گوشی و سیم کارت جدیدو همین الان گرفتم. بماند که مخم تیلیت شده از بس پلنهای مختلف و آپشنهای مختلف بهم ارائه دادن و هی باید حساب میکردم چیزی نره تو پاچهم و اینا. اومدیم تو یه فست فود.در حین غذاخوردن وصل میشیم به اینترنت وایرلس فست فودیه. طبعن اولین چیزی که رو گوشی جدید بخواد نصب بشه وایبره. یادم هست که چقدر دنگ و فنگ داشت موقع اکتیوکردن که میخواست اس ام اس بده کد فلان رو بفرسته.شده بود که دو سه روز معطل شده بودم حتی.
میرم تو پلی استور. از اینکه راحت وارد اکانتم میشم به شگفت میام. چیزی فیلتر نیست،کسی نمیگه ببخشید این در کشور شما غیرقابل دسترس هست. دانلودشدن وایبر اندازه یه قلپ نوشابه طول میکشه. میزنم که کد رو برام بفرسته. کشورم رو که مینویسه یونایتد استیتس آو امریکا، نیشم باز میشه. (حالا اون که نمیدونه، ما میگیم زدیم شما هم بگید زده) انگار قله ای فتح کرده باشم. باقی قضایا هم چند ثانیه بیشتر طول نمیکشه. حالا میتونم هی وایبر کنم به آدمهای توی ایران و قلپ قلپ اشکامو قورت بدم.
۱۳۹۳ مهر ۷, دوشنبه
عقدهای
Posted by
Don Té
۱۳۹۳ مهر ۱, سهشنبه
به حق این شبهای عزیییییز!
حس میکنم هزارساله اینجام. به وضعی دلم تنگ شده باورم نمیشه که هنوز یک هفته نگذشته از دیدنشون. بعد میگم بدبخت اگه
هزارسال بود
اینجا بودی الان اینهمه گیج نمیخوردی دور خودت.
سخته، خیلی سخت.خیلی باید جون بکنم تا برسم به چیزهایی که به خاطرش به فکر رفتن افتادم. تا به روی خوشایند "خارج" که ازدور به نظرم می رسید، برسم. خیلی باید انگیزه داشته باشم که وسطش جا نزنم. و این برای من که نزدیک بود وسط راه هواپیما رو هایجک کنم برگرده تهران فوق العاده طاقت فرساسته.
اون ه آخری رونتونستم پاک کنم.کرسر اذیت میکنه.با تبلت مینویسم. هنوز کامپیوتر ندارم.
Posted by
Don Té
۱۳۹۳ شهریور ۲۹, شنبه
فصل چندم : خارج
مونتریال، شب یکم : بدترین و طولانی ترین شب زندگیم تا حالا.
پ.ن. تا اطلاع ثانوی اینجا پر از چس ناله و غرغر خواهد بود.
پ.ن. تا اطلاع ثانوی اینجا پر از چس ناله و غرغر خواهد بود.
Posted by
Don Té
۱۳۹۳ تیر ۳۱, سهشنبه
بلیت یکسره خر است. خیلی.
یکی
از بدیهای من این است که همهش یا در گذشته زندگی میکنم یا در آینده. فیالواقع
یا دارم فکر میکنم که ااا یادش بخیر اون وقتها چقدر خوب بود والان چقدر بد است لابد،
یا دارم فکر میکنم که خب بعدن چه خاکی تو سرم بریزم. حالا این بعدن میتواند دو
روز دیگر باشد میتواند دو قرن دیگر باشد. اصلن انگار همهچیز را باید از قبل
بدانم. از یک کیلومتر مانده به خانه کلیدم را درمیآورم و میگیرم دستم که وقتی به
در رسیدم برای مقابله با آن آماده باشم. اگر سفر بخواهم بروم بعید نیست توی چمدانم
هم نازکترین لباسم باشد هم گرمترین کاپشنم. چون ممکن است هوا گرم باشد اما یک هو
سرد شود و من باید ابزار مناسب یا به عبارتی خاک مناسبی برای ریختن بر سرم از قبل
تدارک دیده باشم. از بچگی با اشیاء دور و برم حرف میزدم و باهاشان دوست میشدم.
