، ولي نوشتن اين نامه مي‌طلبيد كه من كنار شومينه‌ي خانه‌ي خودم نشسته باشم، يك ماگ پر از چايي كه ازش بخار بلند مي‌شه كنار دستم باشه، بيرون برف بياد، من نگاه كنم به برف‌هايي كه بيرون مياد، بعد نگاه كنم به آتيش، بعد گوشه‌هاي لبم يك كم برن بالا و در حالي كه به آتيش خيره شده‌ام با خونسردي مثال‌زدنيم يك سيگار روشن كنم، خودنويس قشنگم رو بردارم و شروع كنم به نوشتن. ولي خب واقعيت اينه كه الان كه دارم اين رو مي‌نويسم، شرايط ظاهري خيلي با چيزي كه طلبيده مي‌شده فرق مي‌كنه. توي اتاقم هستم و نه خانه‌ي خودم. پشت ميز قديمي‌‌م با تاپ و دامن نشستم، يك كم هم گرممه، چايي ندارم و بيرون هم از آسمون چيز خاصي نمي‌باره. خودنويسي در كار نيست و سيگار هم چند هفته‌اي مي‌شه كه تقريباً نمي‌كشم. ولي لااقل گوشه‌هاي لبم كه يك كم بالا هست.
    ديدي بعضي وقت‌ها يك نفر جوري آب مي‌شود و مي‌رود توي زمين كه گاهي توهم مي‌زني كه اين آدم اصلاً وجود داشت يا من ساختمش؟ البته اين سؤالي است كه كاملاً بيخودي از خودت مي‌پرسي. مثلاً وقتي مي‌خواهي با خودت شوخي كني  دور هم باشيد. وگرنه تمام عكس‌ها و نوشته‌هاي بايكوت‌شده كه دلت نيامده بريزي‌شان دور و يك جايي قايمشان كردي، ولي طوري رفتار مي‌كني انگار اصلاً وجود ندارند و از اول هم نداشتند، تمام سوراخ سمبه‌هايي كه بستي يا سعي كردي ببندي مبادا چيزي - جز خودت كه دردش كمتر است- آن نفر را يادت بياورد، اينكه تو پروفايل فيس‌بوك دوست‌هاي مشتركتان نمي‌روي و هايدشان مي‌كني مبادا چيزي از آن نفر ببيني، اينكه خيلي آهنگ‌ها را تا چند سال بعد از آب‌شدنش هم گوش نمي‌كردي و خيلي جاها را نمي‌رفتي، يعني آن نفر بوده، و حالا نيست. اينكه يك حفره‌ي بي‌ريخت تويت مانده يادگاري آن نفر، كه هنوز هم پر نشده، يعني كه يك روزي وجود داشته، و حالا لابد ندارد. نمي داني كه هنوز هم يك جاي اين جهان هست يا نيست. فرق چنداني هم برايت نمي‌كند. ياد گرفته‌اي چطوري كنار بيايي. ديگر وقتي از ميدان دم خانه‌شان رد مي‌شوي، قلبت تند تند نمي‌زند. نگاهت را نمي‌دوزي به داشبرد ماشيني نوك كفشي كف دستي جايي. فكر نمي‌كني آن طرف اين در قهوه‌اي الان آيا مامان باباي آن نفر زندگي مي‌كنند يا نه. برايت فرقي نمي‌كند. شايد آن‌ها هم از ايران رفته باشند.
     چند شب پيش، مي‌خواستم كتابي براي عزيزي بخوانم، رفتم سراغ كتاب‌هايم و عشق‌هاي خنده‌دار را كه دوستش داشتم، برداشتم. يادم نبود دست‌خط تو صفحه‌ي اولش هست. مثل چند سال پيش كه يادم نبود دست‌خط تو اول خورشيد را بيدار كنيم هست و كتاب را باز كردم ليترالي تكان خوردم. آن شب چند ثانيه به كاغذ خيره شدم. با خط خرچنگ قورباغه‌ت نوشته بودي كه شايد تو راست مي‌گي، هيچ‌كس نمي‌فهمه. هوم. پس تو واقعاً وجود داشتي يك وقتي. يادم آمد  ماجراي كتاب عشق‌هاي خنده‌دار جزء معدود بارهايي بود كه فكر كردم تو آنقدر‌ها هم كه تظاهر مي‌كني بيشعور نيستي. بگذريم. نمي‌خواهم زياد برايت بنويسم. اين‌ نامه را هم مطمئن نيستم چرا مي‌نويسم. شايد چون نوشتن را دوست دارم. شايد چون آدم حرف‌زدن نيستم، مي‌داني كه. شايد چون پاي تلفن كه هم من شوكه بودم و هم خودت، حرف‌بند شده بودم. من دلم نمي‌خواست كه بعد از اين‌همه سال، لول آو كانورسيشن‌مان آني باشد كه بود. خودت هم ازش شاكي بودي. ولي نگذاشتي لول را عوض كنم. نخواستي. باز هم قايم شدي. حس كردم كه خوشحال نيستي. اگر واقعاً اين‌طور باشد، يكي از آرزوهاي من برآورده شده. بله. اعتراف مي‌كنم كه آرزو كردم خوشبخت نشوي. كه خواستم ديگي كه براي من نجوشد سر سگ تويش بجوشد. اگر هم خوشحالي، كه با اين اعترافم صرفاً
