۱۳۸۷ خرداد ۲۵, شنبه




این درخت گیلاس هم کلی سکسی است برای خودش ها ! (;
تا آنجایی که یادم می آید از قدیم در زبان پارسی دو تا اصطلاح وجود داشته : " کسی را گول زدن " و " سر کسی را شیره مالیدن " ، هر دو به معنی فریب دادن کسی . چند سال پیش در یکی از برنامه های طنز تلویزیون - که یادم نیست کدام بود - برای خنده گفتند : سر فلانی را گول مالیدم. الان می بینم که خیلی از مردم در صحبتهای جدی شان هم می گویند : سرش را گول مالیدم ! خوب دستشان درد نکند !!!

۱۳۸۷ خرداد ۲۴, جمعه

!!!!Rational Comparison

بابا جان ! فقط منظورت مهم نیست . کلماتت هم مهمه . لحنت هم مهمه.

مثلا :

حمید هامون : این زن ، این زن سهم منه ، حق منه ، عشق منه ...

خوانندهه تو آهنگ دخت بندر نازه والا : ماما این زن منه آه ، بخوا نخوا مال منه آه

۱۳۸۷ خرداد ۲۱, سه‌شنبه

تفاوت از زمین تا . . . یک جای دیگر زمین !

آدم فرنگی ها ، اول با هم دوست می شوند . بعد از یک مدت اگر دیدند که رابطه شان خوب است و می خواهند بیشترش کنند ، مثلا کلید خانه شان را به همدیگر می دهند یا تعدادی از لباسها و وسایل شخصی شان را در خانه های هم می گذارند . در مرحله بعد ممکن است بروند با هم زندگی کنند و بعد اگر اوضاع باز هم خوب بود ممکن است به ازدواج هم فکر کنند . ولی ما اینجا اگر نسبتا روشنفکر باشیم ، اول با طرف دوست می شویم و اگر خیلی سیب زمینی یا تنوع طلب یا خودخواه نباشیم به آخر و عاقبت رابطه مان و اگر و اما هایش کلی فکر میکنیم و برای جلوگیری ازخوردن یا زدن هر گونه جفتک عاطفی سعی می کنیم افکار و احساسات آینده مان را هم یک جورایی تخمین بزنیم و اگر کلا پایه ازدواج باشیم و ضمنا فرضیه احتمال ازدواج با طرف در ذهنمان کاملا مردود نشود ، به رابطه مان ادامه می دهیم و حالا که رابطه مان دیگر خیلی پیشرفته شده ، دمپایی هایمان را می گذاریم در ماشین دوستمان بماند . مهم این نیست که حالا اگر بخواهیم باغی ، مسافرتی ، یا اصولا یک جای دمپایی لازم برویم دیگر نمی خواهد یک جفت دمپایی دنبال خودمان بکشیم . مهم این است که این از نظر ما coupley ترین و committal ترین کاری است که در نوع خودمان تا کنون انجام داده ایم و الان هم مانند Chandler در روز عروسیش به شدت panic کرده ایم !

پ.ن. منظور از " ما" در جمله های بالا " من " است . به کسی بر نخورد ! صرفا دلمان خواسته که جمع ببندیم !!

۱۳۸۷ خرداد ۲۰, دوشنبه

یادداشت لاله برای پست قبلی ام را که دیدم ، شرمنده شدم ، که یادی نکردم از آنها که بعد از " سالهای شصت" دیگر کسی را ندارند که بهشان بگویند : ما با شما فرق می کنیم ...
و یادی نکردم از آنها که به ناحق دیگر نیستند تا ببینند که فرزندانشان با آنها فرق می کنند .
پ .ن . یادداشت لاله :

باید جز لیست آن امضاهای پایینش باشید تا بدانید دنیا چی نوشته. باید با بابا مامانتان اگر در سال های شصت از دستشان ندادید، کوها لاله زارن لاله ها بیدارن خوانده باشید و اشک توی چشم هاشان دیده باشید تا بفهمید این دوست نازنینم چی نوشته.

می دانم که می دانید

چهارشنبه 15/3/87 – جاده زیبا و مه آلود سرولات

به مرحمت ارتحال بنیان گذار جمهوری اسلامی و یکی دو تا اتفاق دیگر که نمی دانم کجای تاریخ بوده اند ، یک تعطیلی حسابی نصیبمان شده و علیرغم تمام تلاشهای آقایان در بند آوردن جاده ها ، به اتفاق دوستان آمده ایم شمال . از ضبط ماشین دوستمان یکی از ترانه های مورد علاقه ام پخش می شود :

