۱۳۸۷ مرداد ۱۸, جمعه

اندر احوالات ما

دلتنگی هایی هستند نابلد ، ناجور، ناخوانده و معمولا عوضی که می آیندمان . می آییم بریزیمشان دور ، می خورند به در و دیوار و کمانه می کنند و بر می گردند تویمان و این بار در گلویمان جا خوش می کنند .
اگر آن بالا خدایی هست ، پس امیدوارم حواسش به چیزهای مهم تری باشد تا به ویسکی و گوشت خوک خوردن من .
بادبادک باز - خالد حسینی

۱۳۸۷ مرداد ۱۶, چهارشنبه

دور باطل

حوالی غروب ، یک کم مانده هوا کاملا تاریک شود ، می رسم دم خانه دوستم . جلوی در پارک می کنم و منتظر می شوم تا دوستم بیاید بیرون . به دلایلی از صبح حالم گرفته است . فکر می کنم غم دنیا را ریخته اند توی دلم . اصلا حال و حوصله ندارم . رو به روی خانه دوستم دارند یک خانه می سازند . یکی از کارگرهای ساختمان کنار کوچه نشسته است و من از گوشه چشم می بینم که به من زل زده است . فکرم می رود تو فکرش . درست قیافه اش را ندیدم . نمی توانم سنش را حدس بزنم . می گویم شاید مرا دیده یاد زنش ، دخترش یا نامزدی چیزی افتاده و دلش هوای ولایت خودشان را کرده . حتما خیلی دلتنگشان است . حتما الان خیلی خسته است . یعنی من الان با همین قیافه و لباس نسبتا ساده ام به نظرش شیک و پیک می آیم ؟ آلامد ؟ سانتی مانتال ؟ اصلا او این کلمه ها را بلد است ؟ الان من به نظرش چی چی می آیم ؟ جواب می دهم : متفاوت با زنان خودش . شاید هم نفرت انگیز . یعنی زنی که رانندگی کند برایش عجیب است ؟ شاید دارد فکر می کند که واقعا خوش به حال من که ماشین دارم . فکر می کند اگر آنقدر پول داشت که یک ماشین می خرید دیگر غمی نداشت . شاید حتی برای زنش هم یکی می خرید . شاید هم از آن غیرتی هاست که زنش نباید روی آفتاب و مهتاب را ببیند . شاید اصلا زن نداشته باشد . شاید فکر می کند من هم یکی از آن مرفهین بی دردی هستم که لابد می خواهد سر به تنشان نباشد . لابد دلش برای بچه هایش تنگ شده . بچه هایش که همیشه ماشین سواری را دوست داشته اند . چند وقت است ندیده شان ؟ فکر می کنم لابد خانواده اش را گذاشته توی ولایت و خودش آمده اینجا پول جمع کند . شاید هم آنها هم اینجا باشند ، چه می دانم ! دلم برایش می سوزد . بگی نگی احساس شرمندگی می کنم که من بیشتر از او پول دارم . صرفا چون من شانسم این بوده که در خانواده ای به دنیا آمدم که وضع مالی اش بهتر از خانواده او بوده . تقصیر من نیست ، تقصیر او هم نیست . نگاه خیره اش که از گوشه چشمم می بینم ، معذبم می کند . شاید هم کلا بیراهه رفتم . شاید هم از وضعش – هر چه که هست – راضی باشد . یواشکی نگاهش می کنم . به نظر نمی آید بیراهه رفته باشم ؛ حداقل صورتش و نگاهش که اینطور نشان می دهد . لابد دارد فکر می کند که اگر جای من بود ، خیلی خوشحال تر بود . خوشبخت بود . اینقدر خسته نبود . اینقدر مشکل نداشت . اینقدر دلتنگ نبود . نمی داند که من از صبح حس می کنم غم دنیا را ریخته اند توی دلم و خودم داشتم همین چند دقیقه پیش فکر می کردم که شاید اگر جای فلانی بودم ، خوشحال تر بودم ...

!I Can See Through You

سلام گوگل . گوگل من تو را خیلی دوست دارم . تو خیلی خوبی که به من کمک می کنی این همه چیز میز پیدا کنم . گوگل تو خیلی خوبی که وبلاگ من از توی تو آمده است . گوگل تو معرکه ای با این Google Earth ات . اصلا اشک آدم را در می آورد از بس که خوب است ! گوگل من خیلی مخلصم . گوگل دوستم هم برایت سلام می رساند و می گوید تو واقعا googol هستی . فعلا خداحافظ گوگل .
پ.ن. فقط کاشکی یک ذره آدم بودی و شعور داشتی و اینقدر ایران توی لیست سیاهت نبود .

