هیچ میدانی گوشهایم چقدر طلبکارتند؟
۱۳۸۸ آذر ۳, سهشنبه
۱۳۸۸ آبان ۱۸, دوشنبه
آدم خوشش میاد خب
توی این هیر و ویری داغان زندگی جاریام، از بین هزار پستی که توی کلهام درفت شده - یا حتی به درفتیدن هم نرسیده؛ دیده شده در زندگانی گاهی پستهایی هستند که اس پرمهاشون اونقدر قوی نبودن که سلول خاکستریای رو بارور کنن یا لابد سلولهای خاکستری به شدت درگیر چیزای دیگهای هستن و به اونا محل نمیذارن- اومدم یک پست کاملاً روزنگارانه و غیر غرغرانه بپرانم و بروم عجالتاً.
وقتی از تو بیش از همه دنیا، از خودم بیش از تو خستهام ( اگر دقت کنید این یک لوپ هست، اگر هم دقت نکنید کاملاً واضحه که من الانها در حالت کلی داغونم از خودم) بعضی وقتا یه چیزایی یادت میندازه که همه چی اونقدر افتضاح که به نظرت میاد نیست.
- توی یک مهمانی یک آدم گودری رو برای اولین بار میبینی که تا حالا ارتباط خاصی با هم نداشتید جز چند تا کامنت، میاد میگه سلام من یه چیزی واست آوردم. بعد از تو کیفش یک فیلمی رو که تو قرنهاست میخوای ببینیش درمیاره و میده بهت. زیر یک پستی که یک نفر شر کرده بوده، نوشته بودی ئه من این فیلمه رو میخوام.
آدم خوشش میاد خب. اصلاً ذوق مرگ مال یه دقهته. بیشترش هم نه به خاطر خود فیلم که. میدونی که چی میگم نسیم بانو؟
- فلانی برات تعریف میکنه که با بهمانی داشته حرف میزده، صحبت کشیده شده به تو. بهمانی گفته من از دنیا خیلی خوشم میاد، یه جورایی آرامش بخشه. خب خوشت که میاد هیچی، کف میکنی که من؟؟!؟ همین من؟! و فکر میکنی که چطوری از این آرامشها به خودت هم یه چیزی برسونی که از شدت استرس واسه همه چی شب و روزتو قاطی نکنی!
- امتحان زبان داری. اعصاب معصاب نداری. نرسیدی هم درست و درمون بخونی. بخش کتبیش تموم میشه. بخش شفاهیش اینه. نه اینکه چهار نفر بیان واسه هم تعریف کنن که آخر هفته کجا رفتن یا اسمشون چیه و کجا زندگی میکنن و تو حرص بخوری که خب به درک. آفرین به شما که اینقدر خوب حرف میزنین. بذار پن دقه واسه خودم باشم بابا - من وظیفهی خود میدانم نام رسولی را ذکر نمایم ـ
( حالا نه که فک کنید ما خیلی خفنیم ال اون آهنگه. باید جای خالی رو با کلمات مناسب پر میکردیم.) آدم خوشش میاد خب.
- دوست قدیمی و نه خیلی صمیمی، بعد از نود و بوقی زنگ میزنه که یه هو یادت کردیم و نگرانت شدیم دیدیم خبری ازت نیست. رو به راهی؟ آدم خوشش میاد خب.
- نازلی میگه . آدم خوشش نیاد خب؟
Posted by
Don Té
۱۳۸۸ مهر ۱۱, شنبه
دلتنگی معمولاً بد چیزی است آقا.