pathetic به نظر مي‌آيم، كه برايم چندان هم مهم نيست. هوم. آره. عشقم به تو خالص نبود و خالص هم نشد. خودخواهي و نفرت هم قاطي داشت. ولي عجب جنسي داشت. هنوز هم يك چيزهايي ازش مانده. كه اگر نمانده بود، تو ديگر اسمشو نبر نبودي. شده بودي يكي مثل خيلي‌هاي ديگه.
     تو آدم قايم شدني، آدم رو بازي كردن نيستي. برخلاف من. گفتي خودت هم نمي‌داني چرا زنگ زدي. نترس
I'm not reading too much into it. !  من خيلي بزرگ‌تر شدم. خيلي با تجربه‌تر و خيلي بالغ‌تر. و البته خيلي عاقل‌تر. (فكر كنم طبق كتاب ديني‌ راهنمايي ديگر شرايط مجتهدشدن را داشته باشم! هار هار هار. ياد آن روزي افتادم كه با هم رفتيم سينما، مارمولك را ديديم. و تو هي مي‌پرسيدي كه مسح چيه و غسل چيه و اين چي گفت و اون چرا اون‌طوري كرد و اينا) من به راستي‌اي كه در مستي هست معتقدم. تو خيلي وقت‌هايي كه مست بودي، كارهايي كه ذات محافظه‌كارت در حالت عادي اجازه نمي‌داد مي‌كردي.
    صدايت همان طوري بود كه توي ذهنم مانده بود و روي پيغام‌گير تلفنم، كه هيچ‌وقت دوباره گوشش نكردم. از آخرين باري كه ديدمت، ديگر هيچ وقت عكسي ازت نگاه نكردم. ولي قيافه‌ت توي چشمم مانده. گاهي مي‌شد كه يك‌هو نگاهم به كسي گير مي‌كرد، كه شبيه تو بود. شايد اگر من هم آدم وان نايت استند بودم، چيزي شبيه ماجراي آمستردام تو براي خودم درست مي‌كردم. ولي نبودم  و هيچ‌كس هم هر چقدر شبيه، تو نبود، و نمي‌خواستم هم باشد. مي‌خواستم فكر كنم كه تو ديگر توي اين جهان وجود نداري. شايد اگر هم به اندازه‌ي كافي زور مي‌زدم مي‌توانستم فكر كنم كه لابد از اول هم نداشتي. ولي حالا كه باز هم شماره‌ت را كه افتاده روي گوشي‌م چك مي‌كنم و مطمئن مي‌شوم كه زنگ زده بودي پس هنوز توي اين جهان وجود داري، فرق خاصي به حالم نمي‌كند. گفتم گوشي، ياد اين افتادم كه چقدر تعجب كرده‌بودم كه شماره‌ام را هنوز داري. مي‌دانستي كه يكي از بدترين جواب‌هاي ممكن را بهم دادي؟ تو با اين شماره منو سرويس كردي، يادم نمي‌ره. ( بي‌ادبانه‌تر گفتي، كه فرقي در اصل قضيه نمي‌كند.) فكر مي‌كنم مي‌دانستي كه جواب بدي است، ولي تو كه عوض نشدي؟ پس اگر جوابي غير از اين مي‌دادي بايد تعجب مي‌كردم. شايد هم حواست نيست كه خودت با من چه‌كار كردي. نمي‌گويم يادت نيست، ‌چون  ظهر يكي از شنبه‌هاي شهريور 90 يا صبح يكي از شنبه‌هاي سپتامبر 2011 نشانم دادي كه يك چيزهايي يادت هست؛  قسمتي از بار عام‌ت هم اگر باشد فرقي نمي‌كند. گفتم كه، آيم نات ريدينگ تو ماچ اين‌تو ايت.
فكر مي‌كني چند كلمه‌ي ديگر براي نوشتن داشته باشم؟ هر چند تا. درست نمي‌دانم. اما دليلي براي نوشتن همه‌اش ندارم. پس خداحافظ.
پ.ن. چرا نامه‌اي با مخاطب خاص توي وبلاگم مي‌گذارم؟ چون دلم مي‌خواهد. مي‌خواهم اگر احياناً كسي دوباره آمد اينجا كه ببيند چيزي در موردش نوشتم يا نه، دست خالي نرود. 


