۱۳۹۱ بهمن ۵, پنجشنبه

من و گذرنامم - سه


صبح شنبه­‌ی بعد ]از پنجشنبه‌ی پست قبلی[ به این خیال خام که "بابا فیل که نمی‌خوایم هوا کنیم می‌خوایم یک تایپو رو درست کنیم دیگه "، گفتم بروم این ثبتِ احوالِ پیشخوانِ دولتِ محلمان ببینم به جز مفت‌خوری کار دیگری هم صورت می‌دهند یا نه، که کاشف به عمل آمد نمی‌دهند. کار و زندگی‌م را ول کردم و با مترو و تاکسی و اتوبوس راه افتادم به سوی ناشناخته‌ها. ای تو اون روحت! یک بیشعوری سرش به کانش پنالتی زده و اسمم را عوضی تایپ کرده، حالا من باید بدوم دنبال اینکه ثابت کنم اسمم همین است که توی تمام اسناد و مدارک شناساییم موجود است. نمی‌دانم اگر اسمم یک چیزی بود که با جابه‌جاشدن دو تا حرف یک چیز بی‌معنی از آب درمی‌آمد هم این بساط را داشتیم یا نه. توی ثبت‌احوال بهم گفتند باید بروم باجه‌ی بایگانی. باجه‌ی بایگانی گفت طبق اطلاعات موجود در سیستم در تاریخ فلان که می‌شد حدود یک سال پیش، اسمم به عمد تغییر کرده. در نتیجه باید بروم "رأی هیئت" را بگیرم. (حالا من نمی‌دانم به کار بردن این اصطلاحات مختصر و غیرمفید که فقط خودشان معنی‌ش را می‌فهمند آیا نشان‌دهنده‌ی خفن و پیچیده‌بودن کارشان است یا چی. خب درست بگو باید بروی باجه‌ی حل اختلاف در آن‌طرف سالن. آخه من چه‌می‌دانم هیئت شما چی است و  کجا هست که بروم ازش رأی بگیرم.) کم‌کم داشت به نظرم می‌آمد که قضیه از یک تایپوی ساده یک کم پیچیده‌تر است، یا حضرات دلشان می‌خواهد پیچیده جلوه‌اش بدهند. نیم‌ساعتی منتظر مسئول باجه‌ی حل اختلاف شدم، که رفته بود گل بچیند ظاهرن. بعد رفتم پیش رئیس‌شان و گفتم این‌طور شده. رئیس گفت این‌که مسئله‌ای نداره رأی هم نمی‌خواد بگیری برو بگو خانم باجه‌ی فلان اصلاحش کنه. رفتم باجه‌ی فلان و رئیسه هم از آن طرف آمد و به خانم گفت که اسمم را توی سیستم اصلاح کند. این خانم مربوطه، یک کِیس غریبی بود. اگر روانشناس بودم بدم نمی‌آمد رویش یک مطالعاتی انجام بدهم. اول یک سری با رئیس سر این چانه زد که کشک که نیست و اول باید ثابت بشود و از این‌جور مسخره‌بازی‌ها. بعد از من پرسید که بار چندمم است می‌روم آنجا. گفتم بار دوم چون یک‌بار هم پنجشنبه رفتم و تعطیل بوده. گفت پس اگر در تاریخ فلان نیامدی اینجا اسمت را عوض کنی چرا اینجا نوشته که در تاریخ فلان اسمت عوض شده. الان باید ثابت کنی که تا حالا نیامدی اینجا. شوخی نمی‌کرد ها! طبعن فک من کف زمین بود. شناسنامه‌م را باز کرد. ئه ازدواج کردی؟ سند ازدواج و شناسنامه‌ی همسر. گفتم همراهم نیست. گفت نمی‌شه باید یه مدرکی بیاری که من بفهمم اسمت دنیاست. شک‌ کردم که شاید مقابل دوربین مخفی چیزی باشم. گفتم خانوم اونایی که دستته کارت ملی و شناسنامه‌م هست دیگه مدرک شناسایی عنه می‌خوای؟ گفت نــــه نمی‌شه که باااااید غیر از این‌ها یه چیزهای دیگه هم بیاری. مطمئنم که یا داشت تمام سعی‌اش رو می‌کرد که وانمود کنه کارش خیلی خطیر و پیچیده‌ست و دقت فوق‌العاده‌ای می‌طلبه، یا اینکه هر طور شده یک سنگی جلوی پای من بندازه. گفتم مدرک دیگه می‌خوای بیا کارت دانشجوییم تصدیقم پاسپورتم. عجب اینکه با وجودی که هر سه‌تاش منقضی یا سوراخ شده‌بودند خانوم رضایت دادند بالاخره، که یک نامه خطاب به رئیس گذرنامه مرحمت بفرمایند که اسمم همین است که بود و توی سیستم‌شان هم اصلاح می‌شود. یک تمپلیت کج و کوله هم برای نامه‌هاشان داشتند که باید خودم می‌بردم بیرون دو تا کپی ازش می‌گرفتم و می‌آوردم، سپس خانوم با خودکار بیک جاهای خالی رو پر می‌کردند. بنده‌خداها مثکه هنوز درسشون به پرینتر اینا نرسیده. بعد شما انتظار داری با این اوضاع داغونشون، وقتی می‌خوان خیر سرشون سیستم انفورماتیک پیاده‌سازی کنند، از این اشتباه‌ها پیش نیاد؟ خب بیخود انتظار داری. حالا بعد انتظار داری وقتی فهمیدند اشتباه کرده‌اند خودشون مثل بچه‌ی آدم اصلاحش کنند؟ بازم بیخود انتظار داری. به هر حال این‌جور چیزا تمبر می‌خواد مهر می‌خواد امضا می‌خواد کاغذ می‌خواد مداد می‌خواد سفارش از بالا می‌خواد.
نامه‌ی مهر و موم شده را بردم گذرنامه. یارو نامه را باز کرد و یک مهری زد تنگش. بعد  دوباره توی سیستم چک کرد و گفت اسمت که هنوز عوض نشده. من :| رفتم پیش رئیس که باباجان ببین تو این نامه نوشته که اسمم اونه و در روزهای آینده (!!!) اصلاح می‌شه سر جدت بگو این پاسپورت ما رو بدن بریم پی کارمون. رئیس نامه‌هه رو نگاه کرد و گفت اصلن اون که هیچی اینجا آخرش نوشته در ضمن عکس در سند سجلی موجود نیست (یا همچین چیزی من جمله‌ی دقیقش یادم نیست). گفتم که نمی‌دانم یعنی چی و عکس چی در کجا نیست. گفت این یعنی مدارک هویتی‌ت اشکال داره و تا این قضیه درست نشه به هیچ وجه نمی‌تونیم پاسپورت صادر کنیم. وا رفتم. گفتم که مطمئن بودم اون زنه می‌خواد یک سنگی جلوی پام بندازه‌ها. ساعت نزدیک‌های دو بعدازظهر بود. دیگر نمی‌رسیدم دوباره بروم ثبت‌احوال. برگشتم سمت شرکت. سر راه انگار که نذری چیزی داشته باشم دوباره رفتم پیشخوان دولت، بلکه شاید این بار بتواند یک عکسی بزند توی سند سجلی من. نمی‌دانم این چه امید بیخودی بود که من بهشان بسته‌بودم. یارو شناسنامه‌م را گرفت و گفت که اووه خب راست می‌گه دیگه این عکس خیلی قدیمیه قیافه‌ت عوض شده باید شناسنامه‌تو عوض کنی! من دو نقطه اُ. شناسنامه‌م رو گرفتم و الفرار. نمی‌دونم این جمله‌ی "عکس در سند سجلی موجود نیست" به چند تا چیز دیگه می‌تونه تفسیر بشه؟ جالب شد برام. حالا بعدها اگر بیکار شدم می‌روم از پیشخوان‌ها و ثبت‌احوال‌های دیگر هم می‌پرسم ببینم نظرشان چی است.
 از اساس گرخیده بودم. عوض کردن شناسنامه که به این راحتی‌ها نیست قربون شکلت. ای خاک بر کله‌ی پوکت با اون تایپ کردنت بیشعور. من بیست روز دیگه باید برم و هنوز نه تنها گذرنامه ندارم، بلکه هویت ناقصی هم دارم.

