۱۳۸۷ شهریور ۲۵, دوشنبه

حرامزاده




این موجودی که در عکس فوق مشاهده می کنید ، توسط یکی از دوستان در باغ منزلشان " وسط چند تا درخت نمی دونم چی چی " ( عین عبارتی که خودشان فرمودند ) یافته شده . هم قد و قواره گلابی ، بالا تنه اش مانند کدو و پایین تنه اش مانند هندوانه و یا نوع خاصی از خیار می باشد . حال شما بیابید پرتقال فروش را .


ضمنا باغ این دوست ما واقع در شمال ایران است و من فقط در آن درخت مرکبات و چند جور گل و سنبل دیدم !!(البته همین الان اعتراف می کنم که در این مورد اخیر - فقط مرکبات - خیلی هم معصوم نیستم .فردا روز دردسر نشود برایمان ! )

۱۳۸۷ شهریور ۲۱, پنجشنبه

می دانید دلتنگی داریم تا دلتنگی . یعنی اصلا جنسشان با هم فرق می کند . دلتنگی برای دوستان درست و حسابی و عزیزمان که هر وقت هم بخواهیم می توانیم ببینیمشان ، از جنس ابریشم است و رنگی ؛ بیشتر وقت ها سبز چمنی یا نارنجی یا صورتی جیغ . دلتنگی برای معشوق از حریر است . حریر بنفش روشن . یک وقت هایی حتی توی بغلش هم که باشی دلت برایش تنگ می شود . آن هم حریر است ، سفید . دلتنگی برای پدر و مادر ، چرم سفت است و سیاه . گاهی هم ترمه ی ارغوانی . دلتنگی روزهای خوش تکرارنشدنی از سنگ ریزه های تیز است که ممکن است بعضی وقتها هم از نوع رنگی شان باشد . شبیه همین ها که توی گلدان یا آکواریوم می ریزند . دلتنگی آنها که خیلی دوستشان داریم ولی آنقدر ازمان دورند که دیده نمی شوند ، از پشم شیشه است ؛ کلفت و زبر . یک سری از آدم ها هم هستند که اصولاً خاص اند برایمان. دلتنگی شان هم یک جور خاصی است . تک است برای خودش . مثلاً کشمیر قرمز یا جنس پتوی گلبافت ! هوم سیک شدن ، از جنس اعماق اقیانوس سرمه ای است . دلتنگی برای مادربزرگ و پدر بزرگ ، از چیت گلدار آبی است . دلتنگی برای آنها که زنده نیستند ، از جنس قیر سیاه داغ است . دلتنگی های معمولی روزمره هم ، گاباردین خاکستری می تواند باشد یا از جنس پوست پرتقال یا هسته خرما . دلتنگی های دیگر هم هستند . مثلا از جنس پوست گردو ، شیر داغ با سرشیر نفرت انگیزش ، ورق آلومینیوم و شربت سینه . شاید یک روز آمدم و آنها را هم نوشتم .
راستی جنس دلتنگی من برای تو ، سمباده است .

۱۳۸۷ شهریور ۲۰, چهارشنبه

لقاء الله!!!

اینکه میگن طرف به لقاح الله (!) پیوست یعنی خدا شخصاً مورد عنایت قرارش داد دیگه ، نه؟! D:

پ.ن. به عنوان نمونه یک سرچ مختصر بفرمایید در گوگل : " لقاح الله " ( توی double quote )

۱۳۸۷ شهریور ۱۹, سه‌شنبه

خاطره در آینده!

من اگر یک روز دوباره برمی گشتم به مدرسه ، حتما سر جلسه یک امتحانی با بچه ها هماهنگ می کردم که هر وقت جناب مراقب آن جمله کلیشه ای " سرتون رو برگه ی خودتون باشه " را گفت ، همه مان یک هو با هم برگه هایمان را بگذاریم روی میزمان و سرمان را هم بگذاریم رویش !