*  مقداري از تيتر از اين آهنگ‌جونم هست كه امروز وقتي داشتم اتاقم را از حالت بازار مكاره (؟) خارج مي‌كردم، نزديك بيست‌بار زدم تكرار شه. رفته بودم متنش را هم پيدا كرده بودم و در حالي كه روي صندلي وايستاده بودم و شيشه‌ها را پاك مي‌كردم،  جوگير شده و جاهاييش را كه خيلي سخت نبود با احساس هرچه‌تمام‌تر همراه با بادي لنگوئج هم‌خواني مي‌كردم. اميدوارم كه همسايه‌هايي كه شاهد اين صحنه‌ها بودند، به استعدادهاي نهفته‌ي من پي برده باشند. با تشكر.

۱۳۹۰ شهریور ۸, سه‌شنبه

مي‌فرمايند كه : وقتي كه هق‌هق عشق ضجه‌ي احتياجه، سر جنون سلامت كه بهترين علاجه

از دوم سوم راهنمايي عقده‌ي دوست‌پسر گرفته‌بودم. البته بعدش عقده‌هاي ديگري هم اضافه شد. مثلاً اين‌كه خواننده‌هاي خارجي را نمي‌شناختم و مامانم اجازه نمي‌داد آرايش كنم. از وسط حرف‌هاي دوست‌ها و همكلاسي‌ها اسم چند تا خواننده‌ي خارجي را ياد گرفته بودم. اگر كسي ازم مي‌پرسيد تو از كي خوشت مياد مي‌گفتم بن‌جوي يا تِيك دَت مثلاً. حالا اصلاً نمي‌دانستم چه پخي هستند‌ها. توي مهماني‌ها همه‌ بلد بودند ماكارنا برقصند به جز من. مي‌رفتم آن وسط و عين ورزش صبح‌گاهي به بقيه نگاه مي‌كردم و سعي مي‌كردم هركاري مي‌كنند بكنم و الان كه فكر مي‌كنم مي‌بينم چقدر مضحك بوده‌ام. دوست‌هاي من توي مدرسه همه‌ش از دوست‌پسرهاي بالفعل و بالقوه‌شان حرف مي‌زدند و من فكر مي‌كردم كه من چقدر داغانم كه هيچ پسري در زندگي من نيست. احساس مي‌كردم خيلي زشت و بي‌مصرف هستم. اينكه اجازه‌ي آرايش‌كردن هم نداشتم تا لااقل يك كم از زشتي‌ام كم شود حالم را تخمي‌تر مي‌كرد. همان وقت‌ها بود كه تصميم گرفتم بزرگ كه شدم يك دختر به دنيا بياورم و آن‌كارهايي را كه مادر و پدرم آن موقع با من مي‌كردند با او نكنم. آن‌ سال‌ها عقلم خيلي كمتر از حالا بود و فكر مي‌كردم اگر پسري توي خيابان به آدم متلك بگويد، يعني آدم جذاب است. البته تا جايي كه يادم مي‌آيد حتي كسي به من متلك هم نمي‌گفت. فقط يادم هست يك‌بار توي يك اتوبوس شلوغ، روي مرز آن وسط وايستاده بودم و يك‌هو ديدم يك چيزي به شدت به باسنم ماليده مي‌شود. كپ كرده بودم. نمي‌فهميدم چي است. حتي جرئت نداشتم برگردم پشتم را نگاه كنم. بعد نمي‌دانم چي‌شد كه فهميدم يك ازگل عوضي دارد آنجايش را مي‌مالد به من. خاطره‌ي گهي است. يك دختري هم بود، به نظر من خيلي خوشگل بود. يكي دو سال بزرگتر از من بود. قدش هم بلندتر از من بود. دماغش هم از دماغ من كوچك‌تر بود. ريمل هم مي‌زد. هر روز توي اتوبوس توي راه كلاس زبان مي‌ديدمش. دختره هم كلاس زبان ما مي‌آمد. يك بار دختره با دوستش وسط اتوبوس وايستاده بود در حالي كه يك كوله انداخته بود كولش. يك پسري گفت آخ كاشكي من جاي اون كيف بودم. دختره پشتش به پسره بود و من ديدم كه چشم‌هايش گرد شد و آرام رو به دوستش گفت بيشششور كثثثثافت. من توي دلم گفتم خوش به حال دختره كه اين‌قدر جذاب است و وا چرا بهش برخورد. يك پسري هم بود زنگ مي‌زد خانه‌ي ما مزاحم تلفني. من از روي صدايش عاشقش شده‌بودم. بعدها فهميدم كه اين شوخي بامزه‌ي همكلاسي‌هاي قشنگم بوده جهت سركار گذاشتن من. روزها كه از مدرسه مي‌آمدم تا مامان و بابا از سركار برگردند، من سلطان تلفن‌ بودم. روي تلفن مي‌خوابيدم تا زنگ بزند. در حالي كه قلبم توي دهنم مي‌زد بهش مي‌گفتم كه ديگر زنگ نزند و اميدوار بودم كه باز هم زنگ بزند، كه مي‌زد.
من فكر مي‌كردم دختري هستم نفرت‌انگيز، بي‌ريخت، بي‌مزه، بيخود و بي‌جهت و هيچ‌ خري پيدا نمي‌شود كه يك شماره‌ي كوفتي به من بدهد. حال بدي بودم آن سال‌ها.