۱۳۸۷ مرداد ۱۴, دوشنبه

خوب تر از آن بود که فقط share اش کنم .
:: سلام خَشي!
خشي! صد بار يادت كرده ‌ام اين يك ساله، صد بار ياد تو و ياد خودم و ياد پايداري‌ام براي ايران ماندن. كانادا كه بوديم هم تو گريه كردي و هم من، اما تو همان موقع فايل امگريشنت نيمه راه بود و من يك لحظه هم به زندگي در آن كشور فكر نمي‌كردم. از قبلش مي‌دانستم دوستش ندارم، بعدش هم مطمئن‌تر شدم كه نمي خواهم. دليلش هم همان وزنه‌هاي ذهني و مديريت فردي و زندگي شخصي و حتا همان عرق سگي ِ احمقانه بود. باباجان تمام آن فروشگاه الكل فروشي گردن كلفت نزديك پمپ بنزين و متعلقاتش كار اين يك و نيم ليتري آب معدني دست دوم موسيو را نكرد، نمي‌كند.
خشي مي‌خواهم اعتراف كنم كه دچار تزلزل شده‌ام. پيش تو همچنان نمِي‌خواهم بيايم، اما خيلي قلقلك شده‌ام كه بروم يكي از اروپايي‌هاي دلنشين، چهار-پنج ساعتي ِ تهران ولو شوم، ماهي 1700 يورو بگيرم، درس بخوانم،‌ تحقيق كنم،‌ سلانه سلانه، رفتنه به دانشگاه توي قطار كتاب بخوانم، برگشتنه آدم‌هاي كم دغدغه را از پنجره تماشا كنم، آدم‌هايي با نوعي يكرنگي فرهنگي نهان را تماشا كنم، و بكشد بيرون اين غصه‌ي دائم ِ شهروندي ِ نامعلومِ ِ بلاتكليفِ نامحترم بودن در تهران، از من. بكشد بيرون هرچه مسافركش نفهم ِ بدراننده است از من. بكشند بيرون تمام دريچه‌هاي ناهموار خيابان‌ها، از من. خشي درجه‌ي افسوس من تغيير كرده،‌ من آدامسم را مي چپانم لاي دستمال مي‌گذارم توي درِ ماشين تا يك هفته بعد كه سطل زباله پيدا كنم و همت بيرون انداختنش باشد،‌ تحملش مي‌كنم زباله‌ي ماشينم را، اما تحملم كم شده نسبت به ماكسيماي پلاك ايران11 شمال تهران كه يك كوه زباله را پرتاب مي‌كند وسطِ وسط خيابان. قبلن مي‌گفتم هه! اختلاف فرهنگي، نياز به آموزش، كوفت، زهر مار، اما كم كم دندان روي هم فشار مي‌دهم و حس مي‌كنم كه دندان‌هايم يك روز مي‌شكنند زير اين فشار.
خشي يك لحظه هم به‌ كار كردن در آن جاهاي كيفور فكر نمي‌كنم، دانسته و نداسته حس مي‌كنم كار اينجا يك كيف مجزايي دارد،‌ حس مي‌كنم پول درآوردن در اين مملكت قلق دارد و من خوشم مي‌آيد از اين چالش لعنتي، از اين هوشي كه اگر به كار بزني عين آب خوردن مي‌شوي مرفه بي‌درد، مرفه بي دردِ ايراني اما. خشي كاش مي‌شد همينجا كار مي‌كردم،‌ پاريس دانشگاه مي‌رفتم، مونيخ كافي‌شاپ بازي‌ مي‌كردم و شب را روتردام مي‌ماندم. كاش مي‌شد تعميرگاه 125 سايپا نزديكي‌هاي ميلان بود و شهر كتاب نياوران توي زيرزمين موزه‌ي مادام توسوي لندن و بين همه‌ي اين‌ها فقط يك ساعت راه داشتم.