می گذرد در شب آیینه رود
خفته هزارن گل در سینه رود
گلبن لبخند فردایی موج
سرزده از اشک سیمینه رود
فراز رود نغمه خوان
شکفته باغ کهکشان
می سوزد شب در این میان
رود و سرودش
اوج و فرودش
می رود تا دریای دور
باغ آیینه
دارد در سینه
می رود تا ژرفای دور

موجی در موجی می بندد
بر افسون شب می خندد
با آبی ها می پیوندد


اینجایش را بیشتر دوست دارم . احساساتی می شوم . این آهنگ مرا می برد به سالهای دور ، و دورتر از آن ، که ندیدمشان ، ولی شنیدمشان . از شما شنیدم . از دوستانتان شنیدم . از خودم می پرسم یعنی کسانی که این آهنگ را درست کرده اند ، هیچ وقت فکر می کرده اند که سی سال بعد ، دختری فایل mp3 آهنگشان را از آن سر دنیا سوغاتی بیاورد برای خودش و بعد در ماشین گوش کنند و به چیزهایی که آنها دیده اند و او ندیده فکر کند ؟
(دوستانمان این آهنگ را دوست ندارند . می گویند سی دی را عوض کنید . ترجیح می دهند دختر بندر و یالا یالا پاشو و غیره گوش کنند . )
و من همچنان به تفاوت های ما با شما فکر می کنم . ما فرزندان شما هستیم ولی خیلی با شما فرق می کنیم . ما حوصله نداریم . ما اهمیت نمی دهیم . ما ناراضی ایم . ما خسته ایم . ما فرار را بر قرار ترجیح می دهیم . ما-خیلی هامان - ترجیح می دهیم خوبی های اندک کشور لعنتی مان را نادیده بگیریم ، دلتنگی برای شما را تحمل کنیم و برویم در کشورهای دیگر زندگی کنیم . ما حزب و گروه و ایدئولوژی و اینها نداریم . ما اصلا این کاره نیستیم ! ما زندگی مان را مثل شما نمی فهمیم . مثل شما نمی بینیم . ما می دانیم این چیزی نبوده که شما برایش می جنگیدید و یک جای کار یا جاهای بیشتر کار اشتباه شده . کاری است که شده ، ولی ما نمی خواهیم درستش کنیم . ما اصلا دلمان نمی خواهد بجنگیم برای آن چیزها . ما اهمیت نمی دهیم . ما می رویم . ما چشمانمان را می بندیم و می گذریم . ما ذهنمان خیلی قاطی پاطی است . ما خودمان هم قاطی پاطی ایم . خودتان را نبینید که بهترین و نزدیک ترین دوستهایتان را از دوران دانشگاه دارید و حداقل سی سال است که با همید . دوستی های ما سست تر از این حرف هاست ، در همان دانشگاه خفه می شود و راحت هم به هم پشت پا می زنیم ، سر هیچ و پوچ . رفاقتهای نسل ما به مویی بند است . " آقا ما خودمان هم به مویی بندیم" . ما هر کدام از هم دانشگاهی هایمان که یادمان می آید یا رفته خارج یا دارد می رود یا دارد دست و پا می زند که برود . ما فرزندان شماییم . ولی مثل شما نیستیم . همانطور که شما مثل مادر و پدرهایتان نیستید .
کوههای ما لاله زار نیستند . دلهای ما بیدار نیستند . تفنگ و گندم نمی شناسیم . ما – بعضی هایمان - فقط آهنگش را گوش می دهیم ؛ و افسوس می خوریم . ما وقتی می شنویم : ایران ای سرای امید/ بر بامت سپیده دمید/بنگر کز این مه پر خون / خورشیدی خجسته رسید . . . پوزخندی می زنیم و می گوییم : دل خوش سیری چند ؟ ما دلهایمان پر خون است و می خواهیم برویم یک سپیده گلگون دیگر ، یک جای دیگر پیدا کنیم .
من از طرف بقیه فرزندان حاضر و غایب هم این پست را امضا می کنم :
سپیده ها ، شیرین ها ، سیاوش ها ، سولماز ها ، آرش ها ، خسرو ها ،لاله ها ، مریم ها، کاوه ها ، بهار ها، میلاد ها ، موژان ها ، بهنام ها ، بهزاد ها ، نیما ها ، نوشین ها ، شهرزاد ها و ... ها

پ . ن.
فردا رود افشان ابریشم در دریا می خوابد
خورشید از باغ خاور می روید بر دریا می تابد
موجی در موجی می بندد
بر افسون شب می خندد
با آبی ها می پیوندد
فردا رود طغیان شورافکن در دریا می خـوابد
خورشید از شرق سوزان می روید بر دریا می تابد
موجی در موجی می بندد
بر افسون شب می خندد
با آبی ها می پیوندد
ما چند وقت است در همین هیر و ویر بدجوری هوس عاشقی زده به کله مان . از این عاشقی های سفت . هی هم این آهنگ را گوش می دهیم و هوسمان رشد می کند . می ترسیم آخرش کار بدهیم دست خودمان خدای ناکرده !!

