۱۳۸۷ مهر ۱۹, جمعه

جمعه ! تو چرا جمعگی از سر و رویت می بارد همیشه ؟

بی زحمت یک نفر پیدا شود که بیاید به من بگوید که
وقتی
خیلی جدی عینکم را می زنم و می نشینم پای کامپیوترم
و نه وبلاگ های نخوانده تلنبار شده را می خوانم و نه چت می کنم و نه فیلم می بینم و نه بازی می کنم و نه هیچ کار جذاب دیگری که بشود با کامپیوتر کرد
بلکه یک بند مقاله می خوانم و تند تند توی دفترم چیزهایی یادداشت می کنم و همه اش فکرهای جدی و علمی می کنم
و موهایم به هم ریخته می شود بس که دست می برم لایشان
و ستون فقراتم درد می گیرد بس که تکان نمی خورم
و هر از گاهی اخمم را به زور قورت می دهم
و بعضی وقتها هم گردنم را سفت به همه طرف می چرخانم
و دستهایم را به هم قفل می کنم و تا جایی که جا داشته باشد می کشمشان بالای سرم و همانطوری چند ثانیه ای به سقف خیره می شوم
و گاهی هم به درخت های بیرون پنجره زل می زنم و به رنگ متوسط الحال و خاک گرفته ی نه سبز و نه نارنجی برگ های چنار ها که خودش می تواند غم زا باشد در مواقعی مثل الان که پتانسیل غم در هوایم موج می زند
و برای زنگ تفریحم صفحاتی را که نوشته ام می شمارم و آنهایی را که هنوز نخوانده ام
و گاهی هم برمی گردم به دستم که روی موس مانده نگاه می کنم و به رگهای برجسته اش که همیشه خیلی ازشان خوشم می آمده و به لانگ ترین انگشتم ، و فکر می کنم یعنی الان به نظر کسی موس ام سکسی شده ؟ ( روی موج های مکزیکو هم هست لابد !؟ )

خیلی خواستنی می شوم .
هم اکنون نیازمند حرفهای نرمتان هستیم !

۱۳۸۷ مهر ۱۷, چهارشنبه

...که یادمان نرود چطور می خندند و یادمان برود چطور نمی خندند

پسرک سه – چهار ساله با استیل خرانه بچه گانه اش ایستاده و می خواهد برای اولین بار-لابد - توپ گلف را بزند . توپ را روی یک پایه گذاشته اند که بالاتر بیاید . ارتفاع توپ تقریباً تا بازوی پسرک است . مادرش که دارد ازش فیلم می گیرد می گوید :
.Keep your eyes on the ball
پسرک سرش را می برد جلو و چشم هایش را می گذارد روی توپ و در همان حال هم هی چوب اش را تکان می دهد که توپ را بزند . خیلی خنگانه بود ! آخرش هم زد زیر پایه هه و خودش هم داشت کله پا می شد .

خانم ها ، آقایان :
اگر شما هم مثل من نیاز مبرمی به خنده دارید ، و یا اگر نیازتان مبرم نیست ولی دارید ، یا اگر کلاً با خندیدن مشکلی ندارید ، یا حتی اگر برایتان فرقی هم نمی کند ولی روزی یک ساعت وقت هدر رفته دارید که فکر می کنید چه کار کنید که هدر نرود ، روزی یک ساعتAFV * را ببینید و رستگار شوید و گور بابای دنیا و ملحقاتش شوید ! اگر هم already می بینید که هیچی ! نمی خواست اصلاً این پست را بخوانید .


*America's Funniest HomeVideos

۱۳۸۷ مهر ۱۲, جمعه

!Anti-marriage nagging

لااقل گی هم نشدیم تو این مملکت خراب شده با پارتنرمون move in کنیم بدون دردسر و باقی قضایای مربوطه!!!
پ.ن. وحتی با هم بریم استخر!!!

۱۳۸۷ مهر ۹, سه‌شنبه

یک پست نسبتاً طولانی درباب بستن در !