خشي گاهي كم مي‌آورم،‌ نه ديگر به‌خاطر اماكن و منكرات،‌ كه شايد سنم راه نمي‌دهد نگرانشان باشم، كه ديگر دغذغه‌ام ماليدن زانوي دختركي در پارك جهان كودك نيست،‌ درآوردن جيغش در سينما نيست،‌ راستي چرا نيست؟ ديشب كه عروسي بوديم، ساعت ده آمدند با دويست هزار تومان رفتند، يازده باز امدند با صد هزار تومان رفتند، ساعت يك هم كله گنده‌ترشان را فرستادند، هم صدهزارتومان را گرفت و هم دستگاه را برد. ميني‌بوسشان پشت در بود،‌ اما باور كن، خشي، ككم هم نگزيد. خودم مانده‌ام چرا اپسيلوني نگرانم نكرد با اينكه مي‌دانستم حرامي در خونم دارم و نامحرم در اطرافم ريخته و گناه بزرگي مثل شادماني بر گردنم هست، اما ككم هم نگزيد، مي‌فهمي؟ اين‌ها رفته‌اند در ذاتم، ناچيزند ديگر، محوند، اما تا زماني كه بوي دهنشان را احساس نكنم.
خشي مي‌روم شمال،‌ جنوب،‌ كيش، دماوند،‌ ولو مي‌شوم، دو قلپ تلخي مي‌زنم،‌ يك پك سيگار دخترك را مي مكم، نفس عميق مي‌كشم، مي‌گويم خدا، بهترين جاي دنيا همينجاست،‌ اما بر مي‌گردم، رئيس جمهورم را در جعبه‌ي لامپ‌دار آن گوشه مي‌بينم، كه وقتي مي‌پرسند "قدرت در كشور شما درست كيست؟" نيشش را باز مي‌كند،‌ چشمانش را تنگ مي‌كند، و به‌ عنوان اولين رئيس جمهور تاريخ در جواب سوال خبرنگار امريكايي مي‌پرسد "مگر قدرت در كشور خودتان دست كيست؟!" و از ديدن قيافه‌ي كش آمده‌ي طرف، عيشم مخدوش مي‌شود پسر، خسته مي‌شوم باز.
خشی من ادم مهاجرت نبودم، هنوز هم نیستم، اما الان یک سوپاپ اطمینان نیاز دارم که آن روزها نداشتم، شک ندارم که هر روزی که بر سنم اضافه می‌شود اگر نروم، نرفتنی‌تر می شوم از این به بعد، اما آن روزها کاملن راضی بودم از این ماندنم و این روزها نیمه راضی، رفیق من می ترسم از فردا که ناراضی باشم و دیگر کندن محال باشد، پس یک راه فرار، یک سوراخ دعا، یک گوشه ای لازم دارم، که وقتی داغی مغزم زد بالا بروم یک ساحلی چیزی که ارشادگر نداشته باشد تنم را به شن بمالم و خرغلط بزنم و چکمه ی گه مامور را بالای سرم حس نکنم.
ببین، هنوز که هنوزه آرامش طلبی‌ام در صدر آرزوهایم می‌پلکد و اگر تا امروز دنبال یک قران پس انداز نبوده ام، بعد از این هم چهاردیواری که سندش به نامم باشد دوزار به دردم نمی خورد اگر تویش حبس بمانم و نفس کشیدن ِ خودم و رختخوابم و آنتن ماهواره ام نیاز به اجازه داشته باشد. خشی دارم بهت می گویم، من تلاشم را دارم می کنم، اما اگر بیرونم کنند، نه پیش تو نمی آیم، اما یک سوراخ دعایی پیدا می کنم که پول این مملکت را بردارم بروم آنجا برای دل خودم بریزم دور، می فهمی؟ فقط برای دل خودم.
خشی باورم نمی‌شد که یک روز، نه، حتا یک لحظه هم دچار کم‌آوردگی بشوم، حالا هم دارم خودم را یک نمه‌ای سبک می‌کنم، اما همین که یک لحظه‌اش هست، می‌ترسم مرد، می‌ترسم که الباقی داشته باشد.