پ.ن. پیوست نامه‌ای که اداره گذرنامه بهم داد "صلوات" بود. به این برکت اگه دروغ بگم. پهن بودم.

۱۳۹۱ بهمن ۴, چهارشنبه

من و گذرنامم - دو

چند روز بعد از اینکه مدارکم رو تحویل دادم، شنبه‌روزی از پلیس به‌علاوه ده زنگ زدند که دوباره یک کپی از همه‌چی بیار. رفتم اون‌جا که کپی‌ها رو بدم پرسیدم که جریان چیه. افسرخانوم گفتند که نمی‌دانند و اداره‌ی گذرنامه دستور فرموده، و ضمنن گذرنامه فقط چهارشنبه‌ها مدارک رو از این‌ها تحویل می‌گیره. یعنی چی؟ یعنی 5 روز پرت این وسط :| فکر کردم لابد یک ابلهی این وسط مدارکم رو گم کرده بوده. چهارشنبه از گذرنامه زنگ زدند که فردا ساعت هفت و نیم صبح با اصل مدارکت اداره گذرنامه‌ی تهرانپارس باش. پرسیدم مشکل چیه و با اخلاقی خوش فرمودند خانوم بهت می‌گم بیا اینجا دیگه. خیال‌بافی که من باشم هول برم داشت که نکنه ممنوع‌الخروج شده باشم؟ حالا نپرسید که چی‌کار کرده بودم. مگه همه‌ی کسانی که ممنوع‌الخروج شدند لزومن "کار خاصی" کرده‌اند؟ گشتم از توی اینترنت آدرس گذرنامه‌ی تهرانپارس رو پیدا کردم. ولی این باعث نشد که شب سر راحت زمین بذارم. طبق مشاهدات میدانی من یک حالتی بر تهرانی‌ها مستولی‌ست که غربی‌ها با شرق تهران ارتباط روانی درست و درمانی برقرار نمی‌کنند و شرقی‌ها با غرب. شاید این به خاطر بزرگی بیش از حد و بی‌معنی این شهر (در واقع سه‌چهار تا شهر!) باشد. این‌طور است که من غربی با شمال و جنوب و مرکز تهران مسئله‌ای ندارم ولی وقتی پای شرق بیاید وسط پنیک می‌زنم. راستش تا حالا تهرانپارس را از نزدیک ندیده‌بودم و فقط در این حد می‌دانستم که یک عالمه فلکه دارد و هزار و پونصد تا کوچه که اسم هر کدام یک عددی است. فردایش با سلام و صلوات و نذر و نیاز به شرطی که گم نشوم راه افتادم. صبح پنجشنبه بود و زیاد آدم توی خیابان نبود. هوا هم که طبق معمول سرد و کثافت بود. شصت بار بلواری را که فکر می‌کردم بلوار پروین است بالا و پایین رفتم و گذرنامه را نجوریدم. رویم نمی‌شد از آدم‌هایی که توی ایستگاه اتوبوس بودند آدرس بپرسم. فکر می‌کردم با خودشان می‌گویند مرفه بی‌درد را ببین نشسته توی ماشینش و تازه خارج هم می‌خواهد برود آن‌وقت ما باید توی این هوا منتظر اتوبوس باشیم و ال و بل. یک انتظارات بی‌موردی هم از تابلو‌های شهرداری داشتم که شکرخدا سطح توقعم تعدیل شد. مثلن توی همت زده تهرانپارس مستقیم. شما مستقیم می‌ری به امید تهرانپارس. بعد یه هو می‌بینی دیگه اثری از تابلوهای تهرانپارس نیست، بلکه اسم‌های جاهای دیگه‌ای هست که شما خودت باید دونسته‌می‌بوده‌باشی که این‌ها در دل تهرانپارس نهفته‌ست. یا مثلن برای دفتر آگهی همشهری و مسجد فلان و معاینه فنی و کوفت و زهرمار از این تابلو نارنجی‌ها گذاشتن سر چهارراه، ولی واسه اداره گذرنامه نه. لابد کسی که می‌خواهد اجازه خروج از مملکت بگیره باید هر طور شده به درصد خاصی از رستگاری برسه دیگه. خلاصه به هر ضرب و زوری بود اداره گذرنامه را پیدا کردم. کاشف به عمل آمد که مسئله این بوده که اسمم توی سیستم ثبت احوال یک چیز دیگر ثبت شده. یعنی جای ی و ن عوض شده. برای من که مسلم بود اشتباه تایپی است، ولی برای آنها نه. یک نامه استعلام دادند که ببرم ثبت احوال شرق. شرق؟! وای گاد وای؟ اتوبان محلاتی، خیابان نبرد، ابوذر، افسریه، نیرو هوایی، پیروزی. از اسمشان هم خوف می‌کنم. صد رحمت به تهرانپارس. یک بار سال چهل و دو با دوستم رفتیم نیروهوایی و گم شدیم و بیچاره شدیم تا پیدا بشیم. در حالی که فحش و فضیحت را کشیده بودم به آن احمقی که اسمم را اشتباه وارد کرده، دل رو زدم به دریا و راه افتادم به سمت خوان دوم. خیلی خیابان‌ها تابلوی اسم نداشتند و من از روی نقشه‌ی توی موبایلم (نقشه آفلاین قدیمی‌ ها نه جی پی اس. اونقدرها هم خنگ نیستم) و جهت کوه‌های شمال تهران که توی اون هوای کثافت با چشم مسلح هم به زور دیده می‌شدند، حدس می‌زدم که الان کجام. دو ساعتی طول کشید تا پیدایش کنم. اگر گفتید بعد از آن‌همه راه‌بندان بزرگراه بسیج (لابد برای بهشت‌زهرا) و پیچ خوردن توی خیابان‌های بی‌سر و ته و مجهول‌الهویه چی می‌چسبه؟ اینکه برسی آنجا و ببینی روی در زده‌اند ثبت احوال پنجشنبه‌ها تعطیل است. 