بزرگ‌تر كه شدم طي فرآيندهاي متعددي بهتر شدم. الان مي‌شود گفت خوبم و خودم را دوست دارم. حالا اصلاً چي شد كه اين‌ها را نوشتم؟ امروز يك پسري باعث شد من ياد اين خاطراتم بيفتم. من داشتم براي خودم تند تند راه مي‌رفتم. اين پسر هم داشت از رو‌به‌رو مي‌آمد. يك لحظه ديده بودمش كه جوان مقبولي است. طبعاً من كه يك زن هستم كه در ايران زندگي مي‌كنم، كلاً آن‌گاردم در خيابان. يعني منتظرم از بغل هر عنصر ذكوري كه رد مي‌شوم يارو يك زر مفتي بزند. البته خيلي وقت‌ها هيچ عكس‌العملي نشان نمي‌دهم. براي اينكه فكر مي‌كنم كه اين آشغال دارد اين زر را مي‌زند كه من را اذيت كند. پس من هم طوري وانمود مي‌كنم كه انگار آشغال مذكور اصلاً وجود ندارد تا چشمش در بيايد و من هم خون خودم را كثيف‌تر نكرده باشم. عرض مي‌كردم كه، اين پسر از كنار من داشت رد مي‌شد كه يك‌هو وايستاد و گفت اِ چقدر خوبين شما! من ديگر ازش رد شده‌بودم و خنده‌م گرفت. راستش را بخواهيد باهاش موافق هم بودم. چون وقتي مي خواستم از خانه بيايم بيرون توي آينه را كه نگاه كرده بودم فكر كرده بودم چه خوب شده‌ام. پسر گفت مي‌شه يه دقه وايسين؟ طبق عادت عكس‌العملي نشان ندادم. دوباره حرفش را تكرار كرد. نمي‌دانم چرا وايستادم. آه بي‌شك به‌خاطر صداقتي بود كه در صدايش موج مي‌زد؟ نه بابا. آخر بامزه گفته بود. يك حالتي دادم به صورتم كه اِ با من بودي؟ و برگشتم به سمتش.
حالا اميدوارم طرف وبلاگ‌خوان از آب در نيايد و شانس ما بيايد اين‌جا را بخواند و ما ضايع شويم. البته آن‌طور كه صاحب اين وبلاگ به من گفته، اينجا چندان هم معروف نيست و خلاصه كه توكل به خدا.
پسر آن‌طور كه مي‌گفت سه سال از من كوچك‌تر بود و وقتي داشتم باهاش حرف مي‌زدم قشنگ حس والدين‌طوري بهم دست داده‌بود. پسر خوش‌هيكل و خوش‌قيافه‌اي بود، ولي از نظر من فرقي با يك پسر زشت و بدهيكل نداشت. منظورم اين نيست كه خيلي آدم معنوي هستم و اي برادر سيرت زيبا بيار. منظورم اين است كه من وقتي سيب مي‌خواهم و سيب نيست، برايم فرقي نمي‌كند پرتقال‌خوني بهم بدهند يا پرتقال هسته‌دار گندالو؛ من سيب مي‌خواهم. دلم نيامد توي ذوقش بزنم. شايد هم براي جبران يك كم از همه‌ي آن وقت‌هايي كه دلم مي‌خواست يك نفر به من شماره بدهد ، بود. شماره‌ش را گرفتم و شماره‌م را دادم و رفتيم پي كارمان. شايد هم در آن لحظه فكر كرده‌بودم كه ايول يك هيجاني،‌ تغييري، آدم جديدي، چيزي. بعدش كه رفتم داشتم فكر مي‌كردم قواعد بازي چطوري بود؟ بايد دختر كلاس بگذارد و زنگ نزند؟ بايد يك نخي بدهد؟ بايد خودش را چس كند؟ ول كن بابا اين مسخره‌بازي‌ها را. ديگر حوصله‌اش را ندارم. آشنايي‌هاي اين مدلي، به من نمي‌آيد. ديگر اصلاً بهش فكر هم نكردم. داشتم اين را مي‌نوشتم، پسر بهم مسج زد. اسمم را هم توي مسج نوشته بود : سلام فلاني، خوبي؟ لابد كه ببيند راست گفته‌ام يا نه، يا اگر اسم الكي هم گفته‌ام يادم بيايد كه به كي چي گفته‌ام. پنجاه تا مسج زد با محتويات مختلف از به نام‌ خدا هستم گرفته تا به اميد ديدار و غيره، كه براي من در يك خط قابل ترجمه بود : من پسر خوبيم حاضري با من سكس داشته باشي؟ آدرس فيس‌بوكش را داد. فكر كن كه من نروم فضولي! يك عالمه عكس گذاشته فقط از خود خودشيفته‌اش. قد بلند، تاپ‌لس، فيگورهاي بروسلي‌طوري، هيكل ميكل ميزون، بازو و سيكس پك رديف. هوم كه اين‌طور.
نع. اين شماره‌ها را آن‌وقت كه بايد مي‌گرفتم نگرفتم و تمام شد رفت. قضيه منقضي شده. (چه جمله‌اي! بگذاريد آن شده را هم بردارم و بگويم : هذه القضيةٌ منقضيتاٌ) حالا هر چي.
قطعاً اين نيست چيزي كه من مي‌خواهم. جنوني كه بخواهد به دل رواني من بچربد، خيلي كله‌خرتر از اين‌ چيزها بايد باشد پسر جون. ديگر حوصله‌ي بازي ندارم. من تا اطلاع ثانوي موچم.