خودم را از شر اینکه بفهمم ر گر سیون ل جس تیک چه کوفتی است و به چه دردی میخورد خلاص میکنم عجالتاً و میافتم توی گوگلریدرم. حالا نه اینکه درست حسابی فهمیده باشم چه کوفتی است ها. فقط در همین حد که بدانم خب برای کار من بد نیست و ماستی بمالم سر قضیه کفایت میکند. هی به کلاس زبان امروز فکر میکنم که بعد از سه ماه مرخصی دوباره میخواهم بروم و اینبار تنها. وسط درگیریهای بعد از انتخابات نفهمیدم چطور فینال دادم و پاس کردم. لاله فینال نداد. حال و حوصله نداشت بزمجه. فینال جبرانی هم نداد. ساعت کلاسهای تابستان برایش خوب نبود. من هم گفتم رفیقم نرفت ترم سه من هم نمیروم. میگذارم با هم برویم از پاییز. ترم دو را هم دوباره نخواند. الان هم رفته خارج و حالا هی فعلهای آمدن و رفتن و چمدان بستن را با زمانهای مختلف صرف میکند. بغض دارم عین الاغ. منتظرم که کی بترکد. یادم میافتد به سه سال پیش که ثبتنام کردم کلاس کنکور ارشد. یک روز صبح لعنتی پاییزی رفتم سر کلاس درسهایی که همچنان ازشان متنفر بودم ولی این بار تنها بودم. نه دانشگاه دوستداشتنیام بود و نه دوستهام بودند. بعد خب دوستی که باهاش عاشقی کرده باشی سر این درسها توی دانشگاه و حالا هم دیگر نباشد، چیز دیگری است خب. یادم هست که سر کلاس از نوستالژی داشتم خفه میشدم. هی با مغز میخوردم به در و دیوار. چند ساعتی بیشتر دوام نیاوردم که فهمیدم ماندنم نمیارزد. از مؤسسهی کوفتی تقریباً دویدم بیرون. رفتم دم خانهی دوست عزیز و بعدش رفتیم نشستیم کف آشپزخانه مطب مامانش و من توی بغلش عر زدم و اون بهم میگوپلوی دستپخت خانم میرصانعی را داد که دوست داشتم حتی وقتی سرد بود. یادم هست که من حواسم بود که زیاد نخورم که برای خودش هم بماند، کشمشهایش را جدا میکردم و دماغم را میکشیدم بالا و سعی میکردم خودم را جمع و جور کنم. یادم هست که فردایش رفتم ثبت نامم را با نصف پولم پس گرفتم.
من الان بدنم جوری است – سلام سینا، پسر خانم شین – که اصلاً تنهایی نمیخواهم. حالا امروز بروم سر کلاس درسی که دوست دارم، ولی دوستم نیست. هی به لاله فکر کنم و به ور ور ها و کر کر های سر کلاسمان و هی اشکم را جمع کنم. لابد خانممان که خیلی دوستش داشتم هم نیست. همه چیز یادم رفته و حوصله هم نکردم بخوانم. فکر میکنم که ما ایرانیهای هجرت زده دوستیهامان پر از مرگهای مصنوعی است و این خوب چیزی نیست. انصاف هم نیست. بیشتر از این نمیخواهم درباره انواع کلمات از ریشه هجر و قصههای فوق طولانی پشتش بنویسم که اینجا جایش نیست. احساساتی شدهام. همین است که هست. من یک آدم احساساتیام و همین است که هست و امروز هم یکی از روزهای بیشمار دلتنگیهای من است. دلتنگیهایم هی تکرار میشوند، ولی چیزی که تکرار نمیشود روش قورت دادن من است. نمیدانم این یکی را چه جوری قورت خواهم داد. بعداً یک فکری به حالش میکنم لابد.
بیویرایش.
پ.ن. درست نمیدانم منظور دیگران دقیقاً از اینکه آخرش مینویسند بیویرایش چیست. اگر غلط دیکتهای داشت ببخشید؟ اگر فلان فعل یا بهمان جمله کج و کوله بود بیخیال؟ من اگر بیشتر دقت کنم نوشتهی بهتری تحویلتان میدهم؟ کلاً بیویرایش را به نظرم کسی مینویسد که ته دلش میخواهد یک چیزی را توجیه کند. منظور من از اینکه گفتم بیویرایش، این است که فکر نکردم که کلاً این پست را بنویسم یا ننویسم. فقط آمد و دلم خواست و نوشتم و پابلیش کردم. معصوم هم که نیستم!