۱۳۹۱ دی ۹, شنبه

چی‌ش درسته که اینش باشه؟

امروز جای شما خالی دلتون نخواد حرص مبسوطی خوردم. اولش که هر کار می‌کردم خس بیدار نمی‌شد. چرا بیدارنشدنش باید من را حرص می‌داد؟ چون یک عالمه کار داشتیم و قبل از همه هم باید می‌رفتیم محضر که آقامون که طبق قوانین مزخرف خاک‌توسری صلاح من ضعیفه‌ی ناقص‌العقل را بهتر می‌داند رضایت بدهد که من پاسپورت قبلی‌م که تاریخ انقضاش گذشته بدم سوراخ کنن و یه دونه نوشو بهم بدن. حالا خوب شد از قبل می‌دونستم که اون شروط ضمن عقد که توی عقدنامه نوشتیم کشکی بیش محسوب نمی‌شه. وگرنه یک فصل حرص دیگه هم می‌خوردم. حالا من اومدم زرنگ‌بازی در بیارم مثلن از قبل رفتم توی سایت پلیس مثبت ده، دیدم نوشته اجازه نامه‌ی محضری می‌خواد. گفتم پس قبل از اینکه بریم اونجا اول بریم محضر، چون مگه دفتر پلیس شهربازیه که آدم خوشش بیاد هی بره بیاد. رفتیم گشتیم یک دفتر اسناد رسمی پیدا کردیم و با مکافات جای پارک گیر آوردیم و رفتیم تو یارو گفت که فرم رضایت‌نامه رو باید از مثبت ده بگیرید. گفتم خب آقا شما اصلن بیا وکالت‌نامه‌ی رسمی دائمی بنویس برامون. گفت نه قبلن برامون دردسر درست شده دیگه نمی‌نویسیم. (حرص مضاعف خوردن توسط بنده) پاشدیم رفتیم مثبت ده، به جان خودم جا نبود در رو باز کنیم بریم تو. گوش تا گوش آدم نشسته بود. چه خبره خب؟ دفعه‌ی قبلی که می‌خواستم پاسپورت بگیرم هیچ‌کس نبود. از اون موقع تا حالا مگه مردم چقدر تولید مثل کردن؟ بعد می‌گن نگران رژد جمعیتیم و فلان. چون عزم راسخی داشتم گفتم خب به جهنم و درک منتظر می‌شیم دیگه. رفتیم از دستگاهش شماره بگیریم دیدیم خرابه. یکی از اون مسئولاشون اومد دستگاه رو درست کنه. من گفتم من فقط الان می‌خوام فرم‌ها رو بگیرم ها. گفت فرقی نمی‌کنه باید شماره بگیری. گفتم خب. دو تا شماره من گرفتم یکی برای گواهینامه و یکی هم برای گذرنامه. خس هم توفیق اجباری یک شماره گرفت برای تعویض کارت معافیت. از جمله سرگرمی‌هایی که توی اون یک‌ساعت و نیمی که علاف بودیم پیدا کردیم، فکرکردن به معنی سامانه یارانه بود که بالای یکی از باجه‌ها نوشته بود. خلاصه نوبت شماره‌ی گواهینامه‌ی من شد. رفتم دم باجه زنه می‌گه دو ساعته اینجا نشستی ندیدی دست همه پوشه‌ست؟ چرا فرم نگرفتی؟ گفتم من که فضول کار مردم نیستم همکارتون گفت باید شماره بگیری صبر کنی. بعد اون روی سگم مقداری بالا اومد. رفتم به اون زن اولیه گفتم چرا به من گفتی شماره بگیر؟ یه خانمه شاکی از اون‌ور گفت آره به منم همینو گفت. گفت من نگفتم! گفتم بیا از همین باجه فرم بگیر. گفتم بابا دستگاه خراب بود اومدی خودت دکمه‌شو زدی برام. گفت نه من بهت گفتم اینجا پول بده برو از اون باجه فرم‌ها رو بگیر! من با حال عصب اون وسط بلند به خس (که دم باجه‌ی سربازی بود) گفتم که اصلن نمی‌خوام اینا کارمو انجام بدن من بیرون منتظرتم. خس هم بیچاره کارشو ول کرد با من اومد بیرون. (همراه‌شو عزیز ام ازش :دی) بعد از چند ثانیه دوباره برگشتیم تو که لااقل بریم یک غری به رئیس‌شون بزنیم که آخه این چه وضعشه. رئیس داشت ناهار می‌لمبوند و گفت ها خب حالا من چی کار کنم؟ بعد در حالی‌که با یه دست با موبایلش ور می‌رفت و با یه دست لقمه رو تو دهنش می‌چپوند گفت خب باشه باشه معذرت می‌خوام خوبه؟
بعد من رفتم شرکت و خس هم رفت بانک که ببینه قضیه چیه که سر جریان ضامن‌های این وام کوفتی که می‌خوایم بگیریم مسئول بانک یه روز به اون یه چیزی گفته فرداش به من یه چیز دیگه و ما نفهمیدیم بالاخره چه غلطی باید بکنیم.