کتابهایم به جانم بستهاند. قفسهها و میز حصیری که مامانم برای تولد چندسال پیشم
بهم کادو داد جزء مقدساتم هستند. مرض جمعکردن خرت و پرت و یادگاری نگهداشتن
دارم. مرض اینرسی فوقالعاده بالا دارم. مرض بیحوصلگی و "که چی" هم که
تازگیها گرفتهام. تئاتر و سینما و فیلمدیدن گهگدار با بابا، گفتن چرتترین و
پرتترین و بیمعنیترین حرفها و سپس ریسهرفتن با برادرم و گاهی اینور آنور
رفتن با مامانم، و چسبیدن به خالهام در روزهای معدودی در سال که میآید تهران، بزرگترین
دلخوشیهای دنیای کوچک فعلی من هستند. البته یک زمانی دوستانی هم داشتم بهتر از آب
روان ها، اما الان دیگر ندارم به آن صورت. نیستند. رفتند. از آنهایی هم که ماندهاند
گاهی چند قطرهای یا فوقش مشتی آب رفاقتی ریخته میشود روی سر و کلهام. باهاش هم
کنار آمدهام. بدی هم نیست. خودش کمک کرد به پوست کلفت کردنم. اما چقدر کلفت؟
قطعن نه به میزان لازم. ولی من همیشه آرزو داشتم بشوم یک آدم خیلی قوی و بزرگ با
پوست خیلی خیلی کلفت، که به هیچچیز و هیچکس وابسته نیست. حالا که داریم آپشن می
گذاریم روی آدمه بگذارید این را هم بگویم که ضمنن بیزحمت آن آدم بلد باشد در حال هم
زندگی کند. می دانم که شدنِ این آدم درد دارد و هزینه دارد و میخواهم سعیام را
بکنم. این برای یادآوریهای احتمالی که بعدن لازم خواهم داشت اینجا باشد.
حالا
تمام اینها را گفتم که بگویم این است که وقتی ویزام را بالاخره بعد از چهار سال
یا دقیقتر بخواهم بگویم شش سال دادند، اولین واکنشم گردشدن چشمها و پلکزدنهای مکرر و خواندن
دوباره و سهبارهی ایمیل مربوطه، بعد از آن گریه و سپس پنیکزدن مبسوط بود. البته
این واکنشها به صورت سینوسی همچنان هم ادامه دارند و من این روزها در حالی که اشک
میریزم مانند بالنی که میخواهد برود بالا بعد این کیسههای شن یا نمیدانم چی چی
را ازش میکنند تا سبک شود، وزنههایم را میپیچم لای روزنامه و میگذارم توی
کارتن تا بروند در یک انباری جایی، تا خودم بروم بالا. بالایی که چیزی ازش نمیدانم
و نمیدانم قرار است توش چی کار کنم و کلیدی هم ندارم که از کیفم در بیاورم بگیرم
دستم برای مقابله با درهای احتمالی؛ و اینکه هنوز خاک مناسبی برای ریختن بر سرم در
آینده تدارک ندیدم دچار اضطراب وحشتناکی میکندم، و وقتی فکر میکنم که چقدر دلم
تنگ خواهد شد مستأصل میشوم. خب این جدن خیلی مسخره است که وقتی هنوز نرفتی دلت
تنگ بشود یا فکر کنی که چون قرار است دلت تنگ بشود عزای عمومی و خصوصی اعلام کنی.
ولی گفتم که شور آیندهنگری را در آوردهام :|
Posted by
Don Té
۱۳۹۳ تیر ۸, یکشنبه
And labod you tell me that's the beauty of life huh?!