پ.ن. خیلی کیف می دهد آدم ببیند یک نفر ناشناس پست آدم را share کرده . حتی اگر پسته ( the post ) چندان هم مورد علاقه آدم نباشد !

پ.ن. یک کیف دیگری هم که داده می شود - یانمی دانم، کرده می شود- این است که یک نفر Anonymous برای آدم کامنت بگذارد ولی آدم کاملا با اطمینان بفهمد که طرف کی است !
پ.ن. ما وقتی می خواهیم یک چیزی بگوییم که به نظرمان در حد یک پست نیست ، پ.ن. اش می کنیم . ولی پ.ن. زیادی هم در اصل پست خرابکاری می کند دیگر . مثل اینجا که ما آنقدر حرفهای متفرقه زدیم که خودمان هم هوس عاشقی مان یادمان رفت .
پ.ن. عیبی ندارد ، دوباره یادمان می آید .

۱۳۸۷ خرداد ۱۳, دوشنبه

باز هم ذهن بی خواب و لاس لینک من...!!

دِی    دِ  رِ  رِ  دِی    دِ  رِ  رِ  دِی    دِ  رِ  رِ  رِی       دِ  رِ  رِ  رِی
دِ رِ رِ رِی دِ رِ رِ دِی
د-ِ-ِ ی دِی دِی د-ِ-ِ ی دِی دِی د-ِ-ِ ی دِی دِی
دِ دِ دِ رِی دِ رِ رِ رِی دِ رِ رِ رِی دِ رِ رِ رِی دِ رِ رِ دِی
د-ِ-ِ ی دِی دِی د-ِ-ِ ی دِی دِی د-ِ-ِ ی دِی د‌ِی‌ی

 



از تصنیف " نوبهاری " by " محسن نامجو "



پ.ن . باور کنید همه اش رو با دقت نوشتم . کپی پیست هم نکردم . تازه این ادیتور محترم نصف " ِ " ها را نمی دانم چه کار کرده !

۱۳۸۷ خرداد ۱۲, یکشنبه

می گن " خوب ها زودتر می میرند . "
می گم مسئله این نیست . مسئله اینه که وقتی یکی می میره تازه می فهمیم که چقدر خوب بوده و تازه می فهمیم که چقدر زود مرده ...

...A Simple Routine Crossing

روز – خارجی –تقاطع ولیعصر و تخت طاووس
می خواهم از ضلع شمالی خیابان بروم آن طرف . یک دختر دیگر هم که آنجاست همین طور . عجله دارم . کفش زردش توجهم را جلب می کند . بند کفشش باز است . اصلا حواسش نیست . با موبایلش حرف می زند . حرفهایش را می شنوم . با یکی قرار داشته و دیرش شده . انگار طرف آن ور خیابان است ، چون دختر با چشمانش آن طرف را می گردد و برای یکی دست تکان می دهد . با قدم های تند می خواهد از خیابان رد شود . من هم قدمهایم را با او تنظیم می کنم . چون - خودمانیم - رد شدن از خیابان با یکی دیگر راحت تر است . آن هم تخت طاووس پت و پهن و شلوغ . دختر سمت راست است و من سمت چپ . تقریبا به آن طرف رسیدیم . فقط مانده از جلوی یک تاکسی دیگر رد شویم و به پیاده رو برسیم . راننده تاکسی کلافه از گرما و خسته و عصبی از ماندن در صف ماشین هایی که کنار خیابان برای مسافر ها توقف می کنند ، زیر لب ناسزایی می گوید و تا می بیند که جلویش کمی خالی شده گاز را پر می کند و ماشین از جایش کنده می شود . با شنیدن صدای گاز یکه می خورم و قدمی را که داشتم به جلو بر می داشتم ، پس می گیرم . دختر اما حواسش نیست . به دوستش در پیاده رو نگاه می کند . بند کفشش گیر می کند زیر پایش ؛ همزمان با صدای گاز. سکندری می خورد . نمی تواند تعادلش را حفظ کند . می افتد روی زمین . جلوی تاکسی . همه اش دو ثانیه هم نمی شود . تاکسی ، از جا کنده شده ، دیگر نمی ایستد . حداقل به موقع نمی ایستد . چشمانم را می بندم . ولی گوشهایم را نمی توانم . سردم می شود .



پ.ن. نوشته بالا تقریبا واقعی است . می گویم تقریبا ، چون آن دختر نه بند کفشش زیر پایش گیر کرد و نه زمین خورد و نه چیز دیگری اش شد! من چون زیاد تو مود happy ending نبودم این را نوشتم !