از شرکت باز خر شدم رفتم تو سایت مثبت ده ببینم دیگه کجا دفتر دارن اون نزدیکی‌ها. چند تا پیدا کردم که به سلامتی تلفن‌هاشون جواب نمی‌داد. منم رو خایه‌ی باقر پاشدم رفتم. حالا لباسم هم کم بود و تیک تیک می‌لرزیدم. اصولن من یکی از باگ‌هایی که دارم اینه که از وسط پاییز به اون ور وقتی می‌رم بیرون همه‌ش یا سردمه یا گرممه. چون یا تو خونه گرمم بوده و اشتباه محاسباتی کردم تو لباس‌پوشیدنم، یا دفعه‌ی قبلی سردم شده بوده و این‌دفعه زیاد پوشیدم و شرشر وسط زمستون عرق می‌ریزم. هوا هم که حساب کتاب نداره آدم تکلیفشو بدونه. یه روز برف میاد فرداش ملت با زیرپوش دارن تو میدون آزادی آفتاب می‌گیرن از اون ور پس‌فرداش تگرگ میاد. والا.
باری، تو تاکسی رئیس زنگ زد به موبایلم. یه هفته بود رفته بود مسافرت خارجه و من داشتم عشق و حال می‌کردم مثلن و حالم گرفته شد که برگشته به این زودی.  با حال گرفته رفتم اونجایی که طبق سایت باید دفتر پلیس می‌بود. یک عالمه پله رفتم بالا دیدم جا تره و بچه نیست. چند تا خیابون اون ور تر هم قاعدتن باید یک دفتر دیگه می‌بود. باید می‌بود ولی نبود. من نمی‌فهمم سایت عنه درست کردن؟ می‌میری اون سایت لعنتی رو آپدیت کنی؟ ساعت شده بود سه و نیم. زنگ زدم 118. همون‌طور که قبلن هم گفتم عزمم خیلی راسخ بود که فرم‌های کوفتی رو همین امروز بگیرم حتی اگه به قیمت سینه‌پهلوکردنم تموم می‌شد. و ضمنن عزمم خیلی هم راسخ بود که شده فرم‌ها رو از زیر سنگ گیر بیارم ولی باز نرم اون دفتر اولیه که از قضا دو قدم با خونمون فاصله داشت. بله من گاهی به شدت برای خودم مزاحمت ایجاد می‌کنم. با دست‌هایی که از سرما می‌لرزید شماره‌ای که پاسخگوی شماره‌ی فلان بهم داد یادداشت کردم. هرچی زنگ می‌زدم اشغال بود. راه افتادم که لااقل یک کم گرم بشم. فکر کنم رأفت الهی شامل حالم شد که با همین چشمای داغونم یه هو اون‌ور خیابون یک کیلومتر اون‌ور تر یک تابلوی کوچولو مثبت ده دیدم. دویدم طرفش و یک هو پشت سرم صدای ترمز وحشتناکی شنیدم و بعد صدای جیغ و شکستن شیشه و قراضه‌شدن ماشین و بعدش هم خوردن چند تا ماشین دیگه به هم. به روی خودم نیاوردم و به دویدن ادامه دادم. (البته این صحنه‌ی اکشن بالا رو خالی بستم که هیجان ماجرا بیشتر شه) دم در پلیسه نوشته بود تا ساعت 4 هستن. دویدم بالا و رفتم به یکی‌شون گفتم فرم می‌خوام. گفت ما نداریم باید بری از دفتر پست بگیری. ای تو اون روحتون که هرکدوم‌تون یه مدل گهید. البته حالا باز خدا رو شکر که مدل گه‌ها متنوعه. آدم موضوعات مختلفی برای حرص‌خوردن پیدا می‌کنه زندگی از یکنواختی درمیاد. گفتم خب پست هست این‌طرفا؟ گفت شریعتی به سمت جنوب. راه افتادم اون سمتی. هنوز نرسیده بودم به شریعتی دیدم دم یه ساختمون تابلوی پست زده به همراه یه سری تابلوی دیگه چه می‌دونم دارالترجمه و کلاس زبان و فلان. عین کسی که حس می‌کنه داره تو مسابقه برنده می‌شه دویدم تو ساختمونه. تا پشت‌بومش هم رفتم ولی پستی در کار نبود. خب چرا تابلوی الکی رو برنمی‌داری؟ چرا هان چرا؟ گفتم نه مثکه شریعتیه تو پاچمه. رفتم و ضلع غربی خیابون رو که به نظرم آبادتر می‌اومد گرفتم رفتم پایین. دویست متر که رفتم دیدم دفتر پست لامصب اون‌ور خیابونه. خیابون که چه عرض کنم یه پا اتوبانه واسه خودش اونجای شریعتی. با فلاکت همونجا از خیابون رد شدم و به هر راننده‌ای که بهم فحش داده باشه حق دادم. رفتم تو دفتر پست. در حالیکه لب‌هام از سرما سر شده بود به زور گفتم فرم گواهینامه و گذرنامه می‌خوام. گفت گواهینامه ما نداریم باید بری از دفتر مثبت ده بگیری. تو دوربین نگاه کردم. خوشبختانه فرم گذرنامه داشت وگرنه همونجا یه سکته‌ی ناقص می‌زدم.
تنها چیزی که حالمو بهتر کرد این بود که وقتی اومدم خونه فی‌یت الاغ خوشگل عزیز منتظرم بود و طبق معمول به صورت کاملن فیزیکی ابراز خوشوقتی کرد از دیدنم.