مامان که داشت میرفت گفت ببین کاری نداره اینو میاری میچسبونی به این، اونو
میاری اونور میچسبونی به این. لابد قیافهم خیلی کج و کوله شده بود که گفت بابا
فکر کن یه بچهست دیگه. گفتم نمیتونم فکر کنم بچهست، بچه که نمیفهمه. چیزی
نگفت. دو ساعت بعد که با ترس و لرز و شرمندگی فراوون داشتم پوشک را عوض میکردم،
روم نمیشد تو چشماش نگاه کنم. نمیدونستم واقعن چقدر قضیه رو میفهمه. یعنی اون
هم داشته مثل من به اون روزی فکر میکرده که اومده مهدکودک دنبال من و تا خونه
بغلم کرده و من نصف نون سنگک رو خوردم؟ (این خاطرهی موردعلاقهش بود در مورد من
که تا تقی به توقی بخوره بخواد تعریف کنه) اون هم داشته به اون روزهایی فکر میکرده
که یک نفری چند تا باغ و خونه و هفت هشت تا بچه رو اداره میکرده؟ حالا اینطوری،
این انصافه؟
به نظرم باگ های زندگی بیش از اونیه که بخوام ازش لذت ببرم و آدمهای دیگری رو هم به دنیا بیارم. از اون شب تا حالا نگرشم نسبت به غذا هم تغییر کرده. غذا میخوری و چند ساعت بعدش تبدیل میشه به این حجم کثافت و گاهگاهی دردسرهای بزرگ. دیگه غذا برام جذاب نیست. قبلنها که مامان میگفت کاش غذا یه قرص بود میخوردیم سیر میشدیم، میگفتم نـــــه پس لذت خوردن چی میشه؟ لذت نگاه کردن به غذا؟ الان؟ الان هیچی. غذا میبینم فوری تصور میکنم که دو ساعت دیگه تبدیل به چی میشه و میگم گور بابای غذای فلان و بهمان.البته متأسفانه هنوز گشنهم میشه ولی میگم فقط یه چیزی باشه سیر شم. دیگه کسایی که عکس غذا میذارن تو شبکههای اجتماعی به آرنجم هم نیستن. چند وقت پیش یه مانیفستی داشتم که هرکی پنج تا پشت سر هم عکس غذا گذاشت تو اینستاگرام آنفالو میکنم. هم به نظرم خیلی رقتآور میومد که آدمها پز خوراکیهاشون رو بدن، هم اینکه وقتی میدیدم گشنهم میشد و حرصم میگرفت. ولی الان؟ عکس غذا جیش و پیپی میاد به نظرم و حتی رقتآورتر شده. گشنهم هم نمیشه دیگه و فقط تو دلم میگم چه خوشیهای کوچک پستی دارن بعضیها. اینکه آدم از غذا خوشش بیاید پست نیست، اینکه عکسش را شر کند اینور آنور پست است، به نظر من. شاید هم خوش به حال اونها اصلن و خر منم که درک نمیکنم. من غصهی مامانبزرگم را میخورم، و خیلی غصههای دیگری هم میخورم.
به نظرم باگ های زندگی بیش از اونیه که بخوام ازش لذت ببرم و آدمهای دیگری رو هم به دنیا بیارم. از اون شب تا حالا نگرشم نسبت به غذا هم تغییر کرده. غذا میخوری و چند ساعت بعدش تبدیل میشه به این حجم کثافت و گاهگاهی دردسرهای بزرگ. دیگه غذا برام جذاب نیست. قبلنها که مامان میگفت کاش غذا یه قرص بود میخوردیم سیر میشدیم، میگفتم نـــــه پس لذت خوردن چی میشه؟ لذت نگاه کردن به غذا؟ الان؟ الان هیچی. غذا میبینم فوری تصور میکنم که دو ساعت دیگه تبدیل به چی میشه و میگم گور بابای غذای فلان و بهمان.البته متأسفانه هنوز گشنهم میشه ولی میگم فقط یه چیزی باشه سیر شم. دیگه کسایی که عکس غذا میذارن تو شبکههای اجتماعی به آرنجم هم نیستن. چند وقت پیش یه مانیفستی داشتم که هرکی پنج تا پشت سر هم عکس غذا گذاشت تو اینستاگرام آنفالو میکنم. هم به نظرم خیلی رقتآور میومد که آدمها پز خوراکیهاشون رو بدن، هم اینکه وقتی میدیدم گشنهم میشد و حرصم میگرفت. ولی الان؟ عکس غذا جیش و پیپی میاد به نظرم و حتی رقتآورتر شده. گشنهم هم نمیشه دیگه و فقط تو دلم میگم چه خوشیهای کوچک پستی دارن بعضیها. اینکه آدم از غذا خوشش بیاید پست نیست، اینکه عکسش را شر کند اینور آنور پست است، به نظر من. شاید هم خوش به حال اونها اصلن و خر منم که درک نمیکنم. من غصهی مامانبزرگم را میخورم، و خیلی غصههای دیگری هم میخورم.
