۱۳۸۷ تیر ۲۲, شنبه

صادقانه - بی رو در واسی

انگشتانم هنوز سر به راه اند . دستهایم را دوست دارم !


پ.ن. اوهوی ! با تو ام ! تویی که دیگه نمی دونم چی صدات کنم . تو که همه اش می گفتی چرا گذاشتی اش کنار. می دونی من دیروز ناخنهای دست چپم را کوتاه کردم . این دفعه جدی جدی . بعد از چند سال ... ؟


پ.ن. Ain't it a little pathetic که من توی بلاگم با تو حرف بزنم ؟!؟

۱۳۸۷ تیر ۲۱, جمعه

چرا آخر ؟! مگر پایین صفحه را ازتان گرفته اند ؟ یک عدد کوچک می گذارید کنار یک کلمه که یعنی " توضیح دارد " و خوب ما هم دلمان می خواهد که توضیحش را هم بخوانیم . ولی توضیحش آخر کتاب یا آخر فصل مربوطه است . ما هم مجبوریم انگشت مبارک را لای صفحه مربوطه نگه داریم و هی از این صفحه بپریم به آن صفحه و دنبال شماره مربوطه بگردیم . نه که بگویم خسته می شویم یا انگشتمان درد می گیرد یا چوب الف مان مستهلک می شود ، نه ! کتاب خواندنمان مقادیری به هم می خورد و ما خوش نداریم کتاب خواندنمان به هم بخورد !!!!
خوب چرا ؟! مگر پایین صفحه را ازتان گرفته اند ؟

پ.ن. چقدر گفتم مربوطه !!!

۱۳۸۷ تیر ۲۰, پنجشنبه

(Mostly Metaphorical (2

چه فرقی می کنه background ات چی باشه وقتی desktop ات اینقدر شلوغ پلوغه ؟!

(Mostly Metaphorical (1

کیفش این است که تو invisible باشی و طرف مربوطه خودش بیاید بگوید : ?hasti

۱۳۸۷ تیر ۱۹, چهارشنبه

گیرم هم که تلخ باشد . نه می نوشم اش نه میل اش می کنم . شکر هم نمی زنم . زهر مارش می کنم .

۱۳۸۷ تیر ۱۷, دوشنبه

فرقی نمی کنه قدرشو دونسته باشی یا نه . فرقی نمی کنه به اندازه کافی دوستش داشته بودی یا نه . فرقی نمی کنه اونقدر که می تونستی یا می خواستی باهاش بودی یا نه . به هر حال وقتی بره ، وقتی دیگه نتونی ببینیش ، نتونی باهاش حرف بزنی ، وقتی دیگه نباشه ، کم میاریش . گاهی یه کم ، گاهی خیلی...
من یک بابایی را می شناسم که اسمش جروم است یا یک همچین چیز هایی . من شنیده ام که جی دی هم صدایش می کنند چون فکر کنم اسم وسطش دیوید است . این جی دی نویسنده است . یعنی منظورم این است که کتاب و این جور چیزها می نویسد . بگی نگی آدم باحالی است . یعنی می گم که یک طورهایی ازش خوشم می آید . نمی خواهم بگویم که اگر نباشد می میرم یا مریضی چیزی می شم . ولی کلا از آن جورآدم هایی است که می شود باهاش حرف زد . یعنی منظورم اینه که فکر نمی کنم حوصله آدم را چندان سر ببره . البته راستش را بخواهید من تا حالا این جی دی را ندیدم . ولی بدم نمیاد یک بار یک نوشیدنی و چند تاسیگار مهمونش کنم . پسر یعنی می گم جدا بدم نمیاد ها . من و جی دی از یک نظر به هم شبیهیم و اون هم اینه که جفتمون عاشق هولدن کالفیلد یم . پسر این کالفیلد معرکه است . منظورم اینه که از آن جور آدم ها نیست که توی هر خراب شده ای پیدا بشه . جدی می گم .

۱۳۸۷ تیر ۱۶, یکشنبه

خریدن کتاب " هنوز در سفرم " - این دفعه برای خودم - بعد از آن همه وقت ، که می خواستم داشته باشمش ولی نمی رفتم طرفش ، اصلا درد نداشت . فکر کنم overestimate ات کرده بودم .

یک روزی همین نزدیکی ها می خوام بخونمش و دردم نیاد .

۱۳۸۷ تیر ۱۵, شنبه

بعضی دوستیها ظرفیت بیشتر شدن رو ندارن . مثل غذایی که بیش از حد توش نمک بریزی . دیگه هیچ کاریش هم نمیشه کرد . حتی نمی شه بریزی اش دور و از اول بپزی .
پ.ن. مثل دوستی من و تو .

۱۳۸۷ تیر ۱۲, چهارشنبه

سؤال بی جواب من

" که چی ؟!" عبارت جادویی من است. کمکم می کند بخشهای ناخوشایند زندگی خودم و دیگران را برای خودم دست بیندازم . کمکم می کند که راحت تر از خیلی چیز ها بگذرم . راحت تر از خودم بگذرم . " که چی ؟!" گاهی آغاز نا امیدی هایم هم هست . می تواند چیزها را پیچیده تر هم بکند . می تواند عین آب خوردن چیزها را برایم بی ارزش جلوه دهد . "که چی ؟!" در چشم به هم زدنی همه چیزرا می برد زیر سوال ، خوشم می آید ازش . گاهی دلداریم است . "که چی ؟!" گاهی بی حوصلگی ام برای زندگی را با شدت می کوبد توی صورتم . (و باور کنید چندان خوشایند نیست !! ) من می دانم که در زندگی یک کارهایی هست که نمی توانم بکنم . واقعیتی است دیگر . به تلقین و"راز" و این حرفها هم ربطی ندارد . آن را هم با "که چی؟!" قابل تحمل تر می کنم . "که چی؟!" گاهی آرامم می کند و گاهی ناآرام . راستش بعضی وقتها آدم را دچار تناقض می کند. گاهی هم کمکم می کند دنیایم را بزرگتر کنم . "که چی؟!" بعضی وقتها ور بدش به ور خوبش می چربد و من هم که پتانسیلش را داشته باشم ، بار منفی سنگینش را می اندازد رویم ومن را می فرستد به قعر سه پی دوم ام . آن وقت است که دچار رزونانس حاد " که چی ؟!" می شوم و سه پی دومم می شود یک چیز تو مایه های باتلاق ! و همه چیز به نظرم بی معنی می شود و باور کنید این هم اصلا خوشایند نیست !! و بعد دست و پا می زنم و ناز همه چیز را می کشم تا آنقدر هم بی معنی به نظر نیایند . مثلا خود همین وبلاگ نویسی . صبح کلا به نظرم بی معنی می آمد . ولی الان می خواهم بیایم و این را پابلیش کنم . البته هنوز هم به نظرم خیلی با معنی و جالب و اینها نیست ولی همینکه در این حد حوصله کنم ، همین چیزهای کوچک هم ، نشانه حرکت به سوی دو پی است .