پ.ن.های مربوط به دیشب؛
پ.ن.1.حس خوب اینکه در حال شنیدن خزعبلات آدم‌های خیلی قدیمی و دوست‌داشتنی - که نصفشون دیگه ایران زندگی نمی‌کنن-  در حالی که مثال ایوم قدیم دارن ورق‌بازی می‌کنن به خواب بری.
پ.ن.2. حس خوب اینکه بعد از مدت‌ها کسی رو که چند سال پیش روش کراش عظما داشتی ببینی و متوجه بشی دیگه هیچ‌خبری از اون احساسات لامصب قدیمی‌ت نیست :دی

۱۳۹۱ آذر ۳۰, پنجشنبه

یلدای چندم


دقیقن نُه سال پیش در چنین روزی کسی را برای اولین بار دیدم که قبلش حدود دو سال صرفن ارتباط مجازی بی‌حال و بی‌مزه‌ای داشتیم. کسی که به عنوان یک نشانه که بتوانم از روی آن بشناسمش گفته بود یک عدد سبیل را خواهم دید که پشتش یک آدم چسبیده‌است. آن روز اگر خود خدا و پیغمبر هم می‌آمدند بهم می‌گفتند که تو بعدها با این آدم ازدباج خواهی‌کرد، قطعن ازشان می‌پرسیدم چی می‌زنند (البته این سؤال بارها برای من پیش آمده). آن روزها دلم به‌شدت پیش یک نفر دیگر بود که از قضای روزگار همان روز آخر پاییز بود که بالاخره تصمیم گرفته‌بودیم همدیگر را به رسمیت بشناسیم  و برویم توی کار لیبل‌زدن؛ و من روی زمین بند نبودم.
می‌خواستم بگویم که از چرخش این سیب بسی خوشحال و راضی‌ام! 

۱۳۹۱ آذر ۲۵, شنبه


یک. یک دختری بود که توی دبیرستان همکلاسیم بود و خیلی با هم رفیق بودیم و خیلی هم آدم فان و بامزه‌ای بود و کلن باهاش خوش می‌گذشت. آقا بعد از اینکه کنکور دادیم این دختره یه هو غیب شد. فقط دو تا از بچه‌های اون اکیپ دوست‌های دبیرستان کمابیش ازش خبر داشتند که اون هم لابد به خاطر این بوده که هم‌دانشگاهیش بودن. بعد از دانشگاه کلن دیگه هیچ‌گونه خبری ازش در دست نیست. من به شدت دلم براش تنگ می‌شه گاهی. بارها پیش اومده که خوابش رو دیدم یا یکی رو تو خیابون دیدم فکر کردم اونه و یه هو یه هیجان کاذب بهم دست داده و بعدش هم دیدم که نخیر اون نیست بلکه یکی دیگه‌ست. اسمش هانیه بهمنی بود یا بهتر بگم هست. از طریق یکی از همون دوست‌های قدیمی خبر دارم که زنده‌ست و ایرانه. گفتم تو وبلاگم بنویسم اگر احیانن یه وقت خودش پاشد اسمشو گوگلی چیزی کرد، برسه به وبلاگ من و بفهمه که من این‌جوری. به هر حال آدمیزاده دیگه ممکنه یه وقت فضولیش بگیره. شما تا حالا خودت اسمتو گوگل نکردی مگه؟
دو. فکر کن غروب جمعه‌ی پاییزی باشه، یک عالمه کار هم برای آخر هفته آورده باشی خونه که هنوز نصفش مونده، از بس هم درگیر بودی وقت نکردی غذا درست کنی و داری از گشنگی تلف می‌شی، حالت داره از کثافت خونه به هم می‌خوره ولی وقت نکردی تمیز کنی، با سر و کله‌ی ژولیده پولیده و حموم‌لازم قوز کردی پشت میز با فایل‌ها ور می‌ری و از چشمات می‌خوای کمتر بسوزن. حالا چطور می‌شه که شرایط تهدیدآمیز بالا تبدیل به فرصت بشن؟ مثلن اینکه نازلی و فیل بیان خونه‌ی آدم و یکی از بهترین کادوهایی که آدم تا حالاش گرفته رو بهش بدن. تازه قسمت جالب‌ترش هم این بوده که همون موقع‌های تولدم نازلی اینو پست کرده بوده ولی بسته برگشت خورده. اگه با پست بهم می‌رسید که حتمن مـــــی‌شدم درجا! نسبت به باقی ماجراهای دیشب یه حس رادیوطوری دارم. زیرا من داشتم پای کامپیوتر تو سر خودم و کارم می‌زدم و بقیه نشسته بودن اون‌ور هی عکسای خنده‌دار به هم نشون می‌دادن و هرر و کرر می‌کردن ولی من نمی‌فهمیدم چیه که خنده‌داره.
سه. همون دیشب، داشتیم شام می‌خوردیم که خس اومد گفت که آقای موسوی گم شده! یعنی قرار بوده صبح بره خونه و نرفته و موبایلشم جواب نمی‌ده. عرض شود که آقای موسوی آچار فرانسه‌ی کلینیک محسوب می‌شه. همه کار می‌کنه. مثلن چک نقد می‌کنه، ماشینا رو پارک می‌کنه، ماشینا رو می‌شوره، نگهبانی می‌ده و ... نمی‌دونم از کی و از کجا پیداش شده، ولی لابد اونقدر نزدیک و دوست‌داشتنی بوده که حتی توی مهمونی ازدباج ما هم جزء معدودمهمون‌ها بود. نازلی پرسید کلینیک چیه و خس گفت همین کلینیک مامانش اینا و بعد بحث کشیده شد به پروفایل فیس‌بوک مامان خس و فلان و بهمان و متعاقبن شوخی و خنده، و ما آقای موسوی رو یادمون رفت. چند ساعت بعد که من همچنان داشتم تو سر خودم و فایل‌ها می‌زدم، خس تلفنی با خواهرش حرف زد. تلفن رو که قطع کرد بهم گفت : آقای موسوی رو کشته‌ن. با چاقو. من؟ شوکه. چطور؟ کجا؟ کی؟ چرا؟ نمی‌دونم. من همچنان شوکه‌م و بسیاار غصه‌دار. هی یادم می‌افته که با اینکه سنش کم نبود باز هم کارهای سخت می‌کرد یعنی مجبور بود که کار کنه. مهربون بود و همه‌ش می‌خندید و به فی‌یت حسودی می‌کرد که اینهمه مرغ می‌خوره.