من الان بدنم جوری است – سلام سینا، پسر خانم شین – که اصلاً تنهایی نمیخواهم. حالا امروز بروم سر کلاس درسی که دوست دارم، ولی دوستم نیست. هی به لاله فکر کنم و به ور ور ها و کر کر های سر کلاسمان و هی اشکم را جمع کنم. لابد خانممان که خیلی دوستش داشتم هم نیست. همه چیز یادم رفته و حوصله هم نکردم بخوانم. فکر میکنم که ما ایرانیهای هجرت زده دوستیهامان پر از مرگهای مصنوعی است و این خوب چیزی نیست. انصاف هم نیست. بیشتر از این نمیخواهم درباره انواع کلمات از ریشه هجر و قصههای فوق طولانی پشتش بنویسم که اینجا جایش نیست. احساساتی شدهام. همین است که هست. من یک آدم احساساتیام و همین است که هست و امروز هم یکی از روزهای بیشمار دلتنگیهای من است. دلتنگیهایم هی تکرار میشوند، ولی چیزی که تکرار نمیشود روش قورت دادن من است. نمیدانم این یکی را چه جوری قورت خواهم داد. بعداً یک فکری به حالش میکنم لابد.
بیویرایش.
پ.ن. درست نمیدانم منظور دیگران دقیقاً از اینکه آخرش مینویسند بیویرایش چیست. اگر غلط دیکتهای داشت ببخشید؟ اگر فلان فعل یا بهمان جمله کج و کوله بود بیخیال؟ من اگر بیشتر دقت کنم نوشتهی بهتری تحویلتان میدهم؟ کلاً بیویرایش را به نظرم کسی مینویسد که ته دلش میخواهد یک چیزی را توجیه کند. منظور من از اینکه گفتم بیویرایش، این است که فکر نکردم که کلاً این پست را بنویسم یا ننویسم. فقط آمد و دلم خواست و نوشتم و پابلیش کردم. معصوم هم که نیستم!
Posted by
Don Té
۱۳۸۸ شهریور ۲۹, یکشنبه
دیوارهای رنگی
غر زیاد میزدم. سر همین خونهمون. میگفتم پله و آسانسور دوست ندارم. میگفتم حیاط میخوام. میگفتم عین کندوی زنبورهاست. همسایه ناخونشو میگیره ما صداشو میشنویم. پنجرهمون تو دهن همسایه باز میشه. در همسایه رو میزنن فک میکنیم در خونهی ماست. اصلاً من همسایه نخوام کیو باید ببینم؟ آره، به ترک دیوار این خونه هم گیر میدادم.
امشب دعوامون شده بود ناجور؛ داد و بیداد. قهر کرد گذاشت رفت بیرون. احساس فلاکت و تنهایی داشت خفهام میکرد. همینطوری رفتم دم پنجره. اشکام گولّه گولّه میاومدن و به فرفر افتاده بودم. پنجره بغلی باز شد و یه دست ازش اومد بیرون. دست یه دستمال گرفت طرفم. هاج و واج موندم. دست تکونی خورد که یعنی بگیر دیگه بابا. دستماله رو گرفتم. دست رفت و با یه سیگار تازه آتیش شده برگشت طرفم.