Posted by
Don Té
۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۸, یکشنبه
۱۳۹۲ آبان ۴, شنبه
بنده به عنوان کسی که همواره طرفدار صداقت خالص (حتی تا سر
حد حماقت) بودهام، از همین تریبون اعلام برائت میکنم. به طور کلی در زندگانی یک
سری حقایقی وجود دارند که بهتره رو نشن. آدمها – کم و بیش - خیلی خودخواهتر از
اون هستن که منافع شخصیشون رو فدای احساسات دوست و آشناهاشون بکنن. شما اگر کسی
رو پیدا کردی که اینطوری نبود جدن بذارش رو سرت و حلوا حلوا کن. حالا بعضیهاشون
یک کم به خودشون زحمت میدن دروغ مروغهای کوچولوی مصلحتی سر هم میکنن که لااقل
احساسات طرف جریحهدار نشه. مثلن اینکه طرف قرار بوده بیاد خونهی من، حالا یه
برنامهی بهتر براش پیش اومده واسه اینکه من ناراحت نشم میگه سرم خیلی درد میکنه
نمیام. خب الان دونستن حقیقت خوبه واسه من؟ دِ نه دِ. منِ قبلی پاشو میکرد تو یه
کفش که نه نه آدم باید پای کاری که میکنه وایسته و جرئت داشته باشه به طرف همه
چیزو بگه. میگفت وای چرا یارو الکی گفت سرش درد میکنه یعنی من ارزش راست گفتن رو
نداشتم؟ اما منِ جدید معتقده که نه تنها لازم نیست آدم تمام حقایق رو بدونه، بلکه
لازمه یک سری از حقایق رو ندونه.
مثلن من نشستم دارم ماستم رو میخورم، میفهمم که فلان
دوستی که به من یه قولی داده بود، واسه خودش به این نتیجه رسیده که قضیه مشمول مرور زمان شده و حالا گور باباش و به
همین راحتی زده زیر قولش؛ و این باعث میشه که من ماستم بپره تو گلوم. البته تقصیر
خود خرمه، یه ضربالمثل نمیدونم کجایی میگه اگه یک نفر برای بار اول بهت خیانت
کرد بیشعوره، اگه برای بار دوم کرد تو بیشعوری. نشون به اون نشون که بنده اصطلاح
وات سو اور رو از توی اون ایمیل ایشون یاد گرفته بودم که گفته بود من دیگه با
فلانی تماسی نخواهم داشت وات سو اور، چون تو ناراحت میشی. حالا گیرم که اون دفعه
خنجر زد ایندفعه کارد میوهخوری، اون دفعه سه سال طول کشید تا نفسم اومد سر جاش
ایندفعه دو هفته، اما به هر حال دلیل نمیشه که فیلان. منی که اونقدر سیبزمینی نیستم
که بتونم راحت آدمها و کارهاشون رو بگیرم به آرنجم، نمیتونم هم برم بزنم تو دهن
یارو که چرا این کارو کردی بلکه هم یک کم دلم خنک شه، پس بهتره یه چیزایی رو
ندونم. شمایی هم که اسم خودت رو میذاری دوست، وقتی میخوای یه گه زیادی بخوری،
کمترین کاری که میتونی بکنی اینه که خیلی شیک و مرتب بشینی سر میز با کارد و
چنگال گه رو میل کنی. آخرش مهمتره: بعدش هم دور دهنت رو با دستمال تمیز کنی، بنا
بر احتیاط واجب بعدش مسواک هم بزن.