۱۳۹۱ آذر ۱, چهارشنبه

خیر؛ اتوپیا جای دیگری‌ست طبعن.

تصور کنید فاصله‌ی محل کارتان تا خانه –سینه‌خیز- پنج دقیقه باشد.
تصور کنید مسئولیت کاری‌تان چندان سنگین نباشد.
تصور کنید کارتان برایتان سخت نباشد و ازش لذت ببرید.
تصور کنید محل کارتان را دوست داشته باشید و در آنجا راحت باشید.
تصور کنید ملزم نباشید قبل از ساعت 9 توی شرکت باشید یا بعد از ساعت 3-4 بعدازظهر آنجا بمانید.
تصور کنید بتوانید هروقت دلتان خواست بروید و از مخزن کتاب‌ها و مجلات معماری و طراحی و اینهای موجود در کتابخانه‌ی شرکت استفاده کنید و حالش را ببرید.
تصور کنید که برای گرفتن مرخصی دستتان خیلی باز باشد.
تصور کنید حتی مثلن، که امروز یک بسته‌ی مرموز برای رئیستان رسیده باشد و کاشف به عمل آمده باشد که بسته‌ی مربوطه حاوی یک عدد شیشه‌ی تکیلای گلد فرد اعلاء می‌باشد؛ رئیس‌تان گفته باشد بیایید یک شات بزنیم و شما پرسیده باشید که آیا جدی می‌گوید و او گفته باشد وای نات؛ و در نهایت شما گفته باشید که الان نمی‌خورید چون باید بروید سر کارتان و دقت به خرج بدهید (خویشتن‌داری‌ام از خودم) 
حالا تصور کنید که چقدر ماتحت آدم می‌سوزد وقتی مجبور باشد برود جای دیگری را برای کار پیدا کند؛ چون اولندش پول کافی از جای فعلی در نمی‌آورد دومندش شغلی که برای خودش آرزو دارد خیلی از کار فعلی‌اش وسیع‌تر است.

۱۳۹۱ آبان ۲۰, شنبه

آلیس‌اینها دیگر آنجا زندگی نمی‌کنند*



در حالی این پست را می‌نویسم که خیلی دچار رقت (یا غلظت) احساسات شده‌ام. حتی به نظرم می‌آید که مدل نوشتنم هم یک جوری شده. ممکن است بعدن بخوانم و بگویم واه! به چی فکر می‌کرده‌ام ؟! ممکن هم هست نه. وات اِو‌ ِر.