۱۳۹۰ شهریور ۷, دوشنبه


آدمي هستم كنترل+زِد محور. يعني زندگيم بر محور آندو مي‌چرخد. آفرين به من با اين استعارات بامزه‌ام. هار هار هار. مي‌گويم كه در زندگاني تا جايي كه ممكن باشد خودم را درگير فرآيند‌هاي برگشت‌ناپذير نمي‌كنم. حالا يك‌وقتي هم ممكن است من خودم را با كله بيندازم توي چاه، ولي قبلش چك مي‌كنم كه طنابي چيزي توي چاه آويزان باشد. الان بديهي است كه راجع به چيزهايي كه ذاتاً آندوپذير نيستند حرف نمي‌زنم مثل مرگ و زندگي و بيرون آمدن خميردندان از تيوب و استفراغ روي صندلي ماشين. چيزهاي انتخابي را مي‌گويم. فكر مي‌كنيد من مي‌روم يك جاييم را تتو كنم؟ خير. چرا؟ چون خوشم نمي‌آيد. البته براي اينكه اين مثال در اين پست قابل استفاده باشد بايد يك كم تغييرش بدهم. پس دوباره مي‌پرسم : چرا؟ چون آمديم و پس‌فردا ديگر دلم نمي‌خواست آن‌جايم تتو داشته باشد. چه كسي پاسخگوست؟ من ديده‌ام كه مي‌روند تتو را مثلاً پاك مي‌كنند ولي وضعيت گه‌مالي به وجود مي‌آيد.
من مي‌گويم انسان  بايد براي خودش در هر جايي كه ممكن است آندو قائل باشد. آندو خيلي خوب است و با ما دوست است. درست است كه كنترل+زد هميشه هم جواب ايده‌آل را نمي‌دهد ولي خوب است كه فكر كني كه اجازه و فرصت اشتباه احتمالي را داري، راه برگشت هم داري. زندگي راحت‌تر مي‌شود. مثلاً اين قضيه بليط يك‌سره كه ديروز پريروز بحثش در گودر داغ شده بود، آنقدرها هم كه مي‌گويند به نظر من تراژيك نمي‌آيد. بليط يك‌سره است، لولو خرخره كه نيست. بله مي‌دانم خيلي سخت است، ولي بليط يك‌سره به خودي خود باعث نمي‌شود آندو از كار بيفتد. شما ممكن است يك خيابان يك‌طرفه را اشتباه بروي مي‌تواني از پاييني دور بزني برگردي. مگر اينكه يك‌هو زلزله‌اي چيزي بشود و خيابان پاييني كن فيكون بشود، كه آن هم دست شما نيست و اينكه درباره‌اش نگران باشيد به هيچ دردي نمي‌خورد.
بعد من يك‌طوري هستم كه به ازدواج كه فكر مي‌كنم دچار حمله‌ي پنيك مي‌شوم. (فكر مي‌كنم كه پنيك معادل فارسي خوبي ندارد. اشتباه مي‌كنم؟) من هنوز نتوانسته‌ام براي خودم هضم كنم كه چطور مي‌شود آدم تعهد بدهد كه همه‌ش با همين يك نفر زندگي كند. من از كجا بدانم خب. حتي به زبان گفتنش هم به نظر من مسخره‌ است. چرا بايد چيزي را كه ازش مطمئن نيستم با اين قطعيت بگويم و امضا كنم؟ نمي‌شد مثلاً موقع ازدواج بگوييم عزيزم من از اين لحظه تا اطلاع ثانوي با تو هستم؟ بعد آن‌جوري توقع آدم‌ها هم اينقدر از هم بالا نمي‌رفت. حالا چه ربطي داشت اين وسط؟ هيچي مي‌گويم يعني خدا را شكر كه آندوي ازدواج هم اختراع شده. درست است كه آندوي گهي است ولي از هيچي كه بهتر است. بعدش هم من همي گويم و گفته‌ام بارها (يادم نيست اين شعره چي بود فقط يادمه تو كتاب فارسي خونده بوديم) كه چرا فكر مي‌كنم آدم نبايد بچه‌دار بشود. حالا تمام آن دلايل يك طرف،‌ تو يك طرف عزيزم، عزيزم. يعني همين‌كه گزينه‌ي آندو تحت هيچ شرايطي براي اين قضيه تعريف‌شده نيست، كافي است كه من اصلاً فكرش را هم نكنم. دروغ گفتم فكرش را مي‌كنم. ولي فكرش كه من مي‌كنم اين است كه اپسيلوني احتمال ندارد من يك وقتي بزايم. مخاطب اين قسمت بيشتر مامانم است اگر هنوز اينجا را مي‌خواند. ايشان چپ مي‌روند راست مي‌روند از من درخواست بچه مي‌كنند. انگار آهنگ‌هاي درخواستي است.