امروز ظهر قرار بود به صرف ناهار و کیک و کادو دِهون و اینها برویم خانه خاله ام ، به مناسبت تولد آقایان برادر و پسر خاله . مامانم زودتر رفت و قرار شد من یکی دو ساعت بعدش بروم دنبال آقای برادر دم مدرسه شان و با هم برویم خانه خاله ام . نیم ساعت بعد ، مامان زنگ زد که آقای برادر خودش رفته خانه خاله و من هم زودتر بروم که دیر می شود و همه منتظر من اند . من هم جلدی پریدم توی حمام و دوش گرفتم و با عجله آمدم توی اتاقم که لباس بپوشم و از آنجا که به شدت مأخوذ به حیا هستم (!) حتی وقتی هم که در خانه تنها باشم ، موقع لباس عوض کردن یا کلاً از نو پوشیدن ، طبق عادت در اتاقم را می بندم . لباس پوشیدم و آمدم بروم بیرون که دیدم ای داد و بیداد ، از بس هول بودم کاری را که نباید می کردم که همانا بستن در اتاق بوده ، کرده ام . چون چند روزی می شود که دستگیره در اتاق من خراب شده و در از داخل باز نمی شود و این چند روزه هم من هی تنبلی کرده ام و درست اش نکرده ام و برای این هم که یادم نرود در را نباید ببندم ، یکی دو روز یک روتختی تا شده گوشه چار چوب در گذاشته بودم و بعدش حوصله ام از آن سر رفت و یک جعبه خالی هارد دیسک را گذاشتم آنجا و بعد هم فکر کردم که یادم که نمی رود بابا ! و جعبه را برداشتم و این شد که حالا مانده بودم چه کار کنم . چون در به هیچ عنوان و با هیچ وسیله ای از تو باز نمی شد و تنها راهش فقط شکستن در بود که آن هم شک دارم که زورم می رسید ! از خانه خاله هم هی زنگ می زدند که پس کجایی و چرا نمی آیی . من بعد از مقداری تقلا برای باز کردن در، محض تعریف یک خاطره بامزه که البته هنوز خیلی هم خاطره نشده بود ، با دوست عزیز تماس گرفتم و برایش تعریف کردم که چه شده و ایشان هم آبی را که دستشان بود گذاشتند زمین و راهی خانه ما شدند و هر چه که من اصرار کردم که نیایند و خودم یک کاری اش می کنم و فوقش اهل بیت می آیند و در را باز می کنند ، مؤثر واقع نشد . در این فاصله که دوست عزیز در راه بود ، من داشتم فکر می کردم که اگر اهل بیت رفته بودند مسافرت و ایضاً دوست عزیز و همه کسانی که می شناسم آن هم یک هو با هم ، اگر کلیدم توی اتاقم نبود ( بالاخره کلید است دیگر ممکن است یک بار هم یک جای دیگر خانه باشد از قضا ) ، اگر در شرایط اورژانسی فراخوانی طبیعت بودم ، اگر الان می خواستم بروم سر جلسه کنکور ، اگر من توی این شهر غریب بودم و کسی نبود بیاید در را باز کند و تلفن هم در اتاق نبود که زنگ بزنم به 911 نوعی و اگر تخیلتان را به کار بیندازید باور کنید شرایط بدتری هم قابل تصور است ( خودمانیم سوژه داستان کوتاه است ها! ) ، من اینقدر ریلکس نمی نشستم توی اتاقم و به خریت خودم بخندم . و آنجا بود که تشکر صمیمانه از جناب مورفی به عمل آوردم که لااقل این یک بار ما را بی خیال شده است ! خلاصه . . . دوست عزیز آمد زیر پنجره اتاق من ( که ارتفاعش زیاد است و نمی توانستم از پنجره بروم بیرون ) و من هم آمدم خرمن گیسوانم را برایش بیندازم که بگیرد و بیاید بالا ، ولی چون موهایم زیاد بلند نیست ، کلید های خانه را گذاشتم توی کیسه پلاستیک و . . . از آن ور بگویم از گربه های محلمان که قدرت خدا تعدادشان هم بسی زیاد است . بعد اینها از بس که همه از پنجره ها برایشان غذا ریخته اند ، شرطی شده اند . یعنی به محض اینکه شما بروید دم پنجره ، نمی دانم لامصب ها از کجا می فهمند که یک هو همه هجوم می آورند زیر پنجره تان . حالا من هم که رفتم کلید ها را بیندازم ، دوستان میو میو کنان تشریف آوردند و جملگی زل زدند به دست من که ببینند غنیمت را کجا پرت می کنم . خوشبختانه دوست عزیز کیسه را در هوا گرفت وگرنه لابد باید کلید ها را از شکم گربه ها در می آورد . نمی دانم این گربه ها چرا اینقدر پررو بودند که نمی ترسیدند و بروند پی کارشان و هی بالا و پایین می پریدند که کیسه را بگیرند و کم مانده بود از گردن دوست عزیز آویزان شوند .
و بالاخره دوست عزیز آمد و مرا آزاد کرد و ما در اینجا نتیجه می گیریم که اولاً دوست عزیز خیلی دوست خوب و رهایی بخشی است و ثانیاً ما انسان ها نباید هیچ گاه کار امروز را به فردا بیفکنیم و دستگیره در اتاقمان که خراب شده است را در اسرع وقت درست نکنیم و نیز اشکال ندارد اگر وقتی از حمام می آییم بیرون و لباس تنمان نیست و کسی هم خانه مان نیست ، در اتاقمان را نبندیم ، چون چندلر همسایه ما نیست .