Posted by
Don Té
۱۳۸۸ شهریور ۱۹, پنجشنبه
از گلدانهایی که لب پنجرهام نداشتم
لرک سدره پوشی پورخالهش کرم گذاشته. امروز موقع خانه تکانی که نه، قفسه تکانی بعد از شش سال بهش دست زدم. از توی لیوان گندهی سفالی آوردمش بیرون و دیدم که کرم یا نمیدانم چی چی توش پره. همانی که مامانش داده بود برای من بیاورد از مزرا. میگفت مامانم با من رقصیده و لبخند زده و گفته جای دنیا خالی؟ و من آن موقع چه احساس عروس بودن میکردم و توی ماتحتم بزن و برقص بود. به همه چیزهای دیگه که تو لیوان بود هم گند زده بود. نمیفهمم این موجودات چهطوری به وجود آمدند توی یک مشت پسته و فندق و بادام؟ آیا فندق بالفطره کرم زاست؟ پس چرا دایناسور آدمزا نباشد؟ اول یه جورایی دلم نمیآمد بندازمش دور. ولی گفتم بی خیال، دلت کرم نذاره جوون و پرتش کردم توی کیسه آشغالها. داشت میافتاد صحنه اسلوموشن شد. افتاد ته کیسه و گیگیگیشششش صدا داد و کلی هم خاک دور و برش بلند شد. صحنه کلیشهای؟ خب چه کار کنم اسلوموشن کلیشهای است دیگر. میخواهید برای ساختارشکنی روی دور تند توصیف کنم؟ فکر کن مثلاً این صحنههای احساساتی توی فیلمها را رو دور تند پخش کنند. خندهدار میشود ها. دیگر به آجیل بستهبندیشدهی کرمو و قصهی طولانیاش فکر نمیکنم. همه جا خاک نشسته. روی تمام کتابها و جزوهها و کوفتها و زهرمارها. به خاک فکر میکنم. مامانم خیلی بدش میآید از خاک که روی چیزی بنشیند. میگوید خاک یعنی فراموش شدن. نمیدانم شاید بعد از اینکه بابایش مرده اینطوری فکر میکند. خاک است که روی کتابهای من است و به حلق و چشم و گوش و بینیام فرو میرود. البته این خاک به خاطر فراموشی نیست. بلکه به خاطر این است که من پنجره اتاقم را زیاد باز میگذارم و قفسهها شیشه ندارند و من هم حوصله گردگیری ایضاً.
پوستزایی میکنم برای خودم. برای کلفتشدن پوست خوب است. ولی همیشه هم جواب نمی دهد. پشت تلفن با لحن خرابکاری آشناش میگه یه چیزی بگم؟ توی دلم میگویم باز یک گند عاشقانه زده لابد. میگم باز چی کار کردی؟ میگه ویزامو دادن. الان چی باید بگم من؟ در کمد را باز میکنم و زل میزنم به لباسها و میگم ایوللل مبارکه! و سعی میکنم خندهام خیلی مصنوعی به نظر نرسد. دارد میگوید که هیچ کاریش را نکرده و باید این را بخرد و آن را بخرد و فلان کارها را بکند. من فکر میکنم که بالاخره وقت این هم شد. تا وقتی که طرف نرفته فرودگاه، تو به هزار و یک چیز دلت را خوش میکنی و با خودت میگویی حالا فعلاً که هستیم و هی سعی میکنی پوستت را کلفت کنی. چند وقت پیش که آز رفت خیلی پوست کلفتانهتر برخورد کردم و از خودم راضی بودم. ولی دوستیای که دوازده سال است مانده لابد سرش به تنش میارزیده دیگر. میروم دم پنجره و صحبت را میکشانم به لباس یک بابایی که دارد از این زیر رد میشود. میگوید من یکشنبه میرم. انگار دارد میگوید من دارم میرم نون بخرم. میدانم دل خودش هم آشوب است.
میروم سرم را تا جایی که جا دارد خم میکنم و میگیرم زیر شیر دستشویی. آب سرد از پس سرم راه میافتد اول میرود توی فرق سرم. خنک میشود و خوب حالی دارد. بعد از آنجا سرازیر میشود و از گوشهی چشمم راه میافتد توی صورتم. یاد ندا میافتم.