یک. دوشنبه عصر
همان‌طور که سرم را انداخته‌ام پایین و در پیاده‌رو به سمت منزل طی طریق می‌کنم و مواظبم که پایم را روی خط موزاییک‌ها نگذارم، دارم فکر می‌کنم که شاید با وجود اینکه همیشه غبطه می‌خوردم به آنها که دل‌بستگی خاصی ندارند و سیب‌زمینی‌طور هستند و زندگی‌شان توی دو تا چمدان جا می‌شود، گاهی ته دلم به طرز مازوخیستی خوشم می‌آید احساساتم را قلقلک بدهم و تولید نوستالژی کنم. حال بس گرفته‌ای دارم. امشب قرار است بروم "خانه" به مامان این‌ها کمک کنم که آخرین خرده‌ریزها را هم جمع کنیم. فردا روز تلخی است. از وقتی یادم می‌آید، رفتن از این خانه جزء کابوس‌های بسیار آزاردهنده و بسیار تکرارشونده‌ام بوده‌است. یعنی من مثلن مریض بودم و تب داشتم، خواب می دیدم که خانه‌مان را عوض کردیم. با اینکه چند ماه است که دیگر رسمن آنجا زندگی نمی‌کنم، هنوز هم بدجوری عاشقش هستم. چه پوستی انداختم، سر رفتن از آن خانه و سعی کردن به عادت کردن به خانه‌ی جدیدم. باید تا خیلی کهنه نشده بنویسمش؛ حتی شده در حد درفت. چون فکر می‌کنم که بعدها دلم خواهد خواست که بخوانمش.
دو. دوشنبه شب
جای خالی تابلوها و آینه‌ها روی دیوار، با من حرف می‌زنند. توی سرم تمام در و دیوار و پنجره‌های خانه با من حرف می‌زنند. اوضاع یک کم شبیه آن چند سال پیش است که بنایی داشتیم. خیلی روزهای افتضاحی بود. باورم نمی‌شد یک روز بنایی کوفتی تمام بشود. تمام شد و چقدر خانه‌مان خوشگل شد. چقدر دیگر دلم نمی‌خواست از آن خانه جم بخورم. برعکس من،مامان. مصداق "هستم اگر می‌روم" است. خیلی وقت بود دلش می‌خواست از این خانه برویم. من و بابا و برادرم به شدت مخالف بودیم. من که از آن خانه رفتم، جناح اپوزیسیون یک کم ضعیف‌تر شد و یک کم هم کوتاه آمد. تازه من هم رفته بودم در جناح مامان، چون خانه‌ی جدیدشان به خانه‌ی جدید من نزدیک‌تر است. بله من این‌طور آدم خانواده‌دوستی هستم.
سه. سه‌شنبه ساعت نمی‌دانم چند بامداد
اتاقم – اتاق سابقم- پر از کارتن و صندلی و خرت و پرت است. اینجا غم‌انگیزتر از آن است که سعی کنم جایی برای خوابیدن درش پیدا کنم. تختم دیگر سر پا نیست. از هم وارفته و به دیوار تکیه داده. تخت عزیز قدیمی محکم من که بیشتر از بیست‌سال رویش خوابیده‌ام. اصولن تمایل غریبی دارم به جان‌بخشی به اشیا (اسم یک آرایه یا چی چی بود تو ادبیات می‌خوندیم). فکر می‌کنم که این تخت شاهد خصوصی‌ترین صحنه‌های زندگی من بوده. از عذاب شب‌ْخوابیدن‌ها در اولین سری‌های پریود و کشف کارکردهای سکشوال بدنم بگیر تا از خلاص‌شدن از شر ویرجینیتی‌م و گریه و زاری‌ و مونولوگ‌ها و دیالوگ‌های فراوان. روی این تخت زندگی‌ها کرده‌ام. همین چند ماه پیش  که تازه به خانه‌ی خودم اسباب‌ کشیده بودم، تا مدت‌ها حال خرابی داشتم و شب‌ها نمی‌توانستم درست و حسابی بخوابم. هر چند روز یک‌بار گریزی به تخت قدیمی‌ام می‌زدم و دلی از عزای خواب در می‌آوردم.

بدون شماره. بسیار به این فکر می‌کنم که من با این شدت دلبستگی‌ام چطوری می‌خواهم بروم خارجه زندگی کنم. جوابی پیدا نمی‌کنم به جز اینکه :‌فردا بهش فکر می‌کنم؛ یا هر وقت قرار شد برم یک کاریش می‌کنم حالا.

چهار. همان شب
امشب آخرین شبی است که زیر این سقف می‌خوابم و اینجا هنوز "خانه" است. فردا سکانس-آخر-فرندز ِماست.

پنج. سه شنبه طرف‌های ظهر
کارگرها آمده‌اند. هر وقت فرصتی گیر می‌آورم می‌روم پشت پنجره‌ی اتاقم و به درخت‌های بلند زیر پنجره نگاه می‌کنم : آخه کجای تهران از اینجا بهتر است؟ بعد به عنوان کلوژر، می‌روم پایین و زل می‌زنم به کامیون نیمه پر. همان وسایلی که بهشان جان بخشیده بودم آن تو چپیده‌اند. رو تختی بنفشم، بقچه‌ی بزرگی شده.

شش. چهارشنبه
چقدر من همانی که بودم مانده‌ام! آخه چقدر کنسرواتیو دختر؟ اول دبستان را که تمام کردم، به خاطر کار بابا از تهران کوچ کردیم اصفهان. از تمام دوست‌ها و فک و فامیل جدا شده بودیم. نمی‌دانم خودم یادم مانده یا مامان بعدها بهم گفته، که آن اوایل مدام غر می‌زدم که اصفهان زرد است و من خوشم نمی‌آید. در حالی‌که معتقد بودم تهران آبی بوده و من دوستش داشتم. و همین بساط دو سال بعدش تکرار شده. یعنی اصفهان آبی شده و تهران زرد؛ و من نمی‌خواسته‌ام برگردم تهران. من نمی‌دانم چطوری توضیحش بدهم. فقط همین را می‌توانم بگویم که همین الان هم تا دسته حس می‌کنم که خانه‌ی بزرگ و راحت و خوشگل اکباتان با درخت‌ها و چمن‌های پایین پنجره‌هایش به شدت آبی بود، خانه‌ و محله‌ی جدیدشان رنگ ان کفتر است. حتمن اگر من هنوز با آنها زندگی می‌کردم و می‌خواستم از آن خانه بروم این خانه، به فاک عظما می‌رفتم.

هفت. هنوز برای گرفتن شماره‌ی تلفنشان فکر می‌کنم. پس هنوز خانه‌هه "خانه" نشده. اگر شده بود، انگشتم خودش شماره را از حفظ بود.

۱۳۹۱ شهریور ۶, دوشنبه

comfortable yet a little bored is what I am at this very moment

Well, it's not so bad this marriage thing, so far.
I've been chewing on facebook's online poker game all night, while the other spouse is out playing real poker with friends. The bad thing is that I've been losing every single hand I played tonight :|
By the way, se do yek azmayesh mikonim, this is my first post from this tribune, the new home; well, not quite "home" yet, more of a house, a cozy cool one :D

P.S. I don't exactly know what's with this sudden urge to do English now, but hamine ke hast :D

۱۳۹۱ مرداد ۱۰, سه‌شنبه

یعنی سرهنگ کریم دهخدایی الان کجاست؟ چی کار می‌کنه این وقت شب؟ زنده‌س؟


آقا ما اون روز اول دیدیم روش نوشته اعتبار ده سال، به خیالمون قد عمر نوح. گفتیم اوووه تا اون موقع لابد سفینه شخصی اختراع شده، بایستی اصلن اینو بندازیم دور بریم تصدیق اونو بگیریم. ما هنوز اندر عوالم کوچک خودمونیم مثکه. تو فولدر اُلد سانگ هارد مامان می‌چرخیم چهار تا آهنگ دندون‌گیر بجوریم، می‌بینیم فولدر گذاشتن آلابینا 1992. می‌گیم وا اینکه جدیده. تو نگو بیست سال پیش به نظر ما جدید میاد. گواهینامه‌مون هم یک ساعت و بیست دقیقه‌ی پیش به افق ایران رسمن باطل شد. دیگه دارم به سن خر حاج‌باقر (؟) می‌رسم، هنوزم تعجب می‌کنم که چقدر زود گذشته انگار. خوبه دیگه باز لااقل زندگی اونقدرها هم یکنواخت نمی‌شه چون تا آخر عمر لابد هی می‌خوام تعداد سال‌های گذشته رو بشمرم و متعجب بشم.