بی ربط : می گویند وزیر آموزش و پرورش گفته اگر چهارشنبه عید فطر باشد ، پنجشنبه هم مدارس تعطیل اند . خوب مردک ! اگر چهارشنبه فطر نباشد ، پنجشنبه هست . یعنی در هر حال پنجشنبه مدارس تعطیل اند . چرا بیخود سفسطه می کنی ؟!! D:

۱۳۸۷ مهر ۸, دوشنبه

میمونی دیگر برای شوت کردن ، یا من هم ربع قرنی شدم !

من فکر می کنم وقتی به کسی می گوییم تولدت مبارک ، یعنی خوشحالیم که او یک روزی به دنیا آمده ، و اینکه یک نفر این خوشحالی اش را بهت یاد آوری کند خیلی لذت بخش است . چند سالی می شود که دیگر روز تولدم را دوست ندارم و ذوقش را نمی کنم و اصولاً به دنیا آمدنم را جشن نمی گیرم . این روز برایم غم ملایم خاصی توی خودش دارد . اصلاً یک جوری است با آن پاییز نورسیده اش . ولی چیزی که باعث می شود زهر ماری اش گرفته شود این است که می بینم آدمها به یادم هستند و تولدم را تبریک می گویند . کسانی که خیلی دوستشان دارم و یا کسانی که فکرش را هم نمی کردم تولدم یادشان باشد . کسانی که تولدم را یک سایت اینترنتی یادشان می آورد و می آیند توی یاهو مسنجر برایم پیام تبریک می گذارند . کسانی که ممکن است سالی بیشتر از دو سه بار نبینمشان یا باهاشان حرف نزنم . ولی روز تولد همدیگر را فراموش نمی کنیم . حتی شده فقط با یک اس ام اس یاد هم می آوریم که یاد هم هستیم . گرچه این تبریک های اس ام اسی خیلی گرم و دوستانه و صمیمی نیستند ( این هم از صدقه سر قرن بیست و یکم است . شاید دو روز دیگر همین هم نباشد ! ) ولی من دوستشان دارم . من قانعم ! من خوشحال می شوم وقتی یکی ساعت دوازده شب که می دانم یا توی فرودگاه دوره بوده یا داشته می رفته آنجا و حالش هم خراب بوده ، به من اس ام اس می زند که" تولدت مبارک . اول !" و توی موبایلم می خندد . من ذوق می کنم که توی آن شرایط یادش بوده . [ یادم می آید 7/7/77 ، بچه ها زنگ تفریح ، توی مدرسه برای من یک تولد حسابی گرفتند ، آنقدر خوب بود که من شدیداً احساساتی شدم و تقریباً زدم زیر گریه و همانکه دیشب رفته بود فرودگاه توی گوشم گفت که تو لیاقتش را داری و من مشعوف شدم و این حرفش هنوز به یادم مانده ! لالا بابت آن هم مرسی ، بعد از ده سال!!!! ] من خوشحال می شوم وقتی دوستم که نیم ساعت است دارد تلفنی با من حرف می زند در حالی که زل زده به ساعتش ، ساعت دوازده یک هو داد می زند تولدت مبارک . من خوشحال می شوم وقتی کسی که فکر می کردم به یادم نیست بهم می گوید تولدت مبارک . وقتی مادرم با چنان عشقی می گوید تولدت مبارک و هزار بار می بوسدم ، خوشحال می شوم که اینقدر از به دنیا آوردن من خوشحال است . من غصه نمی خورم که چرا هیچ وقت تمام آنهایی که من تولدشان یادم است و بهشان تبریک می گویم ، تولد من یادشان نیست . چون من منم و آنها هم آنها . و من مغزم ساخته شده برای حفظ کردن تاریخ تولد تمام آدم های مهم و غیر مهم زندگی ام . و من ساخته شدم برای دوست داشتن همه شان و دلتنگی برای همه شان . و من از همه آنها که امروز تلخی روز تولدم را شیرین کردند - مخصوصاً آنهایی که اصلاً فکرش را هم نمی کردم و بهم زنگ زدند و آنهایی که کادوهای بی نهایت عالیِ هیجان انگیز بهم دادند – ممنونم ، خیلی زیاد .