۱۳۸۷ مرداد ۱۲, شنبه

!Like I needed a closure again

از صبح تو کله ام می چرخد که : تو امشب می روی ؛ بالاخره می روی . سعی می کنم بهش فکر نکنم . تصمیم می گیرم بهت زنگ نزنم برای خداحافظی . خداحافظی یعنی چه اصلا ؟ که چی ؟ حرفی برای گفتن به تو ندارم آخر ! شب شده . با آن همه شلوغی و دود و نورهای رنگ و وارنگ و دوستان دور و بر و خون ناخالص توی رگهام ، بالاخره از کله ام می روی بیرون . دارم ته دلم به دخترک و پسرکی که هر کدام به آن یکی گفته اند می روند مهمانی خانوادگی و بعد از قضای روزگار هر دو از یک مهمانی کاملا غیر خانوادگی سر در آورده اند و دروغشان در آمده و حالا زده اند به تیپ هم ، می خندم . یک نفر -یک دوست مشترک - out of blue در می آید و یک چیزی راجع به تو می گوید . بعد هم می گوید" امشب می ره ها !" می خواهم داد بزنم سرش که : "فکر می کنی من خودم نمی دونم ؟" ولی لبخند می زنم و زیر لب می گویم : "آره . می دونم . " ناخالصی خون کار خودش را می کند . گور بابای تصمیم صبحم . شماره ات را می گیرم . آن قدر که آنتن بدهد و گوشی را برداری . می دانم که آخرین باری است که این شماره را می گیرم . درست یادم نیست توی آن شلوغی چه گفتیم . ولی یادم هست که گفتی : " تو میای و به من سر می زنی " ! من پوزخند می زنم . خداحافظی می کنم و قیافه ام خیلی کج و کوله می شود . می شمارم که چند دقیقه دیگر می روی . بهترین دوست دنیا کنارم است . حرف می زند . حرفهای خوبی می زند . یک چیز توی این مایه ها که " داری از کاه کوه می سازی " و "باید براش خوشحال باشی" . درست نمی شنوم من ولی . بعد می گوید : "Now give me a smile " دو نقطه دی می شوم . می گوید : "!A real one " دستش را می گیرم و می رویم می رقصیم . نور ها می زنند توی چشمم . فلش را بیشتر دوست دارم . انگار یک لحظه یک آدم را می بینی و لحظه بعدی را که نمی بینی ، خودت هر طور خواستی تصور می کنی . یا اینکه اصلا تصور هم نکنی بهتر است . نمی دانم چرا . شاید چون بعضی حرکات آدم ها زیادی است !! تو همچنان توی سرمی . دوست ، پیشم است . مهربان و عزیز مثل همیشه . با آن لبخند دوست داشتنی اش . از آن دوست ها است که اگر نباشد نمی دانی چه کار باید بکنی . خوب است که هست .
زودتر از معمول مهمانی را ترک می کنم . همه جایم انگار زق زق می کند . می خواهم بروم زیر آب سرد . امشب ، از آن شب ها است . از آن شب ها که با ناخالصی خون ، از آن شب ها بودنش دو چندان می شود .
می دانی رفتن تو ، فقط رفتن تو نیست . رفتن تو ، تجسم محض نقطه سر خط روزهای خوب دانشگاه است . رفتن تو ، شروع رفتن دیگران است . رفتن تو ، تازه اولش است .
می دانم که اگر مثل قبل تر ها پروازتان از همین فرودگاه قدیمی نزدیک خانه مان بود و نه آن فرودگاه بزرگ جدید دور وسط بیابان ، منتظر صدای بلند شدن هواپیمایت می ماندم و وقتی رفتنت را می شنیدم ، می خوابیدم .
میم میم خداحافظ .

۱۳۸۷ مرداد ۸, سه‌شنبه

Deadlock Situation


مقدمه :

برای اولین بار دارم می بینم که درسهایی که توی دانشگاه خواندم - در این مورد خاص منظور سیستم عامل است - می توانند در زندگی روزمره هم نمود پیدا کنند . ولی این را گفته باشم که اگر امروز سر ناهار من و چهار دوست فیلسوف دیگرم بخواهیم با پنج تا چنگال اسپاگتی بخوریم*، نفری یک چنگال برمی داریم و عین آدم می خوریم و ادا و اصول هم در نمی آوریم و بیخود هم برای خودمان یا دیگران معما طرح نمی کنیم که بعد ها مایه دردسر شود .

هی با شما هستم ها آقای Dijkstra !!که عملا تنها درسی که شما درش نقش نداشتید همانا معارف اسلامی دو بود !!