۱۳۹۱ مرداد ۸, یکشنبه

از این پست جدیا


امروز که می‌رفتم سر کار توی مترو به یک تناقض شخصی درون‌سازمانی برخوردم. واگن ویژه بانوان پر از آقایان بود و من و یک سری بانوی دیگر خودمان را لابه‌لای آقایان جاکردیم. من از خودم پرسیدم که آیا الان شاکی‌ام که این آقایان آمدند توی واگن ویژه‌ بانوان؟ یا اصولن فکر می‌کنم که باید شاکی بشوم؟ با اینکه این سؤال از نظر گرامری یس/نو کوئزشن ساده‌ای بیش نیست، من نمی‌توانستم خیلی صریح و روشن پاسخ‌گو باشم.
ببینید من خودم این‌طوری هستم که هروقت عنصر ذکوری همراهم نباشد، حتمن سوار واگن ویژه بانوان می‌شوم، حتی اگر مجبور بشوم خودم را به زور جا کنم. شاید خیلی‌ها این را نفهمند ولی گاهی تماس آرام یک انگشت با آدم، دردش از لگدشدن پای صندل‌پوش نیمه‌برهنه‌ی آدم توسط یک پاشنه‌ی بلند و نوک‌تیز، خیلی بیشتر است. این است که من ترجیح می‌دهم وسط کیف‌های گنده و بوی گند عرق و دهن زن‌ها خفه شوم تا اینکه یک مرتیکه‌ی عقده‌ای و بیمار جنسی خودش را بهم بمالد.
ولی، آممما! این درواقع پاک‌کردن صورت مسئله است؛ چون مردهای بیشعور زن‌ها را انگولک می‌کنند پس زن‌ها بروند توی واگن ویژه که امنیت داشته‌باشند! یکی از چیزهایی که من به شدت باهاش مخالفم، ایزولاسیون جنسیتی است. آیا همین "واگن ویژه" یک‌جور تبعیض جنسیتی نیست؟ من که قرار نیست هروقت به نفعم بود زن و جنس لطیف و شکستنی باشم که باید حتمن توی محفظه قرار بگیرد تا اوف نشود، هر وقت به نفعم نبود نباشم که. بارها شده توی اتوبوس یا مترو، متأسف شدم چون قسمت زن‌ها جا برای نشستن بوده آن‌وقت آن‌طرف مردها چیک تو چیک هم وایستاده‌اند دارند له می‌شوند. خب قانون نانوشته‌ی وسایل نقلیه‌ی عمومی این است که هر کس زودتر آمد و خوش‌شانس‌تر بود، جای بهتری گیرش می‌آید، و این منطقن نباید ربطی به جنسیت آدم داشته‌باشد. پس من، در راستای همان از بین‌بردن تبعیض جنسیتی و رعایت حقوق مسافر خوش‌شانس، خوشحال می‌شوم اگر مردها بیایند داخل واگن زن‌ها یا زن‌ها بروند قسمت جلوی اتوبوس بنشینند.
ولی، آمممما! آیا این مردهایی که می‌آیند توی واگن ویژه بانوان، وقت‌های دیگر هم حقوق خودشان را برابر با حقوق زن‌ها می‌دانند (و یا برعکس)؟ آیا این ها جزء همان‌ آدم‌هایی نیستند که وقتی می‌خواهم از کنارشان رد بشوم گارد می‌گیرم مبادا حرکت ناجوری بکنند؟ آیا آن طرز تفکر احمقانه‌ای که به مردها اجازه می‌دهد در رفتار با زن‌ها غلط اضافه بکنند، همان طرز تفکر بیمار ایزولاسیون جنسیتی و ایجاد واگن ویژه بانوان نیست؟ آیا همین نیست که باعث می‌شود به من اجازه ندهند برای تماشای فوتبال، حالا ورزشگاه که پیش‌کش، حتی به سینما بروم؟ (تماشای بازی استقلال-پرسپولیس توی استادیوم آزادی از بزرگترین آرزوهای دوران نوجوانی من بود)
الان که این‌ها را می‌نویسم هنوز تصمیمم را نگرفته‌ام که اینکه مردها بیایند توی واگن زن‌ها بالاخره خوب است یا نه! آدمی هستم که هیچ دلم نمی‌خواهد حتی اتفاقی هم به مرد غریبه‌ای مالیده بشوم، چون متأسفانه درست یا غلط دچار این توهم هستم که هر مرد غریبه‌ای که بدنش را به بدن من بزند بیمار جنسی است مگر اینکه خلافش ثابت شود :|  آیا می‌شود من در عین اینکه در دفاع از چس‌مثقال حقوق خودم، که می‌خواهم توی مترو مدام نگران خودم نباشم، به آن مردها اعتراض کنم که چرا آمده‌اند توی واگن زن‌ها، و در عین حال بهشان بفهمانم که از کانسپت واگن ویژه بانوان حالم به هم می‌خورد و تازه در عین همان حال هم به هر کسی –فارغ از جنسیت- که زودتر آمده حق می‌دهم برود روی صندلی خالی قطار بنشیند یا واگن کم‌جمعیت‌تر انتخاب کند؟ ها؟