اه. فاک یو لعنتیا :|
Posted by
Don Té
۱۳۹۲ مهر ۲۳, سهشنبه
هیچوقت تو زندگیم حالم به اندازهی الان بد نبوده. بد که چه عرض کنم، افتضاح. گرچه فکر میکنم که همینکه بعد از چند روز بالاخره اومدم کامپیوترم رو روشن کردم و حتی در این حد که اومدم این چند خط رو تو وبلاگم بنویسم، نشونهی اینه که دارم بهتر میشم. یک کم امیدوارم شدم به خودم.تازه اینم خودش نشونهی خوبیه که من بعد از چندین روز بالاخره احساس گرسنگی کردم.
گرچه باز هم فکر میکنم که هیچی نمیتونم بخورم الان، ولی خود گرسنگی خوبه دیگه نه؟
الان که این توضیح رو مینویسم یازده روز از نوشتن بالاییها گذشته : شوک اومدن مدیکال و مقادیری ناراحتیهای قبلی با خوردن یک قرص بیربط که عوضی تجویز شده بود و ساید افکتش دامن ما رو گرفت به اوج رسید و من از شدت اضطراب و تپش قلب هیچ چاره ای به جز خوردن آرامبخش و خوابیدن نداشتم. عوضش بالاخره در عرض همین چند روز چند کیلو وزن کم کردم و خوشحال شدم :دی
حال غریبی داشتم، مگس تو هوا بال میزد گریهم می گرفت. الان خیلی بهتر شدم.
گرچه باز هم فکر میکنم که هیچی نمیتونم بخورم الان، ولی خود گرسنگی خوبه دیگه نه؟
الان که این توضیح رو مینویسم یازده روز از نوشتن بالاییها گذشته : شوک اومدن مدیکال و مقادیری ناراحتیهای قبلی با خوردن یک قرص بیربط که عوضی تجویز شده بود و ساید افکتش دامن ما رو گرفت به اوج رسید و من از شدت اضطراب و تپش قلب هیچ چاره ای به جز خوردن آرامبخش و خوابیدن نداشتم. عوضش بالاخره در عرض همین چند روز چند کیلو وزن کم کردم و خوشحال شدم :دی
حال غریبی داشتم، مگس تو هوا بال میزد گریهم می گرفت. الان خیلی بهتر شدم.
Posted by
Don Té
۱۳۹۲ مهر ۷, یکشنبه
آمدی جانم به قربانت ولی ... بودی حالا؟!؟!
داشتم فکر میکردم باید توی روابطم با
آدمها مسطحتر بشم. یعنی بیام تو سطح قضایا. توی عمق که بری، بار بیشتری میاد روت
و طبعن پتانسیل سرویسشدن دهن آدم هم خیلی بیشتر میشه. البته به همان نسبت هم
لذتی که از رابطههه میبری کمتر و بیکیفیتتر میشه. ظاهرن این مقدار سطحیتی که
توی این هفت هشت ساله بهش نائل شدم کفایت نمیکنه. دارم دربارهی ماجرای تکراری
مهاجرت دوستان و شکستن دلم حرف میزنم. ولی این چیزی نبوده که من بتونم براش تصمیم
بگیرم. آقا از فردا دیگه آدم جدیدی نیاد تو زندگیم؛ از فردا دیگه یک مولکول به
دوست داشتنم اضافه نخواهم کرد؛ از فردا دیگه سیبزمینی میشم؛ و الخ. نیستم من
بابا جان. من اینطوری نیستم. حالا تازه یک مدل جدید برام رو شده. اینطوریه که
فکر میکردهم همان نزدیکهای سطح دارم تردد میکنم، حالا که طرف میخواهد برود،
تازه فهمیدم که ته قسمت عمیقش بودهم و قراره دهنم برای بار هزار و یکم سرویس شه.