۱۳۹۰ شهریور ۳, پنجشنبه

?Who actually chooses to fall

.There must be a reason why it's called To Fall in love

۱۳۹۰ شهریور ۱, سه‌شنبه

خوب كه فكر مي‌كنم مي‌بينم احتمالاً نطفه‌ي دختر چهارده‌ساله‌ي درونم اون شب آخر قبل از رفتن تو ماشينش، وقتي همه‌چي آرومه كه رسيد صداشو تا ته بلند كرد و ديگه حرف نزد، و قيافه‌ش خيلي آروم و خيلي حواسم بهت هست بود، بسته شد.

تابستون كوتاهه :(‏

آخرين بازمانده‌هاي تابستون با پرواز هفت صبح ديروز برگشتند. رسماً برام پاييز شده. كاري هم به تقويم ندارم. يعني هم‌اكنون دارم نواي ملكوتي همشاگردي سلام را با گوش جان مي‌شنوم.‏
راستي يه چيزي! من اصن نمي‌دونم بقيه چطوري مي‌تونن دوست‌دختر/پسر خارجي داشته باشن و خوشحال هم باشن. بزرگترين دليل اينكه من نمي‌تونم با دوست‌پسر خارجي كنار بيام اينه كه نمي‌فهمه. نمي‌فهمه ديگه چي كار كنه دست خودش كه نيست.‏ فكر مي‌كنيد الان من اگه يه دوس‌پسر خارجي داشتم مي‌خواستم باهاش درددل كنم چي مي‌شد؟ مي‌گفتم ببين يه آهنگي بود مي‌گفت
hello classmate!
hello classmate!
 !بعد ما همه كهير مي‌زديم. لابد انتظار هم دارم بياد بغلم كنه بگه ايتس اوكي ايتس اوكي؟
yeah right! :|

۱۳۹۰ مرداد ۳۱, دوشنبه

A.T.P.