پ.ن. aZ من از همین تریبون آن پرت و پلایی را که یک وقتی در مورد روز تولدم ومخلفاتش به تو گفته بودم پس می گیرم . احتمالاً آن موقع حال عادی نداشته ام !!!

۱۳۸۷ مهر ۵, جمعه

طعم خوش قهوه!

الان نه ؛ ولی یک روز که آردم را بیخته بودم و الکم را آویخته بودم ، می آیم از ساییدگی و انزجار درسی که در طول این حداقل نوزده سالی از زندگی ام که مجبور بودم درس بخوانم ، بر نگارنده - لاله من حس می کنم با نوشتن این کلمه یک جوجه تیغی بالغ قورت می دهم هنوز هیچی نشده - مستولی شده است ، می نویسم و با هم به این روزهای من که با غول مرحله آخر (؟) می جنگم ، می خندیم . لابد آن موقع دیگر پاییز اینقدر توی دل من رخت نمی شوید . و لابد آن موقع دیگر من از قهوه بدم نمی آید چون مزه شب امتحان و تحویل پروژه و از این جور چیزهای عذاب آور می داده است . شاید هم خودم یک قهوه دبش درست کنم که بدون عجله با هم بخوریم و حالش را ببریم . بعد برایتان تعریف کنم از این روزها و با دل گشاد لبخند های گنده بزنم بهتان .
حالا می بینید که راست می گویم .