دو سه هفته پیش زارا گفته بود کتابهام پیش تو باشن. به جای اینکه بذاردشون تو
کارتن تو انباری، پیش من باشن. چند روز بعدش بهم گفته بود که راستی تو خودت بخوای
بری کانادا کتابهای من چی میشن؟ گفته بودم: اووووووه حالا کو تا من برم کانادا. تا
چند سال دیگه کی زندهس کی مرده. هر وقت غر میزدم سر رفتن آدمها، یکی پیدا میشد
که بگه تو مگه خودت داری نمیری؟ و من میگفتم اوووووه حالا کو تا من برم. اصن
شاید نشد، شاید نرفتم. خدا رو چه دیدی. اصلن کارمندا تو اعتصاب بودن تا پریروز،
کارها خیلی کند شده و اونایی که سه سال از من جلوتر بودند هنوز نرفتهاند و پروندهی
من تازه دو ماه پیش باز شده. یک جورهایی خیالم تخت بود که حالا حالا اتفاق نمی
افته، منتظر نبودم و بهش هم فکر نمیکردم. یعنی سعی میکردم بهش فکر نکنم. میگفتم
اوووووووووه حالا کو تا اون موقع. فکر میکردم سه سال وقت دارم پوستم را کلفتتر
کنم، شاید تا سه سال دیگه یه معجزهای میشد. نمیدونم چی. فقط یه معجزه، یه معجزه
میفرستاد. سلام هامون.
اینه که به خودم حق میدم که هنوز تو شوک باشم از ایمیل چهارشنبه. فرمهای
مدیکال را فرستادند، و این یعنی چند ماه دیگه باید بریم. دلیل این سرعتعمل غیرمنتظره
رو نمیدونم. یا به جای کیو استک کار گذاشتن، یا اونطور که یک بابایی میگفت رشتهی
ما جدیدن موردنیاز شده یا حالا هر چی. حالا دیگه اووووووه کانادا اون دور دورا
نیست. به من نزدیک شده. دهنشو باز کرده که منو بخوره، و منم انتخاب کردم که با پای
خودم برم تو دهن گشادش. حالا که عکسهای رنگی و خوشگلی که توی فیسبوک و اینستاگرام میدیدم
دارند واقعی میشن برام، کلد فیت گرفتم طبعن، و ترسیدم و قاط زدم. مسخرهترین
قسمتش اینجاست که بخش بزرگی از ترسم به خاطر حال بدیه که قراره وقتی رفتم دچارش
بشم. خب الاغ آخه وایستا پات برسه اونجا، بعد عزای دلتنگیتو بگیر. حرف تو گوشم
نمیره. حالم بدجوری خراب شده به جان شما.
وقتی که تصمیم گرفتم برم، این جای
زندگیم نبودم که الان وایستادم. خیلی خیلی خسته و پریشون بودم. اصلن خوش نمیگذشت
بهم. حالا یک کم طول میکشه تا از اینِ
الانم فاصله بگیرم، بیام یک کم بالاتر وایستم و اون طرفتر از نوک دماغم رو هم
ببینم. یک کم طول میکشه که دیگه پای فیسبوک با دیدن تبریک تولد پدری از طرف دخترش
در کانادا آبغورهگیرون راه نندازم. یککم طول میکشه تا به محض فکر کردن به آدمهای
اینجا پامو نکوبم زمین و عر بزنم که نمیخوااااام برم. مدام به خودم یادآوری میکنم
که چرا خواستم برم. چقدر زحمت و انتظار کشیدم که کارم به اینجا برسه و حالا توی
رودرواسی با خودم هم که شده باید برم و این دندون لق رو بکنم. یا رومی روم یا زنگی
زنگ، و این چیزیه که تا نرم نمیفهمم.
Posted by
Don Té
۱۳۹۲ شهریور ۱۷, یکشنبه
قر و قاطی، بیویرایش، با مقادیری رودرواسی.
دیشب خواب یک عالمه آدم را دیدم که همهشان رفتهاند
خارج. صبح که پاشدم حال به شدت گرفتهای داشتم. از پریشب که این تئاتر ترانههای
قدیمی را دیدم، بند کردهام به این آهنگ "رفته". هدفون چپیده در گوش، ریپیت سینگل ترک به راه است و توی کندیکراش بیخودی کندیها را میترکانم و آبغورهی مختصری هم میگیرم. نمیدانم شاید هم به خاطر قرصم باشد. در حال قطعکردن قرص روانم هستم. قرصی
که دلیل اصلی خوردنش پیاماسهای وحشتناکی بود که دچارش میشدم. بالاخره یکی از
آن بارها خودکشی رو شاخم بود لابد. فکر میکردم
راه حلی برایش ندارد. ولی یک دکتری بهم گفت هست، و بود هم. یک سالی روی دوز ثابتی
ماندم و نمنمک کمش کردم و حالا باید قطع بشود. یک روز در میان یک دوز پایینش را
میخورم. ولی این یکروز در میان هم باید بالاخره تمام بشود یا نه؟ چند ماه پیشها
قرصم تمام شده بود و گیر نیاوردم و دو روزی نخوردم. غروب روز سوم توی میدان فرحبخش
بغض الکی داشت خفهم میکرد و به خاطر اینکه آژانس بر میدان فرحبخش ماشین نداشت و
همهجا راهبندان بود، تمام خیابان فتحیشقاقی تا سر تختطاووس و از آنجا تا نزدیک
میدان ولیعصر را گریه کنان رفتم. قرص بدمصب.