* Dining Philosophers Problem

==============================================

اصل مطلب :

رئیس به منشی می گوید برای یک هفته سفر خارجی برنامه ریزی کنید.
منشی با همسر خود تماس میگیرد ومی گوید برای یک هفته باید با رئیس اداره به سفر خارجی بروم.
همسر منشی با معشوقه پنهانی خود تماس می گیرد که همسرم برای یک هفته به مسافرت می رود و ما می توانیم یک هفته را در کنار هم باشیم.
منشی با پسر بچه ای که معلم خصوصی اش بود تماس میگیرد و به او می گوید یک هفته کار دارد و نمی تواند برود .
پسر بچه با پدر بزرگ خود تماس می گیرد و می گوید معلم من برای یک هفته گرفتار است و ما می توانیم این هفته را باهم بگذرانیم.
پدر بزرگ و یا همان رئیس اول با منشی اش تماس می گیرد که این هفته را باید با نوه ام بگذرانم و ما نمی توانیم به مسافرت برویم.
منشی به همسرش زنگ می زند که برای رئیسم مشکلی پیش آمده و مسافرت لغو شد .
مرد با معشوقه خود تماس می گیرد و می گوید ما نمی توانیم این هفته با هم باشیم. برنامه مسافرت همسرم به هم خورد .
منشی با پسر بچه تماس می گیرد که این هفته مثل گذشته کلاسمان را ادامه می دهیم.
پسر با پدر بزرگش تماس می گیرد و می گوید معلمم این هفته کلاس را ادامه می دهد و ما نمی توانیم باهم باشیم .
پدربزرگ دوباره با منشی تماس می گیرد که برای سفر برنامه ریزی کنید...



۱۳۸۷ مرداد ۷, دوشنبه

!No Biggie Azizam

اگر مال من بود ، یعنی می گم مال خود خودم ، فقط خودم ، که از داشتن های گاه و بیگاهش این جور لذت رو نمی بردم .

۱۳۸۷ مرداد ۵, شنبه

تو که ماه بلند آسمونی

در وبگردی شبانه ام ( که بی ربط هم به title پست قبلی نبود ) به وبلاگ یک آدم خوش ذوق برخوردم و به خاطر پیداکردن فرمت دیجیتال آن آهنگ های دوست داشتنی خییلیی ذوق کردم . رفتم توی دنیای بچگی هام ...

پ.ن. آهنگ شماره 4 از همان اولش هم سوگلی من بود D:
پ.ن. آهنگ شماره 17 هم که مخصوص بیدار کردن دوست عزیز است !!( البته ورژن آلیس و بلا !! )
پ.ن. aZ یادته شماره 26 را ؟ که یک روز اتفاقی توی دانشگاه کشف کردیم که هر دومان در بچگی حفظ بودیم و سعی کردیم بخوانیمش ولی بعضی جاهاش یادمان نبود ؟ خودمانیم کلی ذوق کرده بودیم ها !!!
پ.ن. ممنون از خانم شین و آقای الف.
پ.ن. ممنون از مامان و بابا که کودکیهایم را با موسیقی های به یاد ماندنی آمیختند .

ترانه های کوچک برای بیداری

آبش خیلی زیاده / نمی شه رفت پیاده /

عینهو رودخانه جلوی خانه عزیز - مادربزرگ پدرم . رودخانه ای که یادم هست یک روزی – طرف های بیست سال پیش ! - آن قدر آب داشت که سیل شد و نصف خانه عزیز و خیلی خانه های دیگر را خراب کرد . رود خانه ای که آن قدر آب داشت که کنارش مجبور بودی داد بزنی تا صدایت را بشنوند . رودخانه ای که آن قدر به نظرم مرموز و هیجان انگیز و خشن بود که بتوانم چند ساعتی کنارش بنشینم و بهش نگاه کنم . رودخانه ی بازی های طولانی و خوش کنار رودخانه ای . رودخانه ای که چندین سال پیش ، کنارش ، برای اولین بار به یک نفر اعتراف کردم که عاشقش شدم . دیروز دوباره رفته بودم کنار آن به اصطلاح رودخانه . باریکه آبی بود و یک عالمه زباله گوشه و کنارش . عینهو زندگی هامان ، که یک روز چقدر پرآب بودند و الان هر تکه آبمان یک گوشه رفته . یک تکه توی زمین ، یک تکه آسمان بالای سرمان ، یک تکه آسمان آن ور دنیا ، یک تکه هایی اش را هم لابد خودمان قورت دادیم . رودخانه یادم آورد روزهای شلوغ همه دور هم بودن را . همه با هم بودن را . همه با هم خندیدن را . همه با هم بازی کردن را . زود است بگویم همه تمام شدند آن روزها . نه ، هنوز آب باریکه ای مانده . عینهو رودخانه جلوی خانه عزیز .