۱۳۸۷ مهر ۱, دوشنبه

بابا این دکمه Fast Forward 4.00X لامصب زندگی من کجاست پس؟

۱۳۸۷ شهریور ۲۹, جمعه

یک نامه ی سرگشاده ی نسبتاً معمولی

من الان که اینها را می نویسم یک عدد خل هستم که حداقل صد و هفت بار توی خودش پیچیده و دست آخر به کیبرد پناهنده شده است .
عصر ارتباطات یک موجود بسیار لعنتی است . نمی گذارد آدم با خیال راحت کله اش را بکند توی برف یا هر جای دیگری که دلش خواست . وقتی سپر مدافع درست و درمانی نداری ، وقتی زیر پایت زیاد محکم نیست ، از یک سایت social communication در پیت هم می خوری . خبر عروسی تویی که به هزار زور و زحمت ته دلم قایم ات کرده بودم و رویت هم کلی خرت و پرت ریخته بودم ، باید از اینجا و آنجا صاف بیاید و عین صاعقه بخورد توی کله خراب من و کن فیکونم کند . آخر این انصاف است نصفه شبی اینقدر بیچاره ام کنی ؟ و من توی خودم مچاله شوم و بیایم اینجا توی همین عصر ارتباطات وامانده برایت نامه بنویسم ؟ هان ؟داشتم از بی خبری ات لذتم را می بردم . لذتی از نوع خودم . راستش انتظار چنین چیزی را در واقع بین ترین بخش های وجودم می کشیدم ، ولی نه به این زودی . راستش را بخواهی آرزو می کردم روزگار بازی جالبی راه بیندازد برایم . طوری بشود که اینطور نباشد . نه خیال کنی می گویم فیلم هندی بشود و ما دوباره خوش و خرم به هم برسیم و لیو هپی لی اور افتر بکنیم . دوست داشتم طوری باشد که از شنیدن خبر عروسی ات خوشحال بشوم نه شوکه . نه devastated . تروخدا کسی نرود بالای منبر ، مخصوصا خودت ، و شروع کند به تکرار مکررات هزار بار گفته شده . به عمرم هیچ اینطور بی تاب نشده بودم . توی هیچ کدام از آن روزها که تک تک اش یادم هست . آخر تو ، پسرک ناخلف من ، که رد دست هایت هنوز روی بدن من هست ، چطور می شود که داماد دیگری بشوی ؟ فکر می کنم این بار دیگر نشود که باور نکنم . این چندمین closure است ؟ دیگر حسابش دستم نیست . تو کش می آیی . بدجور . تو جنست از چیست مگر ؟ یادم نیست چند سال است که با خودم قرار می گذارم روز تولدم دوباره متولد شوم و دیگر تویی نباشد . ولی هر سال انگار تو باز هم با من زاده می شوی . پس چیزی را حواله نمی دهم به ده روز دیگر . می دانی دوست داشتن تو در من ته نشین شده . حتی سنگینی اش را هم حس می کنم . شاید بتوانیم با هم به یک همزیستی مسالمت آمیز برسیم ، نمی دانم . شاید . روزی . اگر این را هم تاب بیاورم ، لابد می رسیم . شاید هم یک روز آفتابی معمولی نه چندان دور ، ته مانده هایت هم دیگر تویم نماند .
می دانی ، من پوستم خیلی کلفت تر شده است . بنا بر اصل پایداری ماده و انرژی لابد یک جای دیگرم نازک شده است . دلم ؟ مغزم ؟
پ.ن. شادوماد ، فقط یادت باشد ، خواستی بروی آن ورها ، بی خداحافظی برو . طاقتش را ندارم .

۱۳۸۷ شهریور ۲۸, پنجشنبه

فارسی سازی زیر واژه ای!

الان داشتم تو وبلاگستان فارسی موج سواری می کردم ( درسته دیگه ؟ به جای surfing باید اینو بگیم؟)، دیدم پایین یک وبلاگ نوشته " با نیروی ورد پرس " و توی ستون کناری آن یکی نوشته " با قدرت پرشین بلاگ " . ( همان powered by فلان )
:))))))
اینها هم لابد از مزاح های فرهنگستان ادب پارسی است دیگر؟ آدم یاد قدرت خدا و نیروی صد اسب بخار و اینها می افتد.
خوب بگو مثلا با پشتیبانی وردپرس!!
پ.ن. حالا خوبه نگفته با نیروی کلمه فشار !

۱۳۸۷ شهریور ۲۷, چهارشنبه

...Love shouldn't be so melancholy

تو نمی دانی که من با چه عشقی زنانگی ام را به کار انداختم و صبح یکی دو ساعت زودتر از زود همیشگی بیدار شدم و برای دوتاییمان ناهار درست کردم و آوردم دانشگاه و تو سر ظهر غیبت زد و بعد هم که برگشتی ، ناهارت را با رفقا خورده بودی و شانه بالا انداختی که چه فرقی می کند حالا . من عشق زنانه ام را لای نان و برنج پیچیدم و پرتش کردم لای آشغال ها ؛ که گم و گور شد و دیگر توی هیچ غذایی نریختم و غذا هایم دو نفره نشد ، که واقعاً هم فرقی نکند که با هم بخوریم یا نه ، که تو بخوری یا نه ، که غذاهایم دیگر مزه ی خاصی ندهند .
تو نمی دانی که از آن به بعد من چقدر از زنانگی هایم را از تو پنهان کردم ، که با تو بودن چه مردی از من ساخت .


* تیتر از آهنگ "Rose Garden" By "Lynn Anderson" هست .