همانا تلفن‌زنندگان از قهرمانانند. كي گفته؟ من. من كه به يك مرضي مبتلا هستم كه خودم اسمش را گذاشته بودم فونوفوبيا. فارسي‌ش مي‌شود اينكه جانم درمي‌رود يك تلفن بزنم. البته من فكر مي‌كردم كه به به چه اسم شيكان پيكاني براي خودم درست كردم كه مرضم خيلي هم ضايع به نظر نرسد. ولي الان كمي گوگل‌كردم و ديدم كه درواقع ريده‌ام با اين خلاقيت‌ به خرج دادنم. چون اين اسم خيلي وقت است اختراع شده و معني‌اش هم يك چيز ديگر ا‌ست، و تازه مرض من خودش اسمي داشته كه شيك هم هست و لازم نبوده اينقدر به خودم فشار بياورم. البته آن‌طور كه تحقيقات نشان مي‌دهد اين فوبيا انواع مختلف داردكه مال من از نوع استرنج است. اين استرنج را ديگر خداييش از خودم درآوردم. يعني جانم در ميايد با يك غريبه تلفني حرف بزنم. حالا من در نظر دارم يك نامه به دانشمندان مربوطه بنويسم و ازشان بخواهم كه لااقل يك قسمت از اين مرض را به نام من بزنند. مثلاً بگويند طرف دُن تيمز گرفته. (تو مايه‌هاي بارونس شر ِيدِر) خب اين اسم عاميانه‌ش باشد كه مردم بتوانند ارتباط برقرار كنند. اسم علمي‌اش هم باشد آلينوس تلوفونوفوبيا. آلينوس لاتين همان استرنج است. باكلاس‌تر است. الان رفتم گشتم پيداش كردم. تازه اگر بعد از چند سال پيشرفت هم بكنم خوب است. مثلاً يك قرن ديگر بگويند طرف دن تيمز حاد گرفت مرد. در روايات آمده كه گاهي هم پا‌شده‌ام رفته‌ام مؤسسه‌اي شركتي جايي سؤالم را حضوري پرسيده‌ام، ولي زير بار خفت تلفن‌زدن نرفته‌ام. البته من در مورد تلفن به دوستان و نزديكان به عارضه‌ي گشادي ساده مبتلا هستم كه از اين بحث خارج است، و به موقعش هم خودش خشك مي‌شود مي‌افتد.

وقتي شما اين مرض را داريد، مجبوريد خيلي دقيق و دورانديش باشيد. مثلاً وقتي مهماني كسي خانه‌تان است مي‌خواهد آژانس بگيرد و برود، بايد نه خيلي زود و نه خيلي دير خودتان را يك‌جوري گم و گور كنيد كه بهتان نگويند فلاني جون يه زنگ مي‌زني ماشين بياد؟ ولي به هرحال گاهي در زمان‌سنجي خطا مي‌كنيد و در نتيجه مجبور مي‌شويد زنگ بزنيد. حالا فكر كنيد ساعت دو نصفه‌شب باشد. تازه بدترش اين است كه ازتان بخواهند حرف‌هاي اضافه هم بزنيد، مثلاً بپرسيد كرايه تا فلان‌جا چقدر مي‌شود و ماشينشان چه رنگي است و اينها. ولي واي به وقتي كه آژانسه را بگيريد، و بعد به هر دليلي بخواهند كنسل‌ش كنند. و قطعاً هم چون شما اولش زنگ‌زده‌ايد انگار كه سندي چيزي به نام‌تان خورده باشد، بايد خودتان هم زنگ بزنيد كنسل كنيد. حالا يارو مي‌خواهد غر بزند يا هر چي، بله، به شما مي‌زند. راه هم ندارد كه بگوييد نمي‌خوام زنگ بزنم. مردم چه مي‌گويند؟ دختر خرس گنده يه تلفن هم نمي‌تونه بزنه. من همسن اين بودم سه تا خونه رو مي‌گردوندم و غيره.

اين نمي‌خوام زنگ بزنم، با لحن خاصي و بر وزن نمي‌خوام بگم گفته مي‌شود. مي‌خواهيد خاطره‌ش را تعريف كنم؟ لطفاً بخواهيد. متشكرم. چند وقت پيش من و دوستم اول خيابان آزادي وايستاده‌بوديم كه تاكسي بگيريم و برويم فردوسي. يك راننده‌اي هم آن‌ورتر وايستاده بود و يك‌بند مي‌گفت امامسّن بيا امامسّن. من داشتم فكر مي‌كردم كه سوار ماشينش نشويم چون خطي است و لابد كرايه‌ي امامسّن را از ما مي‌گيرد و زور دارد. همان موقع رانندهه آمد به ما گفت كه مسيرتون كجاس؟ من هنگ كردم. چون اگر راستش را مي‌گفتم مي‌گفت بياين با من مسيرم مي‌خوره بعد من بايد چانه مي‌زدم كه آقا پولش اين‌طور و آن‌طور يا هم اينكه تو رودربايستي باهاش مي‌رفتيم. هيچ‌چيز ديگري به ذهنم نرسيد جز اينكه بگويم نمي‌خوام بگم. آقاهه هم تعجب كرد و هم بهش برخورد. فكر كرد من فكر مي‌كنم او يك مزاحم خياباني است و در حالي‌كه من به فكر اقتصاد خانواده‌ بودم. گفت خانوم تاكسيه ها مي‌گم مسيرتون كجاس. اين‌دفعه گفتم هيچي همين‌طوري اينجا وايستاديم. آقاهه رفت. بماند كه من بعدش چقدر عذاب‌وجدان گرفتم، كه بيچاره گناه داشت و توي آن هوا (يادم نيست خيلي سرد بود يا خيلي گرم و خيلي هم كثيف در هر صورت) جان مي‌كند كه مسافر پيدا كند بعد من اين‌طوري كردم.