۱۳۸۷ شهریور ۱۷, یکشنبه

آقا جون من اصن با این اسلام مشکل شخصی دارم . اسلام زنگ خورد وایسا دم در !

۱۳۸۷ شهریور ۱۶, شنبه

گریه بر هر درد بی درمان رفع کوتی است !

۱۳۸۷ شهریور ۱۵, جمعه

!Undeniably,All Around the World

وجه سگی من ، از آن نظر!

خوشحالم که همینطوری سرم را نینداختم پایین و بروم کتاب "خداحافظ گری کوپر" را برای خودم بخرم و اول از مامانم پرسیدم که این کتاب را دارد یا نه ؛ و الان دارم برای اولین بار " خداحافظ گاری کوپر " مامان را می خوانم که چاپ سال 1351 است و جداً خیلی می چسبد . یعنی هم می چسبد ، هم می چسبد . چسبیدن اولی یعنی خود متن شدیداً لذت بخش است و دومی یعنی من وسط خواندن هی صورتم را می برم لای کتاب و بینی ام را می چسبانم به صفحه ای که دارم می خوانم و بو می کشم . یک بوی عمیق می کشم و بوی آن نقطه کمتر می شود انگار و من بینی ام را جا به جا می کنم و می گذارم یک جای دیگر که بویش بیشتر باشد . این بوی ابَرنوستالژیک کاغذهای کهنه و کاهی زرد شده ، ( زرد که نیست البته . تو بگو اسم رنگه چه می دانم اخراموژینستانگ مایل به قهوه ای فوق العاده کمرنگ است یا من بگویم DCB870 #. چه فرقی می کند اسمش چه باشد . من می گویم زرد و شما می فهمید منظورم چه رنگی است ) با آن فونت قدیمی که انگار خودش شخصیتی است برای خودش و می آید دستت را می گیرد و می برد . هر جا که بخواهی . دیده باشی یا نه ، ندیده باشی ، فقط تعریفش را شنیده باشی . مثلا کتاب فروشی ای که این کتاب از آنجا آمده . مثلا خیابان های تهران سی و شش سال پیش . مثلا روز اولی که رفتی مدرسه ، کلاس اول دبستان ؛ یا روزی که برای اولین بار کنکور دادی . مثلا آغوش های دوست داشتنی دور . لباسهایی که برایت کوچک شدند . آن موقع که مادربزرگت شانزده ساله بوده و هزار تا خاطرخواه داشته . وجب به وجب حیاط دبیرستان . بوسه های قدیمی . بچگی های پسرخاله . خروس زری پیرهن پری . یعنی هر چیز و هرجای نوستالژی برداری که فکرش را بکنی ، فقط با همین بو ...

خلاصه که این کتاب حالی به ما می دهد غریب ! و دوست نداریم تند تند بخوانیمش و تمام شود . مثل آن خوراکی خوشمزه ای که دلمان نمی آید زود بخوریمش و هی نگاهش می کنیم ، مزه مزه ای می کنیم و خوش می شویم که هنوز تمام نشده !

پ.ن. لای همین کتاب من یک برگ کاغذ پیدا کردم که چهار نفر در سال 1343 که نوجوان یا جوان بوده اند ، روی آن نفری یک پاراگراف نوشته اند و بالای کاغذه نوشته : محل نوشتن قطعات ادبی . دو نفر از آنها الان دیگر زنده نیستند .

۱۳۸۷ شهریور ۱۳, چهارشنبه

این رابطه های منفجر شده کاش اینقدر ترکش نداشتند ، یا لااقل ترکش هاشان اینقدر تیز و سوز نبود .

۱۳۸۷ شهریور ۱۱, دوشنبه

در عبارت "پدرسگِ کره خر" کدام آرایه ادبی به کار رفته است ؟

الف – ترکیب اضافی
ب – قید زمان مستتر ( هنگام رانندگی )
ج – در واقع اشاره به مادر طرف بوده که به قرینه معنوی حذف گردیده است .
د - هیچم ادبی نیست . خیلی هم بی ادبی است .