حالا کی حالش را دارد چیزهای پایاننامه را
بکند؟ مساحتهای موردنیاز را حساب کند و جدول عملکردها را در بیاورد؟ من هم که طبق
معمول دقیقهی نود، تا فردا صبح باید آماده بشود. طرح کف خانهی دربند هم دو هفتهای
میشود که مانده بیجواب و الان است که
صدای کارفرما دربیاید؛ تازه لابی و سرویسها هم قوز بالا قوز. به آن دختره هم که برای همکاری زنگ زده بودم و گفته بود
توی هفتهی پیش تماس میگیرد که قرار بگذاریم و نگرفت، باید باز هم زنگ بزنم، چون
میترسم بپرد. من هم که به طور کلی از تلفنزدن متنفرم. حالا عوض همهی این کارها هدفون را فرو کردهم تو گوشم و این آهنگ
گریهزا را گوش میدهم و اینها را مینویسم بلکه دلم یک کم خالی بشود. آخه همهچیز
را هم که نمیشود نوشت لامصب. یک بار دیگر اگر دست چپم خواب برود به فال نیک میگیرم
و مینشینم سر کارم. از صبح دو بار تا حالا اینطوری شده و من واسه خودم تز پزشکی
در کردم که به قلب مربوط است و آرزو کردم که قلبم وایستد. آنطوری مرگ خوبی است. میدانم که الان چیز ننری نوشتم، ولی چه اشکال دارد من هم گاهی ننربازی در بیاورم؟ مگه من آدم نیستم؟ گاهی حس
میکنم صد سال است دارم زندگی میکنم و خسته شدم و دیگر بس است. گاهی دیگر هم فکر
میکنم کاش الان دهسال جوانتر بودم. الان از گاهیهای مدل اول است.
پ.ن. من که مثل آیدای پیاده نمیتوانم خوب بنویسم، پس نوشتهاش
را کپی میکنم که خیلی وصف حالم بود:
"گاهی در بازخوانی نوشتهای قدیمی یادم میآید که آخ اینجا بین این خطوط چیزی برای کسی نوشتهام که فقط خودش میدانسته که مقصود اوست و هیچکس دیگری نمیدانسته. چه غمگین که حتی شاید خودش هم شاید وقتی خوانده نفهمیده که اورا میگویم و فکر کرده این من نیستم، این هرکسی میتواند باشد لابد جهانی را عاشق است این دیوانه. ولی مهم نیست، مهم یادآوری خوبی است که برای خودم میشود. یک خط خطاب به کسی پیدا میکنم که هیچ ایمیلی از نامههای که برایش نوشتهام ندارم، هیچ جا یک خط هم ازش ننوشتهام و همه چیز پاک شده، پاره شده، از بین رفته و فقط این ردهای گنگ لای نوشتهها مانده که یادم بیاورد آخ، چه حالی داشتی اون لحظه. انگار در برابر چشمان همه دنیا چیزی را جایی گذاشتهای که همه از برابرش با خونسردی رد میشوند و امید داشتی که فقط یک نفر آنرا خواهد دید. هیچکس خبردار نشود و فقط خودش بفهمد. مثل عطری که یواشکی به شال آویخته در کمد کسی بزنید و وقتی دم پنجره سیگار می کشد و سردرگریبان فرو برده همه فکر کنند سردش است و فقط شما بدانید سردش نیست که، دارد شما را بو میکشد."
Posted by
Don Té
اشتراک در:
پستها (Atom)