حالا خدا پدر موبايل را بيامرزد كه مادرموبايل را باردار كرد. آن وقت‌ها كه مي‌خواستم زنگ بزنم خانه‌ي دوستم هم جانم در مي‌آمد كه واي اگر يك نفر ديگر گوشي را بردارد و من مجبور بشوم باهاش حرف بزنم چطور مي‌شود و چطور نمي‌شود. زنگ‌زدن به رستوران براي غذا، تماس با شركت كوفتي آي اس پي مثلاً، تماس براي پيداكردن كار، تماس با دكتر، يك مليون تماس با دانشگاه خاك‌بر‌سر كه چندرغاز پولم را بالا نكشند، ديگر از كنسرت آقامون ابي كه بالاتر نداريم، حتي تماس براي اون هم؛ تماس با كوفت، زنگ به زهرمار، تازه همه‌ي اينها ده‌برابر سخت‌تر مي‌شود وقتي كسي كنارم نشسته باشد. شيوه‌ي كلي كار به اين ترتيب است كه من هرچي مي‌خواهم بپرسم را مي‌نويسم، بعد بر اساس جواب‌هايي كه ممكن است از طرف بگيرم يك يا چند فلوچارت مي‌كشم. بعد كاغذ را مي‌گذارم جلوي چشمم و بعد از اينكه ده دور دور اتاق چرخيدم و هزارجور يوگا و مديتيشن و نفس عميق و اين‌جور‌كارها را كردم، شماره را مي‌گيرم. اگر اشغال باشد هم جانم در مي‌آيد چون بايد مراحل را از اول طي كنم. بعد تازه آخرش هم هميشه مي‌بينم كه يك چيزي را يادم رفته بپرسم. خلاصه اينكه يكي از اهداف من در زندگي اين است كه وقتي پولدار شدم يك منشي تمام‌وقت قهرمان استخدام كنم.

۱۳۹۰ مرداد ۲۸, جمعه

بذا تو دنده هل بده

این وبلاگ بیش از حد داره خاک می خوره و از اونجا که من دلم نمی خواد شخص خاک بر وبلاگی باشم، نوشتن تو اینجا رو با یک الی چند تا از دوستان نزدیک شریک شدم؛ باشد که پرچم بالا بماند.‏

۱۳۹۰ مرداد ۱۴, جمعه

گچ پامو باز كردم.
پائه تبديل شده بود به پروانه.‏
مي‌خواست پر بگيره ز غصه آزاد بشه.‏
ولي ديد چه كنه كه بسته جايش.‏
بله واقعيت اينه كه قدرتي خدا يه جاي ايشون بسته شده بود به من.‏
گفتم ببين منو با خودت ببر.‏
گفت خيلي سنگيني.‏
گفتم توكل كن. تو مي‌توني. پرواز را به خاطر بياور.‏
به خاطر آورد.‏
من سر و ته شده بودم.‏ البته نه نسبت به هوا، بلكه نسبت به زمين.‏
مي‌دونيد كه تمام انسان‌ها در شرايط عادي نسبت به هوا غير سر و ته هستن و مشكل اون‌طوري براشون پيش نمياد.‏
اون‌طوري يعني طوري كه من هرچي تو تهم بود افتاده بود تو سرم.‏
مثلاً قلبم تو دهنم بود، دل و زبونم تقريباً يكي شده بود و مجبور هم بودم از روي معده حرف بزنم.‏
وضعيت غريبي بود.‏
يه هو پروانه‌هه از اون بالا چشمش افتاد به رفيقاش كه چسبيده‌بودن به دمب اين قايق مايقا و آب‌بازي مي‌كردن.‏
پريد وسط دريا و منم كه بسته بود جايم به دنبالش طبعاً.‏
هيچي ديگه حالا مي‌خواستم بگم كه
جاي شما خالي
خوش مي‌گذره دور هميم.‏
بالاخره هم خوابيدم روي آب!‏