پ.ن. به نظر من اندی کار خوبی کرده که آهنگ بلا را خوانده. من متشکرم که این آهنگ خاطرات خوش یادم میآورد. نه که بگویم خاطره خاصی ها. صرفاً اینطور به نظرم میآید که آن وقتها که این را گوش میکردم خوش بودهام، خوشیه تویش مانده. یک جورهایی بیدغدغگی به من سرایت میدهد حتی الکی، حتی چند لحظه. بعد این آهنگ قدیمیها را که گوش میکنم هی چیزهای جدیدی کشف میکنم که این یارو یک چیزی میگه من یک چیز دیگه فکر میکردم.
Posted by
Don Té
۱۳۸۸ شهریور ۱۱, چهارشنبه
:|
یک خط صاف
فقط یک عالمه نقطه که به هم چسبیدهاند نیست.
کوتاهترین فاصله بین من و تو، روی نقشهی جغرافیست.
یک خط صاف، ضربان قلب یک مرده است.
خط صاف، چین روی پیشانی باباست.
یک خط صاف، ته دنیاست، جایی بین دریا و آسمان.
خط صاف، میلهی زندان است.
خط صاف، تای وسط نامهی خالی تو است.
یک خط صاف
حتی میتواند اسفنج را به اسفناج تبدیل کند.
فقط یک عالمه نقطه که به هم چسبیدهاند نیست.
کوتاهترین فاصله بین من و تو، روی نقشهی جغرافیست.
یک خط صاف، ضربان قلب یک مرده است.
خط صاف، چین روی پیشانی باباست.
یک خط صاف، ته دنیاست، جایی بین دریا و آسمان.
خط صاف، میلهی زندان است.
خط صاف، تای وسط نامهی خالی تو است.
یک خط صاف
حتی میتواند اسفنج را به اسفناج تبدیل کند.
Posted by
Don Té
۱۳۸۸ شهریور ۱, یکشنبه
تلاش در ایجاد نیمه پر لیوان برای خود
اینطوری که پیش میره، تا اون موقع که من بخوام برم دیگه هیچکس اینجا نمونده، مهمونی خدافظی نمیگیرم، خرجم کمتر میشه.
Posted by
Don Té
۱۳۸۸ تیر ۲۶, جمعه
۱۳۸۸ تیر ۲۲, دوشنبه
ما را مجروح نگذاری
دوست دارم مَردم، وقتایی که ناآرومم، باشه.
بغلم کنه، یک دستش رو بذاره روی کمرم، اون یکی دستش رو بذاره پشت گردنم و انگشت اشارهاش روی اونجایی که موهام شروع میشه بره بالا و بره پایین، و یواش زیر گوشم بگه : شششش.
جانم، عزیزم، غصه نخور، درست میشه، من اینجام، آروم باش، همه یه طرف؛ اون شششش یه طرف.
بغلم کنه، یک دستش رو بذاره روی کمرم، اون یکی دستش رو بذاره پشت گردنم و انگشت اشارهاش روی اونجایی که موهام شروع میشه بره بالا و بره پایین، و یواش زیر گوشم بگه : شششش.
جانم، عزیزم، غصه نخور، درست میشه، من اینجام، آروم باش، همه یه طرف؛ اون شششش یه طرف.
Posted by
Don Té
یک عدد غُر خاموش ناراضی خستهی متحرک میباشم که هر چه نوشتن دارم حرام مشقهایم میکنم و به وبلاگم چیزی نمیرسد و از اینجا ننوشتن به سان لاکپشتی شدهام که از آن وری افتاده و دست و پا میزند. ببینید میگویم لاکپشت و نمیگویم سوسک یا خرچسونه یا قورباغهی معلول که شما سنگ پشت من را هم در نظر داشته باشید، که این سنگ از همه لحاظ بر من مستولی است لامروت؛ حتی اگر عجالتاً ظاهرش اینطوری باشد که من روی آن افتادهام.
Posted by
Don Té
اشتراک در:
پستها (Atom)